از ذوالقرنین تا کوروش، از معلم اول تا الیاس نبی (ع): تفاوت میان نسخه‌ها

از شبکه نخبگان و قرآن‌کاوی
پرش به ناوبری پرش به جستجو
بدون خلاصۀ ویرایش
خط ۱: خط ۱:
{{نمایش پیام|approved|'''ارسال شده توسط کاربران،''' [[:شبکه_نخبگان_و_قرآن%E2%80%8Cکاوی:درباره|  '''در دست بررسی''']] }}
{{نمایش پیام|approved|'''ارسال شده توسط کاربران،''' [[:شبکه_نخبگان_و_قرآن%E2%80%8Cکاوی:درباره|  '''نیازمند بررسی''']] }}
{{QFrame|Surah=18|Ayah=83}}
{{QFrame|Surah=18|Ayah=83}}
=عبارت محوری=
=عبارت محوری=

نسخهٔ ‏۱۹ ژوئیهٔ ۲۰۲۳، ساعت ۱۱:۲۹

ارسال شده توسط کاربران، نیازمند بررسی
وَيَسْـَٔلُونَكَ عَن ذِى ٱلْقَرْنَيْنِ قُلْ سَأَتْلُوا۟ عَلَيْكُم مِّنْهُ ذِكْرًا
و از تو درباره «ذو القرنین» می‌پرسند؛ بگو: «بزودی بخشی از سرگذشت او را برای شما بازگو خواهم کرد.»
آیه 83 سوره کهف

عبارت محوری

ذی القرنین

بیان مطلب علمی

خضر و ذوالقرنین (احتمالا کوروش) پسرخاله هم بوده اند و هر دو از شاهزاده های زمان خود بودند. ذوالقرنین، ملک می شود و خضر در خدمت اوست. این خضر، خضر ثانی است و نبایستی با خضر اکبر (که معاصر موسی کلیم علیه السلام بوده است) خلط شود. این خضر ثانی، احتمالا همان خسرو است. بعدها در سده های بعدی از ترکیب شخصیت کوروش و خسرو، یک کاراکتر حماسی به نام کیخسرو توسط مردمان سده های بعدی در روایتهایشان خلق می شود. الیاس نبی (ع) یکبار در حدود 200 سال قبل از کوروش مبعوث می شود و سپس عروج می کند و یکبار هم احتمالا مصادف با زمان کوروش مبعوث می شود و نامش به ادریس (ع) در بابل معروف می شود و احتمالا به همراه خسرو، در خدمت کوروش بوده است. احتمالا کوروش، اقدام به تهیه نسخه هایی از معارف توحیدی (نسخی از معارف ابراهیمی و موسایی) می کند که برای هر قومی مطابق زبان و خرده فرهنگ همان قوم بوده است. آئین زرتشت، حاصل نسخه مخصوص مجوسان بوده است و زرتشت، احتمالا یکی از این سه تن (خضر، خسرو، کوروش) یا مصادف با ایشان بوده است. علت شباهت میان ادیان و اسطوره های ملل ترک و هند و مجوس، ریشه در همین فرمانروایی یکپارچه ذوالقرنینی داشته است. والله اعلم. این فرضیه سازگار با تصور یکی بودن کوروش و ذوالقرنین بنا شده است و اگر این امر بای نحو رد شود،؛فرضیه بالا هم رد می شود. ولی شواهدی چند، چه از قبل و چه نویافته، به نفع یکسانی کوروش و ذوالقرنین وجود دارد والله اعلم.

یک کتاب از قرن 12 (متعلق به فردی به نام عبدالحسین حسینی خاتون آبادی) از کتابی دیگر مربوط به قرن 9 به نام لب التواریخ نقل می کند که پادشاهان از کیانیان 10 نفر بودند و یکی از ایشان را "اسكندر بن دارا ملقّب بذى القرنين" می نامد. این مدرک مهم است چون نشان می دهد که اولا ملوک فارس هم به لقب ذی القرنین ملقب بوده اند. در ثانی چون دارا در این نام هست و چون از کیانیان دانسته شده است پس بایستی از هخامنشان باشد. سوم آنکه تجمیع آن با دیگر شواهد نشان می دهد که معنای لغوی واژه اسکندر، معادل واژه کوروش است و منظور از اسکندر پسر دارا، همان کوروش هخامنشی است. پس با این مدرک می توان گفت که یکی از تواریخ قرن 9، کوروش را ذوالقرنین خوانده است. والله اعلم. ابن جوزی در قرن شش به نقل از عبدالله بن شوذب، خضر (ع) را از فرزندان فارس (یعنی ایرانی) دانسته است و او را در زمان فریدون دانسته است. او اشاره می کند که عده ای از مردمان، ذوالقرنین را همان فریدون می دانند و این دو را یکی بر می شمرند. برخی منابع دیگر، کوروش و فریدون را یکی برشمرده اند. همچنین بسیاری از مورخین اسلامی، خضر را پسرخاله ذوالقرنین دانسته اند (منظور خضر ثانی است و نه خضر اکبر که در زمان موسی (ع) بود) از جمع این موارد هم، یک طریق دیگر برای ذوالقرنین بودن کوروش بدست می آید. والله اعلم. مرحوم علامه طباطبایی (ره)، آیه الله مکارم شیرازی، مرحوم دکتر شریعتی و مرحوم آیه الله معرفت، از کسانی هستند که نظریه ذوالقرنین بودن کوروش را بین دیگر نظریات پیرامون ذوالقرنین، مرجح دانسته اند. احتراما در آثار البلاد و اخبار العباد زکریای قزوینی قرن 7 که یکی از کتب مهم تراث جغرافیای اسلامی است، ذکر "اسکندر بن دارا بن بهمن" از ملوک فارس، آمده است. احتراما استدلال کردیم که این اسکندر بن دارا بن بهمن، ایرانی است و منظور از او به دلایل مختلف همان کوروش است و یونانی نیست و یا مقدونی نیست و نبایستی بین اسکندر بن دارای ایرانی که همان ذوالقرنین بوده است با اسکندر مقدونی یونانی، خلط شود (مرحوم آیه الله لاری رکنی (ره) در مقاله ای به این مهم اشاره می کنند که نبایستی بین اسکندر ذوالقرنین با اسکندر مقدونی، خلط شود). به نظر می رسد که خلط بین این دو اسکندر باعث خلط بین "معلم اول" یا همان "هرمس" یا همان "الیاس نبی (ع)" با "ارسطاطالیس یونانی" شده است. چون به نظر می رسد که الیاس نبی (ع) همراه اسکندر بن دارای ایرانی بود و معلم و مشوق او هم بود و نام بابلی او ادریس و نام دیگرش هرمس بود و طبق تواریخ اسلامی، معلم اول حکمت، هم اوست. اما بین ذوالقرنین واقعی (یعنی اسکندر بن دارا بن بهمن ایرانی که منظور از او همان کوروش است) و معلمش (که الیاس نبی (ع) بود) با ذوالقرنین خلطی اشتباهی (یعنی اسکندر مقدونی یونانی) و معلمش (که ارسطاطالیس یا همان ارسطو بود) خلط شده است. پس معمای آثار دوگانه معلم اول هم حل می شود: آن بخشی که از فلسفه و حکمت و آثار منتسب به ارسطاطالیس، موافق توحید و معارف اسلامی است (مانند علم منطق) مختوم به معلم اول واقعی (یعنی الیاس نبی (ع)) است. اما آنچه از آثار منتسب به ارسطاطالیس مربوط به شرک و کفر و غیره است، یا موضوعه و یا ریشه در مکتب یونانیین و ذوالقرنین اشتباهی و ارسطاطالیس یونانی دارد. خیلی مهم است که بدانیم بین ذوالقرنین ما با اسکندر یونانی خلط کرده اند و بین الیاس نبی (ع) و ارسطاطالیس یونانی هم خلط کرده اند. و البته بروز چنین مشکلاتی پس از قرون متمادی و آتش گرفتن کتب هخامنشی به دست اسکندر مقدونی، طبیعی است والله اعلم.

استوانه کوروش و سد ذوالقرنین

منشور کوروش یا استوانه کوروش، یک شیء باستانی است که در قرن 19 ام در کاوش های معبد مردوک (خدای آفرینش و خدای خدایان) در بابل کشف شد. متن این استوانه دو بخش دارد: بخش اول که از زبان یک فرد سخنگو وار است (شاید کاهنان یا روحانیان معبد) و بخش دوم که از زبان کوروش است: منم کوروش، شاه جهان...

در انتهای بخش دوم، کوروش می گوید که استحکاماتی را از نو ساخته است که بر روی بخش هایی از آنها مفرغ ریخته است و از جمله اجزای آنها، قطعات مسی بوده است. چون استوانه آسیب دیده است (بخش هایی از نوشته افتاده است)، نمی توان جزئیات بیشتری از مکان یا موقعیت این استحکامات از متن منشور متوجه شد. برخی گمان کرده اند که این استحکامات، دیوارها یا درهایی جدید برای برج و باروی شهر بابل بوده اند. ولی به نظر می رسد که اولا این احتمال ایشان، صرفا حدس است. در ثانی، به نظر می رسد که به کل متصرفات آشوربنی پال (که مدعی شاه جهان بودن بوده است) هم بابل اطلاق میشده است. پس بابل را نبایستی صرفا یک شهر دانست. بلکه مثل رم و روم که یک شهر-کشور بود، بابل هم یک شهر-کشور بوده است. پس برج و بارو و دیوار کشور بابل، می شود مستحکمات مرزی بابل. سوال: آیا ممکن است آشوربنی پال تا انتهای آسیا و نزدیک آلاسکا را زیر سلطه داشته بوده باشد؟ پاسخ: بله، زیرا متون آشوری طوری سخن می گویند که گویی او، پادشاه کل جهان و اصطلاحا هفت کشور بوده است.

خود کوروش هم در بخش دوم متن استوانه می گوید که در محل استحکاماتی که با مفرغ و مس ساخته است، کتیبه ای از آشوربنی پال را دیده است.

نتیجه اینکه اولا منظور از مردوک، می تواند بلندپایه ترین موجود معنوی، یعنی خدا باشد. والله اعلم. اینگونه مشکل متن منشور کوروش که برخی ایراد گرفته اند، از نظر الهیاتی حل می شود.

دوم اینکه منظور از استحکاماتی که خود کوروش می گوید با مفرغ و قطعات مس ساخته است، همان سد ذوالقرنین در آلاسکا باشد.

سوم اینکه مرز متصرفات آشوربنی پال (که پادشاهی قبل از کوروش در بابل و اطراف بوده است) در آسیا تا انتهای آن بوده است و اینگونه از محل تنگه انیان (برینگ فعلی) تا مرز آلاسکا بوده است و کوروش آنجا یک کتیبه از آشوربنی پال را هم دیده است.

این سه نکته باستان شناسی، اگر صحیح باشند، نکات فاز سومی هستند که به کمک تحلیل و تفسیر آیات مرتبط با ذوالقرنین و تجمیع آن با دیگر شواهد تخقیقی بدست آمده است. والله اعلم.

پس ظن ذوالقرنین بودن کوروش بسیار تقویت می شود. چون خود او خودش را سازنده استحکاماتی از مفرغ و قطعات مس معرفی کرده است. والله اعلم.

از یک قول تاریخی از روم (پیرامون صورتگری دانیال (ع) از تصویر انبیاء که در خزانه آدم علیه السلام بوده و ذوالقرنین آن را گشوده است) برداشت می شود که ذوالقرنین و دانیال همزمان بوده اند. می دانیم که دانیال و کوروش همزمان بوده اند.

نام های قدیم آلاسکا

1- انیان
این نامی است که بر آلاسکا و انتهای شمال شرقی آسیا در نقشه های قدیمی وجود دارد. احتمالا نامی ایرانی و هم ریشه با "انشان" و "انزان" است. این دو نام اخیر، نام کشور پدری کوروش و سرزمین پارس ها بوده است. می توان این حدس جنجالی را حتی مطرح نمود که ممکن است انشان، نه در خوزستان و نه صرفا در فارس، بلکه از خوارزم تا شمال شرقی آسیا و بخش هایی از آلاسکا را هم شامل میشده است. و یا یک انشان قدیم داشته ایم که همان آلاسکا و شمال شرقی آسیا (یعنی انیان) بوده باشد و یک انشان جدید که پس از مهاجرت آریایی ها و در فارس بوده باشد والله اعلم. نام تنگه برینگ در بین آلاسکا و آسیا هم تا همین 300 سال پیش در نقشه ها، تنگه انیان بوده است Anian.
در کتاب زین الاخبار گردریزی (قرن پنجم) به نقل از منابع کهن ذکر شده که سرزمینی ایرانی نشین در منتهای مشرق در ترکستان (طبق منابع دیگر: در ترکستان شرقی) وجود داشته است که مردمانش در زمان ذوالقرنین از ایران به آنجا مهاجرت کرده بودند و نام آنجا ابتدا "پارس خان" به معنای "امیر پارس" بوده است و بعدا نامش "برسخان" شده است. منابع کهن دیگر هشدار داده اند که دو برسخان داشته ایم: یکی نزدیکتر که حوالی بخارا بوده است و یکی در ترکستان شرقی که دور بوده است. در برخی نقشه های قدیمی اروپایی لفظ Pars در آلاسکا نوشته شده است ولی آن را امروزه به معنای "دشت" در نظر می گیرند. در منابع قرون بعدی صحبت از یک سرزمین ابریس یا ابرس (و خورس) در حوالی صین قدیم در انتهای شمال شرق آسیا (احتمالا حوالی برینگ و آلاسکا) هست. در داستان سفر سلام ترجمان به محل سد ذوالقرنین، ذکر شده که بومیان مسلمان در شهر بیرون سد، به زبانهای عربی و فارسی تکلم می کرده اند.

در سفرنامه ابن بطوطه هم ذکر شده که اشعاری فارسی در شهر خنسای (که احتمالا طبق شواهد متعدد بایستی در حوالی انکوریج آلاسکا و تنگه برینگ بوده باشد) برای امیرزاده شهر خوانده میشده است.

سرزمین پارس در حوالی ابرسین (ابرس) و قاف.

طبق مفاد شکل بالا، اولا ابرسین (همان ابرس) را معادل واژه پارس دانسته اند. دوم آنکه آن را در حوالی قاف (منتهای مشرق آسیا، آلاسکای فعلی) دانسته اند. سوم آنکه آن را بین سیستان (احتمالا سجستان به فتح سین و نه کسره سین، در منتهای شمال شرق آسیا، در مشرق خراسان قدیم) دانسته اند. خلاصه آنکه یک سرزمین پارس در حوالی 2500 سال پیش در حوالی انتهای شمال شرق آسیا وجود داشته که ایرانی نشین بوده است. والله اعلم.

2- پارا دریا
در یک کتیبه زمان داریوش، سخن از "سکاهای پارا دریا (ماوراء بحار)" آمده است که طبق شواهدی چند، منظور سکاهای آمریکای شمالی (و نه جنب دریای خزر) است. از این رو از دیگر اسامی قاره آمریکا در عهد هخامنشان، پارا دریا (ورای دریا، ماوراء بحار) بوده است.

3- وادی ارتش
این نامی است که در نقشه دیوان الترک کاشغری که یکی از نقشه های قدیمی موجود از جهان است به نواحی حدود آلاسکا داده شده است.

4- جابلقا
در احادیث اسلامی صحبت از یک شهرستان بزرگ در منتهی الیه مشرق است که یاجوج و ماجوج در همسایگی آن ساکن اند. این آدرس با آلاسکا همخوانی دارد. طبق احادیث معراج، مردمان جابلقا در شب معراج ایمان آوردند و خلیفه ای از سوی رسول الله (ص) برای ایشان وضع شد.

5- ظلمات
بخش هایی از آلاسکا در نواحی جنب قطب شمال واقع است که مسلمین به آن نواحی ظلمات می گفتند.

6- کیماکیه
قسمت شمالی آلاسکا احتمالا بخشی از کیماکیه بوده است که هم در کتب و نقشه های مسلمین و هم در شاهنامه فردوسی مورد اشاره است.

7- مازندران شاهنامه (و نه مازندران فعلی) که محل البرز کوه شاهنامه است.
کوه قاف در آن واقع است و رستم آنجا با دیو سپید جنگید. محلی خارج از قلمرو وقت ایران بوده است. به نظر می رسد حداقل بخش هایی از آلاسکا فعلی با بخش هایی از مازندران شاهنامه، همپوشانی دارد.

8- العسکر
نامی که در آندلس اسلامی به چندین مکان (از جمله، طبق شواهدی چند، به نواحی کانادا و آلاسکا) اطلاق میشده است. شباهت معنایی این واژه با "وادی ارتش" در نقشه دیوان الترک قابل توجه است. یک شهر به نام کردووا (قرطبه) اکنون در قلب جغرافیایی سواحل آلاسکا وجود دارد. به نظر می رسد بین این نام و کرامت امام حسن عسگری (ع) در کنار زدن پرده از چشم خلیفه عباسی و نشان دادن یک سرزمین پر از ارتشیان، رابطه مهمی برقرار است والله اعلم. (این مطلب را کنار مطلب خلیفه منصوب رسول الله (ص) در جابلقا بگذاریم و کنار جزئیات داستان جزیره خضراء، آنگاه پازل سابقه حضور شیعه در آمریکا و ماوراء بحار قدیم، کامل می شود.)
نام آلاسکا، از واژه Alyeska از بومیان آلاسکا گرفته شده است. در نقشه دیوان الترک کاشغری در مکان آلاسکا، نام "وادی ارتش" نوشته شده است. ولی "آل-یسکا" چه ربطی به "ارتش" دارد؟ واژه "یزک" و "الیزک" و "یزکا" در متون عربی، به معنی "طلائع عسکر" یعنی "پیش قراولان لشگر" آمده است. شایان ذکر است که اصل این واژه، ترکی است. ولی برای آن صرف فعل هم در عربی صورت گرفته است. پس این مسیر سیر واژگانی برای آلاسکا قابل پیشنهاد است:
وادی ارتش = عسکریه = یزکا
سپس قلب شدن یزکا به آلیسکا در زبان بومیان و سپس تبدیل آلیسکا به آلاسکا.
لذا ممکن است بتوان معرب آلاسکا را عسکریه یا نظائر آن دانست. والله اعلم.
9- قاف و قوقیا
از جمله نام های نواحی شمال شرق آسیا و شمال غرب آمریکا، کوه "قاف" و کوه "قوقیا" بوده است. در ختای نامه آمده است که اهل قاف (احتمالا اهالی آلاسکا، کانادا و آمریکا) پیش از ساخته شدن سد اسکندر، از طریق راهی که در کوهستان بوده است، خود را به ختای (نهایت شرقی آسیا) می رسانده اند.[۱] یک بخش از خشکی که توسط کوه قوقیا محصور شده است (و بخشی از خاک آلاسکای فعلی است) مطابق آنچه ابن خلدون در آثار خود خصوصا المقدمه می گوید، نامش بلاد یاجوج بوده است.

10- اتوکان، یوتوکان، یوکان
طبق نقشه دیوان الترک کاشغری.

11- دشت قبچاق، دشت قلماق
البته این دو اسم در برهه های مختلف تاریخ، به نواحی مختلفی اطلاق می شده است. اما از برخی روایتهای داستان سیاوش و همچنین ختای نامه و روایت ابن خلدون از بلاد خفشاخ (معرب همان قبچاق) و برخی دیگر متون، به نظر می رسد که در برهه ای از تاریخ، به نواحی منتهای شمال شرق آسیا و شمال غرب قاره آمریکا، این نام اطلاق می شده است.

منابع کهن، گستره سرزمین ترکان (یعنی دشت قبچاق یا دشت کبیر) را 8 ماه مسافت پیمایش زمینی (معادل 12 هزار کیلومتر) دانسته اند. می دانیم که حد مغربی تاخت و تاز ترکان در قدیم، دشتهای شمال دریای سیاه بوده است. پس حد مشرقی آن بایستی 12 هزار کیلومتر در مشرق دریای سیاه (یعنی حوالی آلاسکا از طریق شمال شرق آسیا و تنگه برینگ) باشد.

12- نهایتا نام آلاسکا که احتمالا یک استخراج واژگانی از Alascaraca یا Alascara بوده است. شواهدی برای امکان چنین استخراج واژگانی در موارد مشابه وجود دارد. درباره پیشینه نام آلاسکا میان اروپاییان اختلاف نظر است و برایشان عملا قطعی نیست که نام آلاسکا از کجا آمده است. لذا این نظریه، یک نظریه ممکن است.

13- افسانه خو در ژاپن با افسانه Xu Fu در چین معادل دانسته شده است. طبق افسانه Xu Fu در چین، خو توانست به سرزمینی در منتهای مشرق به نام فوسانگ Fusang برسد که مطابق برخی شواهد با سواحل شمال غربی آمریکا و یا آلاسکا قابل تطبیق است. والله اعلم. ادله ای جداگانه وجود دارد که بر رسیدن کیخسرو، کوروش و ذوالقرنین به آمریکا حکایت می کند. لذا یکسان بودن هویت تاریخی ذوالقرنین، کوروش، خو و کیخسرو، از این منظر نیز، قابل طرح است.

14- قویوق در منابع فارسی دوران مغول (تاریخ رشیدی) در منتهای شمال شرق آسیا، صحبت از سرزمینی به نام قویوق (با املای قویق، قیوق یا قیق) است. اکنون در آلاسکا سرزمین و شهر Koyuk قرار دارد.

15- پارسوماش. در یک منشور به نام منشور پارسوماش از زبان کوروش گفته شده که "من پادشاه پهناورترین سرزمینهای آدمیان از بلندی های پارسوماش تا بابل بزرگ هستم." بابل بزرگ (از عراق تا مرزهای مصر) در مغرب پادشاهی کوروش بوده است. پس پارسوماش بایستی در منتهای مشرق سرزمین های حکومت کوروش بوده باشد. واژه ماش با ماغ و با ماگ تناسب دارد. لذا می توان پیشنهاد داد که پارسوماش همان "پارسه ماش" یا "دشت ماش" یا "دشت ماغ" باشد که می شود سرزمین مگاگ. دلایل متعددی هست که سرزمین مگاگ در منتهای مشرق آسیا (یعنی در آلاسکا در آن سوی تنگه برینگ) قرار داشته است. پس پارسوماش بایستی همان دشت های آلاسکا باشد. بلندی های پارسوماش هم کوهستان های آلاسکا می شود. حکومت کوروش ذوالقرنین از آلاسکا تا لیبیای قدیم ( مراکش امروزین) بوده است. نقل قطعی تاریخی داریم که پارس ها از جایی به نام پارسواش یا پارسوماش به سرزمینهای درونی تر مهاجرت کرده اند. پس با جمع این موارد، سرزمین اول پارسیان، شاید آلاسکا بوده است والله اعلم.

16- ارض ساسان. در یک نسخه از نقشه ادریسی مربوط به 800 سال پیش (که احتمالا خودش بر اساس نقشه های قدیمی تر رسم شده است)، در ناحیه پشت سرزمین یاجوج و ماجوج (حدودا در نواحی مونتانا، کلرادو و آریزونا)، نام "ارض ساسان" و "جبل ارانیا" نوشته شده است. این مدرک به همراه دیگر مدارک پیرامون پارس، انیان، باکتریا، سجستان، دریاچه چیچست و سرزمین موغان، پیشنهاد می کند که سرزمین پارس (= خاور) در مشرق تنگه برینگ (یعنی آلاسکا) قرار داشته است و سرزمین باکتریا (= باختر) در مغرب تنگه برینگ بوده است و به دو سوی برینگ هم نام انیان (احتمالا همان انشان) اطلاق میشده است. لذا سرزمین اصلی پارس های آریایی (چه هخامنشی و چه بنیان گذاران ساسانیان) در دو سوی تنگه برینگ (در حوالی بین آلاسکا تا سیبری شرقی) قرار داشته است و حداقل بین 500 قبل از میلاد تا 200 میلادی، حکومت این بخش ها احتمالا در دست مردمان آریایی بوده است و پس از آن هم آریایی ها تا قبل از قرن 9 میلادی در این نواحی حضور داشته اند. والله اعلم.

منابع تاریخی هم نقل کرده اند که پارس های هخامنشی از شمال شرق به ناحیه ایران فعلی مهاجرت کرده اند.

این نام ها در گذر زمان در طول 3000 سال گذشته، بر این ناحیه جغرافیایی از زمین خدا، اطلاق میشده است. در قرآن کریم، شاید یکی از مصادیق "مشارقها" و "مطلع الشمس"، نواحی کانادا و آلاسکا باشد، این مطلب بر اساس مکان یابی سد ذوالقرنین در آلاسکا و فرضیه همانی کوروش و ذوالقرنین قابل طرح است. والله اعلم

محل برخورد تیر آرش کمانگیر با زمین

می توان مرز ایران و توران را محل برخورد تیر آرش با زمین مشخص کرد. لذا اگر این محل یافته شود، قرینه ای برای تعیین نهایت حد مرز ایران در زمان قدیم خواهد بود. طبق منابع اوستایی، تیر آرش بر کوه "خوا انوان ته" فرود آمد. "خوا" را معادل "کوه" می گیریم. "ته" نیز احتمالا دگر شکل "ده" به معنی سرزمین است. پس اسم اصلی آن کوه، "کوه سرزمین انوان" می شود. اکنون در شرقی ترین بخش آسیا، در نزدیکی آلاسکا و تنگه برینگ، سرزمینی وجود دارد که نام قدیم آن (و نام قدیم آلاسکا و تنگه برینگ) "انیان" گزارش شده است. مردم محلی، "انیان" را "اونان" هم تلفظ می کرده اند. در این منطقه شهر و رودخانه و خلیجی قرار دارد که نامشان "انادیر" است. نام اصلی این شهر طبق منابع قدیمی، "انیان دیر" و "اونان دیر" بوده است. دیر هم احتمالا دگر شکل "تیر" است که یا اشاره به تیر آرش دارد و یا به معنای رودخانه (در فارسی باستان) است.

پس حاصل تطبیق شاهنامه، گزارش منابع اوستایی و جغرافیای تاریخی حوالی آلاسکا این می شود که تیر آرش در حوالی آلاسکا (یعنی سرزمین "اونان" یا "انیان" Anian ) به زمین نشست. خود انیان هم یک واژه عجمی به معنای شجاع و پهلوان است.مثلا کلمه نیو (مانند نیشابور (یا همان نیو شاپور به معنی شاپور پهلوان)) به معنای پهلوان است. تطبیق این مطالب با نقشه های قدیمی یونانی پیشنهاد می کند که دریای هیرکان (دریای گرگسار) نه در محل دریای خزر فعلی، بلکه در محل دریای برینگ فعلی و دریای چوکچی (در حوالی سیبری و آلاسکا) قرار داشته است و سرزمین قدیم ایران (شامل آریا و پارت و ...) تا منتهی الیه شرقی آسیا و نزدیک آلاسکا کشیده شده بوده است.

این قرائن در کنار مطالب قبلی پیشنهاد می کند که مرز ایران، شامل کل آسیا (به جز هند و چین) تا نزدیک حوالی آلاسکا بوده است. پس حضور کوروش (در قامت ذوالقرنین) در آلاسکا و ساخت استحکامات و سد دفاعی، خالی از وجه نبوده است. والله اعلم. قبلا تصور میشد که مرز ایران تا حوالی سین کیانگ چین بوده است و حالا مطابق این شواهد، می توان مرزهای ایران در دنیای باستان را شامل کل متصرفات فعلی روسیه در خاور دور و شرق و شمال شرق آسیا دانست. متصرفاتی که اول به دست سکاها افتاد، سپس گروه هایی از قبایل چادرنشین ترک و ایرانی، سپس به چنگ مغول افتاد و سپس از مغول ها به دست تاتارها رسید و سپس توسط روس ها از تاتارها ستانده شد.

باکتریا (باختر)، یک ایالت از پرشیا (پارس)

تا کنون تصور میشد که ایالت باکتریا که یکی از ایالتهای امپراتوری هخامنشی بوده است، در حدود بلخ قرار داشته است. ولی طبق بازمانده های یک نقشه جهان از قرن چهارم میلادی به نام Tabula Peutingeriana و بر اساس تطبیق آن با دیگر نقشه ها در می یابیم که ایالت باکتریا، شامل سیبری تا منتهی الیه شمال شرقی آسیا میشده و تا مرز آلاسکا ادامه داشته است. لذا گستره حکومت هخامنشیان حداقل از منتهی الیه شرقی آسیا تا مصر را شامل میشده است. پس اکنون سند داریم که سرزمین پارس، تا تنگه انیان (تنگه برینگ) امتداد داشته است.

عقاب و قوچ، دو نماد قدرت مشروع الهی

قرائنی وجود دارد که عقاب، نماد حکومت الهی در نزد کنعانیان بوده است. همچنین قرائنی وجود دارد که قوچ دو شاخ، نماد برکت الهی در ایران (و شاید حتی کل آسیا) بوده است. در سنگ نگاره کوروش در پاسارگاد، کوروش را با دو بال عقاب و 2 شاخ، تصویر کرده بوده اند. یعنی هم از منظر نمادهای کنعانی (و بعدا مصری) و هم از منظر نمادهای آسیایی، او صاحب یک قدرت مسلط خدادادی و مشروع است.

این امر موید این نکته است که ارتباطی اجدادی میان کنعانیان و قبیله پارس، وجود داشته است: وگرنه چرا پرچم هخامنشیان پارسی (علاوه بر هاپلوگروپ دی ان آی ایشان) کنعانی است؟ لذا احتمالا اجداد پارسیان، ابتدا از حوالی ایران و بابل به سمت استپهای آسیای شمال شرقی و شمالی مهاجرت می کنند و سپس بعد از چندصدسال دوباره به سمت ایران مهاجرت معکوس می نمایند. بعد از حکومت جهانی کوروش، نماد عقاب به نماد امپراطوری ها تبدیل می شود و اکنون در نماد مهر رسمی روسیه و همچنین آمریکا و قبلا بر پرچم سلجوقیان و ... نماد عقاب به عنوان نماد قدرت وجود دارد. آنچه می تواند این نماد را از سنگ نگاره های آلاسکا تا داستان های بومیان آمریکا تا قبایل ترک تا روس و اسلاو، به نماد قدرت تبدیل کرده باشد، احتمالا پادشاهی آسیایی-آلاسکایی انشان (همان حکومت اولیه پارس ها) و سپس حکومت کوروش هخامنشی بوده است که بر پرچم ایشان، نماد عقاب یا شاهین بوده است. والله اعلم.

نکته مهم کاربردی این بحث در تفسیر قرآن کریم می تواند این باشد که مشارق الارض که خداوند می فرماید در تسلط بنی اسرائیل قرار گرفت، می تواند همین حکومت آسیایی-آلاسکایی انیان (انشان) و پارس ها و نظائر آن در قبل و بعد از ایشان بوده باشد. لذا سراغ طالوت و داوود و سلیمان (ع) را نه تنها در شام و یمن، بلکه در آسیا نیز می توان گرفت و این با گستره زبان و خط آرامی از استپهای آسیا تا شام و مصر، هماهنگ است. والله اعلم.
تخمین تاریخ ذوالقرنین توسط ابوریحان بیرونی

ابوریحان بیرونی در کتاب قانون مسعودی به نقل از یهودیان می گوید که بین تخریب اورشلیم توسط بخت النصر و زمانه ذوالقرنین (احتمالا وفات او از نظر یهودیان)، 111 سال فاصله بوده است. طبق نقل ابوریحان، اما مسیحیان و یونانیان این فاصله را 311 سال می دانند. اگر تخمین اول (111 سال) را در نظر بگیریم، آنگاه دوران ذوالقرنین تقریبا قابل تطبیق با دوران پادشاهی کوروش خواهد بود. اگر تخمین دوم (311 سال) را در نظر بگیریم، آنگاه به دوران اسکندر مقدونی می رسیم. پس ظاهرا اهالی اسکندریه (برخی نصرانی ها و برخی یونانی ها) عملا اسکندر مقدونی را ذوالقرنین و بانی بنای شهر اسکندریه می نامند. از سویی دیگر گفته شده بنای اسکندریه 300 سال طول کشیده است. از جمع این دو مورد اخیر، می توانیم پیشنهاد کنیم که بنای اسکندریه را کوروش آغاز کرد و 200 سال بعد از او، اسکندر مقدونی هم در زمان خود به آن افزود.

در مجموع به نظر می رسد که قبل از اسکندر مقدونی، مردمان قدیم (شامل یهودی ها) کوروش را ذوالقرنین می دانستند. بعد از دولت اسکندر مقدونی، عده ای اسکندر مقدونی را که اسکندر ثانی بود، با اسکندر اول (یعنی کوروش) اشتباه و خلط کردند.

بسیاری از علمای قدیم و جدید اسلامی هم به این نکته تاکید دارند که دو اسکندر داشته ایم و اسکندر ذوالقرنین، قبل از اسکندر مقدونی بوده است.

فیثاغورث و ادریس، کوروش و ذوالقرنین

فیثاغورث را بایستی بزرگترین ریاضی دان تاریخ دانست که اصول فلسفی و حکمی ریاضیات را بنا نمود و قبل از اقلیدس، ارسطو، افلاطون، ارشمیدس و دیگران می زیست.

او در زمانه کوروش هخامنشی بود و سفرهای زیادی به نقاط مختلف جهان انجام داده بود و در این سفرها بسیار آموخت و خصوصا توقف مهمی در مصر برای تعلیم و تعلم داشته است.

از سوی دیگر طبق نقل های مسلمین، هرمس را پدر ریاضیات و نجوم و حکمت می دانند. قبلا توضیح دادیم که نقل هایی از مسلمین است که هرمس، همان ادریس ثانی است که نام بابلی او، هرمس بود و وزیر و دستیار و همراه ذوالقرنین بوده است.

برخی متقدمین، فیثاغورث را در زمان کیخسرو دانسته اند. از آنجائی که کیخسرو احتمالا همان کوروش است، پس از این طریق هم نقلی داریم که فیثاغورث و کوروش همزمان بوده اند و از همین طریق به صورت معکوس می توان همانی کیخسرو و کوروش را نتیجه گرفت.

از سوی دیگر مسلمین، ذوالقرنین را واضع اصول اولیه علم منطق می دانند. همچنین ادریس و ذوالقرنین در روایات به ترتیب به عنوان معلم و ماهر علم نجوم معرفی شده اند.

از جمع تمامی این موارد می توانیم نتیجه بگیریم که فیثاغورث، یکی از شاگردان هرمس (ادریس ثانی علیه السلام) بوده است که در زمان کوروش ذوالقرنین و جانشینانش، توانسته است علم حکمت و ریاضیات و منطق را از هرمس بیاموزد و سپس با تاسیس یک حلقه درسی، به دیگران آموزش دهد.

پس شواهد تاریخی به ما پیشنهاد می کند که فیثاغورث، هم زمان با هرمس بوده است و این دو، همزمان با کوروش ذوالقرنین زیسته اند.

والله اعلم
برخی از منابع تاریخی، صفت رومی را به اسکندر ذوالقرنین داده اند و همین صفت موجب شده است که برخی بین اسکندر بن دارای ایرانی و اسکندر مقدونی، خلط کنند.

اما ریشه این صفت رومی از کجاست؟ اگر این نقل، صحیح بوده باشد که یکی از اوصاف اسکندر ذوالقرنین، رومی بوده است، چگونه می توان او را ایرانی دانست؟
احتمال اول این است که این نقل، غلط باشد و ریشه در خلط اسکندر مقدونی با اسکندر ذوالقرنین (یعنی کوروش) داشته باشد.
احتمال دوم ولی این است که یکی از القاب کوروش، رومی بوده باشد !
خوب چنین چیزی چگونه ممکن است؟! کوروش از اهالی قبیله پارس و انیان و ایرانی بوده است. چه طور ممکن است بتوان برای او در آن واحد هم صفت ایرانی و هم رومی قائل بود؟ می دانیم که جده کوروش (مادر بزرگش) از خاندان سلطنتی لیدیه (واقع در ترکیه کنونی و روم شرقی که مسلمین به آن رومیه می گفتند) بوده است. پس کوروش به اعتبار نسب پدری اش، ایرانی و پارس بوده است و به اعتبار نسب مادربزرگش، رومی هم می تواند لقب بگیرد. والله اعلم.
نکته دیگر اینجاست که حکومت ماد (که نسب مادری کوروش طبق نقل های متعدد یونانی به آن می رسیده است)، حداقل شامل نواحی آناتولی مرکزی تا همدان بوده است. لذا می توان ماد را مشتمل بر سرزمینهای رومیه (ترکیه فعلی) دانست. نکته جالب دیگر اینجاست که ژنتیک هاپلوگروپ mtDNA (یعنی ژنتیک مادری) قوم آذری (که ایشان اکنون در نواحی حکومت ماد قدیم زندگی می کنند) دارای بیشترین قرابت با ژنتیک هاپلوگروپ mtDNA در نواحی آتروسکان، ایتالیا، بوسنی و ترکیه دارد. [۲] یعنی ژنتیک مادری مردمان ماد، به نوعی، رومیه ای است و لذا اینکه در برخی اقوال تاریخی یا اسلامی، ذوالقرنین را از سمت مادری با نسب رومی دانسته اند، می تواند صحیح باشد و وجه آن این ریشه ژنتیکی باشد والله اعلم.

شواهد متعددی وجود دارد که منظور از فریدون پیشدادی، همان کوروش است. دلایلی چون نام پدربزرگ مادری، جایگاه و رفتار پدربزرگ مادری، داستان تولد، رفتار فریدون با پدربزرگ مادری و اینکه فریدون حکومتی جهانی داشت.

همچنین منظور از کیخسروی کیانی، هم همان کوروش است. ابوریحان بیرونی و دیگران این مدعی را از قول پیشینیان مطرح کرده اند. اوصاف کیخسرو و حتی نام خسرو و کورو، دارای شباهت تام و تمام است.

منظور از اسکندر بن دارا در شاهنامه هم همان کوروش است. زیرا اوصاف او و کارهای او و داشتن کلاه کیانی و فارسی سخن گفتن و نسب پدری و ... همگی با کوروش متناسب است و فقط یک خلط ناشی از تصحیف یا تحریف بین اسکندر ایرانی با اسکندر مقدونی در برخی جزئیات داستان شده است که در داستانسرایی حماسی و سینه به سینه، اصلا بعید نیست.

برخی منابع قدیمی، فریدون را همان ذوالقرنین دانسته اند و خضر را همراه او.

برخی دیگر از منابع قدیمی، خضر را همراه کیخسرو دانسته اند. اوصاف و کارهای کیخسرو هم انطباق خوبی با ذوالقرنین دارد.

برخی منابع قدیمی، اسکندر بن دارا را ذوالقرنین دانسته اند و تصریح کرده اند که نبایستی او را با اسکندر مقدونی خلط کرد.

پس دانستیم که اولا ریشه داستانهای فریدون، کیخسرو و اسکندر بن دارا، همگی به کوروش بر می گردد.

در ثانی، در منابع مختلف هم فریدون، هم عملا کیخسرو و هم اسکندر بن دارا، ذوالقرنین دانسته شده اند.

پس از طریق دو مقدمه بالا، نتیجه می گیریم که کوروش، احتمالا همان ذوالقرنین است که داستان حقیقی زندگی او، ریشه داستانسرایی های حماسی پیرامون فریدون، کیخسرو و اسکندر بن دارا شده است.

زرتشت و کوروش

1- نقل است که در کتاب زرتشت خطاب به پیروانش آمده بوده که منتظر صاحب شتر سرخ (یعنی پیامبر اکرم (ص)) در 1000 سال بعد از من باشید. لذا حوالی زمان ظهور زرتشت را می توان حدود 2400 سال پیش تخمین زد که تخمینی نزدیک به زمان کوروش است.

2- دسته ای از مستشرقان بنا به شواهد تاریخی شان، زمان زرتشت را معاصر کوروش و داریوش دانسته اند. زرتشتیان سنتی هم زمان ظهور زرتشت را حوالی قرن 6 قبل از میلاد میدانسته اند. [۳] [۴] کوروش مطابق شواهد تاریخی، فردی موحد و مومن بوده است.

3- مطابق شواهد عهدینی، کوروش ملازمت و همراهی با انبیاء بنی اسرائیل داشته است. شواهدی وجود دارد که ادریس نبی (ع) (که همان هرمس و همان الیاس (ع) ملازم خضر است) مرشد و ملازم کوروش بوده است.

4- تلفظ قدیم زرتشت، "زره توره" بوده که آن را می توان "تورات زربانی" یعنی "تورات مجوسان" دانست.

5- از جمع روایات تاریخی، مذهبی، ملی، عهدینی و ... می توان پیشنهاد نمود که: زرتشت احتمالا معاصر یا شاگرد ادریس (ع) بوده است که وظیفه ترجمه و تبلیغ معارف تورات موسی (ع) را در میان مجوسان داشته است و مورد حمایت کوروش بوده است و نهایتا در این راه به دست جبهه باطل و در تهاجم آنها، در شهری به نام بلخ در ایران شرقی قدیم در حوالی شمال شرق آسیا، و نه بلخ آسیای میانه، شهید می شود. احتمال یکسان بودن کوروش و زرتشت هم وجود دارد.

همچنین شواهدی وجود دارد که کلمه زرتشت در متون ایران قدیم (علاوه بر نام کتاب، نام دین و نام انسان) یک نام نمادین برای اشاره به "نبوت ابراهیمی مختوم به ختم مرسلین" باشد. لذا می بینیم که نوه زرتشت شهید می شود و یکی از فرزندان یا نوادگان زرتشت، منجی آخرالزمان ایشان است.

پس لفظ زرتشت از یکسو با یکتاپرستی، از سوی دیگر با تورات، از سوی دیگر با کوروش و از سوی دیگر با نبوت ابراهیمی و محمدی (ص) مرتبط است.

لذا من حیث المجموع می توان لفظ زرتشت را یکی از مستحدثات زمان و زمانه کوروش و دارای اشاره به توحید و نبوت و امامت دانست.

والله اعلم.

زرتشت کیست؟ دارای دو شاخ، یعنی ذوالقرنین!

طبق روایات ائمه اطهار(ع)، پیامبر مجوسیان نامش داماسب (جاماسب) بوده و توسط مجوسیان کشته شده است. ردپای جاماسب در تاریخ هم وجود دارد: جاماسب همان گئومات مغ است که داماد کوروش بود و به دست داریوش کشته شد.

اما طبق روایات تواریخ عجمی و ایرانی قدیم، جاماسب را داماد زرتشت دانسته اند. پس زرتشت بایستی همان کوروش بوده باشد. از نظر تاریخی هم ردپاهای زرتشت به دوران معاصر کوروش ختم می شود.

اما معنای لغوی زرتشت چیست؟ زارا توشترا = زارا + توشترا

زارا احتمالا دگرشکل همان دارا یا گیرا است که به معنای "دارنده" است.

توشترا در زبان‌های هند و اروپایی در اصل به گاو دو شاخ (و بعدا به شتر) اطلاق شده است و احتمالا از دو بخش توش + ترا تشکیل شده که اولی همان "دو" و دومی هم به معنای شاخ و تیر است. پس توشترا یعنی "دو تیر" یا همان "دو شاخ".

پس زرتشت یعنی صاحب دو شاخ. گفتیم که نام اول کوروش آگراداتیس (دارای دو تیزی) بوده است.

عربی: ذوالقرنین مادی: آگراداتیس اوستایی: ذارا توشترا (زرتشت) پارسی باستان: ارته کا برزمنیا

پس آن هویتی که قرآن کریم در داستان ذوالقرنین به عنوان "ذکرا" برای ما بیان می کند، نامش در زبان‌های مختلف در دل تاریخ مدفون شده است و این یادکرد قرآنی به ما کمک می کند که در یک اعجاز علمی باستان شناسی قرآن کریم، بتوانیم کشف کنیم که کوروش ذوالقرنین، همان زرتشت است.

پس زرتشت، پیغمبر نبود بلکه ذوالقرنین (همان کوروش) بود و دامادش جاماسب (گئومات مغ) پیامبر مغان و مبعوث بر مجوسیان بوده است والله اعلم.

زرتشت = زرادشت = زرادشترا = ذارا دو ایشتری = دارای دو شاخ

کلمه "ایشتری" esterî در زبان‌های قدیم دارای معنای دقیق "شاخ" بوده است. به گاوهای شاخ دار هم در زبان‌های هند و اروپایی قدیم "اوشتر" می گفتند.


کلمه "ایشتر"، دگرشکل همان کلمه "شاخ" است: پسوند -تر در کلمه اول با پسوند -آخ در کلمه دوم جایگزین شده است و ریشه هر دو کلمه هم، "شِ/شی/ایش" است.


در زبان اکدی (سومر باستان)، برای "شاخ" دو کلمه داشتند:

۱- سی (که همان شی است و کلمات شاخ و ایشتری هم ریشه با آن هستند).

۲- قرنوم (که کلمه قرن عربی به معنای شاخ، هم ریشه با آن است).


ایشتار، یک الهه سومری بوده که مشخصه آن این بوده که دو شاخ داشته است. یعنی شاخدار.

پس معنای تحت اللفظی کلمه "زرتشت" می شود "ذوالقرنین".

در متون کهن هندوئیسم در هندوستان هم صحبت از Dhrtarastra است که دگر شکل همان واژه زرتشت است. این واژه لقب پادشاهان مقتدر مقدس در متون هندویی است. یکی از این پادشاهان، پدر گئوتاما بودا (همان گئومات مغ، یعنی جاماسب حکیم، یعنی داماد کوروش) دانسته شده است.

پس طبق متون هندی باستان، زرتشت، پدر گئومات مغ بوده است.

می دانیم که گئومات مغ، به همراه برادرش (که احتمالا همان خضر نبی (ع) بوده است)، اگرچه ریشه عبری داشته اند (احتمالا از فامیلهای دانیال نبی (ع) و پسرخاله کوروش بوده اند) ولی از نظر سلطنتی، فرزندخوانده کوروش حساب می شده اند.

پس رابطه فامیلی جاماسب نبی (گئومات مغ) با کوروش در منابع زیر ذکر شده است:

۱- منابع یونان باستان ۲- منابع تواریخ عجمی (جاماسب را داماد زرتشت دانسته اند). ۳- منابع هندوئیسم باستان (زرتشت را یک پادشاه دانسته اند که پدر گئوتاما بودا یعنی همان گئومات بوده است).

اشتره ، خشتره ، ذوالقرنین و شهریار

واژه های اشتره (ایشترا) و خشتره (مانند جزء موجود در اردشیر یا همان ارتخشتره و معرب آن ارطخاشت) واژه ای بوده است که در زبان دوران هخامنشی (و حتی مادی) به حکمران یا شهریار اطلاق می شده است. می توان با توجه به مطالب پیش گفته در بخش های قبلی در مورد معنای ریشه های ایشتری و توشترا و ایشتار در زبانهای باستانی، پیشنهاد داد که خشتره و ایشتره و ارتخشتره (اردشیر) در معنای تحت الفظی کهن خود دارای اطلاق به "صاحب دو شاخ" یا هم معنی با "ذوالقرنین" باشند. یعنی خشتره شاید به معنای "دو شاخ" و ارتخشتره (اردشیر) به معنای "دو شاخ عادل" یا "ذوالقرنین عادل" باشد. در این صورت می توان گفت که ذاراتوشترا (زرتشت)، ارتخشتره (اردشیر)، آگراداتیس، ارته کا برزمنیا و ذوالقرنین همگی واژه هایی هم معنای با هم هستند و صفت کوروش ذوالقرنین بوده است و بعدها بر دیگر شاهان مقتدر (مانند اردشیر های هخامنشی و ساسانی) هم اطلاق شده است. شایان ذکر است که منابع کهن تاریخ عجمی، اردشیر را لقب بهمن دانسته اند (همان بهمن که او را برخی منابع تاریخ، معادل با کوروش یا پژواکی از شخصیت کوروش دانسته اند). همچنین لقب دحتر بهمن را چهرزاد (اشترازاد) دانسته اند که واجد همان جزء "اشترا" است و معنای لغوی چهرزاد (اشترازاد) را "شریف النسب" دانسته اند. پس قرابتی بین معنای "اشترا" با "شرافت" وجود دارد. لذا می توان لقب دختر بهمن را "ذوالقرنین زاده" معنا کرد و پیشنهاد نمود. والله اعلم.

واژه های اردشیر (ارتخشتره)، زرتشت (ذاراتوشترا)، شوشتر (شهر شوش)، خشتره (شهریاری، شهریور، شهر) همگی از ریشه کهن اشترا یا ایشتار (به معنی شاخ) هستند و اشاره به کوروش ذوالقرنین و پایتختش و حکومتش دارند.
شایان ذکر است که واژه خشتره Xashtra در منابع کهن دین زرتشتی به معنای "قدرت خدا، شهر خدا و سلطه خدا" معنا شده است [۵] که به نظر می رسد این موارد، هم مفهوم "ولایت" در دین اسلام است. لذا خشتره، رمز ولایت الهی در دین و زبان ایران باستان بوده است. جالب است که ائمه اطهار (ع) هم در احادیث شیعه، جایگاه خود را (که می دانیم جایگاه دینی ایشان، جایگاه ولایت و امامت است) با مفهوم قرآنی ذوالقرنین مقایسه نموده اند. لذا ذوالقرنین را می توان نمادی از "قدرت و ولایت مشروع الهی" در تاریخ ادیان ابراهیمی دانست. لذا واژه خشتره از این جهت هم (علاوه بر ریشه شناسی لغوی) با واژه ذوالقرنین دارای قرابت است.

خشتره، شهریور و ریشه واژه کوروش

در گاهشماری قدیم فرس (تقویم هخامنشی)، در 2500 سال پیش، نام شهریورماه به صورت ایلامی xārapašya- و kārapašiya- و qa-ir-ba-ši-ya-iš و kar-ba-ši-ya-iš نگاشته می شد. پیشتر بیان شد که این ماه، منتسب به فرشته موکل بر "قدرت و سیاست و حکومت و عدالت" بوده است و واژه های خشتره، شهریور و شهریار و حتی واژه کشور، در یک حوزه اشتقاقی-معنایی قرار دارند. بسیار جالب است که معادل ایلامی این ماه (که می دانیم زبان ایلامی با دیگر زبان های باستانی مثل بابلی هم قرابت دارد) حاوی اجزای ka و یا qa و ir و kar و kara است. لذا می توان نتیجه گرفت که واژه های کوروش و ایران، دگرشکل یا معادلهایی برای حوزه اشتقاقی-معنایی { "خشتره"، "تشتره"، "شهریور" و "کشور" } بوده است.

شایان ذکر است که ابوریحان بیرونی، از جمله القاب و کنیه هایی که از پیشینیان برای ذوالقرنین نقل می کند، "ابو کرب" است که تناسب جالبی با kar-ba-ši-ya-iš دارد. لذا می توان پیشنهاد کرد که ممکن است "ابو کرب"، ریشه در واژه kar-ba-ši-ya-iš داشته باشد. والله اعلم. واژه آشوری karb و karba را می توان "حریم، حرم، امر و حکم" معنا کرد (که برخی در ریشه شناسی واژه کربلاء، KarbaIla به معنای حرم خدا، حکم خدا و امر خدا را ذکر کرده اند). لذا واژه "ابو کرب" را می توان "بزرگ حکمرانان" یا "بزرگ امیران" معنا نمود. والله اعلم.

نمادشناسی موجود شاخدار در ادیان و فرهنگهای کهن خاورمیانه

در زبان کهن آشوری واژه kerru (و karru و kāru ) به معنای قوچ نر بوده است. همچنین در زبانهای کهن اوگاریتی، اکدی و حتی عبری. [۶] ترجمه تحت اللفظی این واژه آشوری را می توان "قدرتمند بلندی ها" یا "پهلوان بلندی ها" دانست. دگر شکل این واژه در زبان آشوری alu بوده است. لذا می توان واژه های کوروش، علی و ذوالقرنین را بر این مبنا، مرتبط المعانی دانست. شایان ذکر است که قوچ نر در هیروگلیف مصری عصر نزدیک به یوسف پیامبر (ع) نمادی برای قدرت مشروع الهی (خنوم، احتمالا ریشه در نمادهای کنعانی یا ابراهیمی) داشته است. در ادبیات دینی یهودیت در ذیل کروبیان (واژه عبری-عربی کروبی، ریشه در واژه آشوری Keruv دارد که آن هم با واژه آشوری kerru مرتبط است)، در ادبیات دینی ساسانیان ذیل خورنه یا همان فر ایزدی (که نماد آن قوچ است) و در ادبیات دینی میان رودان در تمثالهای ایشتار، و دیگر فرهنگهای کهن، شاهد موجود شاخدار به عنوان نماد روح یا قدرت مشروع الهی هستیم. [۷] در ادبیات یهودی، گاو (که موجودی شاخدار است) نماد قدرت الهی یا نماد فرشتگان قدرتمند الهی است و مثلا تخت سلیمان نبی (ع) بر دوش 12 گاو است. در تخت جمشید هم به کرات از نمادهای سر گاو (در سر ستونها به نحوی که سقف بنا، گویی بر دوش گاوان است)، گاو و شیر استفاده شده است. در زبانهای مادی و پارسی باستان با واژه های خشتره، هوخشتره، ارتخشتره و ذاراتوشترا (زرتشت) روبرو هستیم که همگی به معنای پادشاه عادل، خوب و مشروع الهی است. شایان ذکر است ریشه ایشتره با ریشه شاخ مرتبط است. فرشتگان مقرب (کروبیان) در فرهنگهای بین النهرین (کلدانیان و آشوریان)، زرتشتی و هخامنشی، مصر باستان و همچنین در یهودیت، با ترکیب 4 عنصر عقاب، گاو، شیر و انسان در یک هیات واحد ترسیم می شده اند. کوروش در سنگ نگاره دشت مرغاب، به صورت یک کروبی (سر انسان، دارای 4 بال، دارای تاجی با دو شاخ) ترسیم شده است و در کتب انبیای بنی اسرائیل، کوروش را با القاب "صاحب دوشاخ" و "عقاب مشرق" توصیف کرده اند. همچنین شایان ذکر است که شیر از اوصاف ذوالقرنین (طبق روایات اسلامی که او را هنگام نبرد، همچون شیر غضبناک توصیف کرده اند) و همچنین از نمادهای حکومت کوروش (طبق نقش گاو و شیر که بر روی سکه های طلای ضرب شده در عصر کوروش وجود داشته است) بوده است. لذا در مجموع می توان موجود شاخ دار (ذوالقرنین) را نمادی کهن (چه نمادی فرهنگی و چه نمادی هیروگلیفی و حتی لفظی-واژگانی) برای قدرت مشروع الهی (ولی الله و ولایت الهی در زمین) دانست. ریشه این مفهوم به دوران پس از نوح نبی (ع) و ابراهیم نبی (ع) بر می گردد. زیرا طبق معارف اسلامی و حدیثی از حضرت علی (ع)، مفهوم ذوالقرنین در صحف اولی (= صحف ابراهیم و موسی علیهما السلام) آمده بوده است و همچنین طبق یافته های باستان شناسی، در افسانه گیلگمش (که مربوط به دوران پس از نوح و ابراهیم نبی (علیهم السلام) است)، مشاهده می کنیم که انکیدو (که دوست و به نوعی مرشد و راهنمای گیلگمش برای نجات او از ظالم بودن و تبدیل او به یک حاکم عادل است) دارای دو شاخ است.

در متون مسیحی متقدم (مربوط به قرن 9 میلادی و قبل تر از آن) هم ذکر شده که شاخ، نماد قدرت الهی داده شده به آل داوود (ع) برای رستگاری بشر است که خود را در ظهور مسیح از نسل داوود (ع) (یعنی از طریق مریم (ع)) نشان داده است[۸].

گفته شد که بر روی سکه های دوران کوروش هخامنشی (و همچنین نگاره های کاخ آپادانا مربوط به زمان داریوش)، نگاره های "گاو و شیر" است. درباره نحوه تفسیر معنای این نگاره (مقصود معنایی سازندگان این نگاره ها) نظرات مختلفی بیان شده است. ولی شواهد معناشناسی و زبان شناسی تاریخی پیشنهاد می کند که احتمالا در اصل و در ابتدا (یعنی در حوالی 550 قبل از میلاد) معنای مورد نظر از نگاره های "گاو و شیر" این بوده باشد که گاو به عنوان نماد روحانیت و قدرت ملکوتی و سکوت خردورزانه و نجابت و برکت (یعنی مجموعا یک نماد آسمانی، نماد دین) [۹] و شیر به عنوان نماد قدرت حکومتی و سلطنت و حکمرانی و نظم زمینی و جنگاوری (یعنی مجموعا یک نماد زمینی، نماد سیاست) [۱۰] مطرح بوده است و تصویر کردن توامان گاو و شیر در یک قاب واحد، در واقع نوعی بیان شبه هیروگلیفی برای مفهوم "قدرت مسلط آسمانی بر روی زمین"، "حکومت مقدس"، "حکمرانی آسمانی" و چیزی شبیه به مفهوم امروزین "همراهی دیانت و سیاست" بوده است. والله اعلم.


موجود شاخدار در فرهنگ ملل خاورمیانه از زمان های باستان تا عصر نزول قرآن و بعد از آن هم، دارای معنای قدرت و جنگندگی بوده است. چنانکه نقل است که سپر جنگی (معادل واژه عربی "ترس" و جمع "اتراس") برای پیامبر (ص) به عنوان هدیه می آورند که نقش عقاب یا قوچ (معادل واژه عربی "کبش") بر روی آن بوده است.

نمادشناسی سکه های ضرب شده در زمان کوروش هخامنشی

کهن‏ ترین سکه های استاندارد آلیاژ طلا (معروف به سکه های الکتروم لیدیه و طلای لیدیه یا کروزید Croeseid) سکه هایی یافته شده از دوران باستان هستند که ادعا می شود اولین بار حدود 4 سال قبل از فتح لیدیه به دست کوروش، در لیدیه توسط کروزوس (حاکم لیدیه که به دست کوروش سرنگون و اسیر و سپس آزاد و مشاور شد) ضرب می شده اند و سپس در کل دوران کوروش و سپس در دوران داریوش با همان شمایل و مختصات، به ضرب آنها ادامه داده شد. طرح رایج موجود بر روی این سکه ها شامل طرح "شیر و خورشید درخشنده"، "شیر و گاو" و "شیر و گاو و خورشید درخشنده" است.

البته نظریه ای وجود دارد که این سکه ها اولین بار توسط کوروش (و نه کروزوس) ضرب شده است و این نظریه در بین باستان شناسان غربی، طرفدارانی هم داشته است[۱۱]

این سکه ها در گنجینه های مختلف هخامنشی در کاخ آپادانا در ایران، در گنجینه کابل و در دیگر نقاط گستره حکومت هخامنشیان یافت شده است و تمامی پژوهشگران متفق القول هستند که سکه هایی که کوروش در زمان خود ضرب می کرده است، دارای این طرح بوده اند.

لازم به ذکر است که این نمادها به دفعات در دیگر آثار باقی مانده از دوران هخامنشی (مانند سنگ نگاره های تخت جمشید، مهرهای حکومتی در سرتاسر گستره حکومت هخامنشی [۱۲] و اسطوره های باقی مانده از آن دوران در قالب داستان‏های شاهنامه فردوسی و نظائر آن) مشاهده می شود.

در ادیان ابراهیمی (خصوصا در دین مبین اسلام و مذهب تشیع)، شیر نمادی از قدرت موید الهی و ولی الله است. معنای نام هارون (برادر و وزیر موسی (ع)) طبق ریشه شناسی زبان های مصر باستان به معنای شیر جنگنده (یا همان معادلا حیدر) است. دانیال نبی (ع) شیر را رام می کند. تخت حکمرانی سلیمان نبی (ع) مزین به نقوشی از جمله چند شیر بوده است. طبق احادیث شیعه، ذوالقرنین به شیر غضبناک (در هنگام جنگ با معاندین حق) تشبیه شده است. طبق احادیث شیعه، در شب معراج، لقب "اسد الله" یعنی "شیر خدا"، به حضرت علی (ع) داده شده است. ابوالاسود دوئلی در رجز خود خطاب به طلحه و زبیر، حضرت علی (ع) را "یماثله الاسد الاسود" وصف می کند. در خطبه امام سجاد (ع) در دمشق، از جمله القاب و اوصافی که برای حضرت علی (ع) بیان فرموده اند، "شیر حجاز و قوچ عراق" است. از جمله القاب مالک اشتر هم "قوچ عراق" بوده است. در مقاتل روز عاشوراء در کربلاء، "عابس ابن ابی شبیب" با صفت "شیر سیاه" توصیف شده است.

مفهوم خورشید هم در منابع اسلامی، دارای مولفه های معنایی نمادین "نورانیت"، "جامعیت"، "بلندمرتبگی"، "علم و حکمت"، "افاضه" و "حقانیت و حقیقت" بوده است و لذا مشاهده می کنیم که خورشید، از جمله مفاهیمی است که از آن برای توصیف و تشبیه مقام شامخ ولی الله استفاده شده است.

لذا شاهدیم که در تمدن ایرانی-اسلامی در دوران پس از بعثت نبی اعظم حضرت محمد مصطفی (ص) هم ردپای این نمادها، در فرهنگ دینی و همچنین فرهنگ ملی ایرانیان و شیعیان مشاهده می شود. [۱۳] .

نشان جمهوری اسلامی (در وسط پرچم ایران)، در امتداد و در اوج معنایی این نمادهاست: زیرا به جای استفاده از نماد هیروگلیف گاو یا خورشید (به عنوان نماد آسمان و قدرت آسمانی و تایید من الله)، از خود لفظ جلاله الله استفاده شده است. به جای نماد هیروگلیف شیر (به عنوان نماد قدرت زمینی موید و حکمرانی و جنگاوری و قدرت مشروع)، از نماد گل لاله شهیدان (که مظهر قدرت ایران هستند) و شمشیر (در قالب الف موجود در وسط لفظ جلاله الله) و کره زمین (در قالب مدور گل لاله که یادآور کره زمین هم هست) و هلال‏ها (یادآور قدرت و قوت تمدن اسلامی در قرون پس از اسلام) استفاده شده است. لذا "ولی الله فی ارضه" معنایی است که هم از نماد باستانی ذوالقرنینی گاو و شیر و خورشید و هم از نماد مدرن و اسلامی "آرم جمهوری اسلامی" مستفاد می شود و به ما یادآوری می کند که "پشتیبان ولایت فقیه باشیم تا به مملکت ما آسیبی نرسد".

از زریادر تا کوروش

حدود 200 تا 300 سال پس از کوروش، یک داستان در بین ایرانیان رایج بوده است که مورخین یونانی آن را نقل کرده اند: از دروازه کاسپی تا رود تانائیس (که آن را در منابع کهن در منتهای شمال شرق آسیا دانسته اند و برخی آن را با سیحون متقدم (و نه سیحون متاخر) یکسان دانسته اند) در قلمروی فردی به نام زریادر (دگرشکل واژه زرتشت) قرار داشته است. او از رود تانائیس می گذرد و با لباس مبدل سکاها، به مجلس خواستگاری دختر یک پادشاه در سرزمین سکاها (سرزمین آن سوی رود تانائیس) می رود و با آن دختر ازدواج می کند. دگرشکل همین داستان را به صورت داستان "گشتاسپ و کتایون" در اسطوره های ایرانی قرون بعدی داریم. شواهد متعددی وجود دارد که اصل این ماجرا به زندگانی "کوروش و همسرش کاساندان" مربوط است. طبق منابع عبری متقدم، پدر زن کوروش (یعنی فرناسپه) را "فرنا ماجوجی" دانسته اند. ماجوج را از طریق ماساگتها، می توان مرتبط با سکائی ها دانست. لذا ممکن است پدر زن کوروش، یکی از نجیب زادگان سرزمین سکاها بوده باشد که با جزئیات داستان زریادر قابل تطبیق است. در اسطوره دیگر ایرانی (سیاوش، پدر کیخسرو) هم شاهد ازدواج ایرانی-تورانی هستیم. تورانیان را هم معادل سکاها دانسته اند. کیخسرو را هم همان کوروش دانسته اند. از جمع این موارد می توان پیشنهاد کرد که شخصیتهای زریادر (زرتشت)، سیاوش و گشتاسپ در این داستانهای عاشقانه-اسطوره ای که با دختر یک پادشاه بیگانه ازدواج می کنند، پژواکی از داستان شخصیت تاریخی کوروش و همسرش کاساندان است. از این طریق می توان شاهد و دلیلی داشت که منظور از زریادر (زرتشت)، همان کوروش است. والله اعلم. البته برخی پژوهشگران این داستان را پژواکی از زندگی گئومات مغ (داماد کوروش) و آتوسا (دختر کوروش) می دانند ولی به نظر می رسد شواهد قول اول، قوی تر باشد. والله اعلم.

سروهای دست کاشت زرتشت و موضوع ذوالقرنین

تخمین زمان حیات زرتشت از روی روایتهای کهن مربوط به سروهای دست کاشت او

سرو کاشمر (یا به قول منابع متقدم سرو کشمر یا سرو مقدس زرتشت) درختی کهنسال و بزرگ و با شکوه در کاشمر بوده است که ایرانیان قرون اول اسلامی اعتقاد داشتند که به دست خود زرتشت در این شهر کاشته شده است. در شاهنامه فردوسی هم به این موضوع اشاره شده است. عمال حکومت غاصب بنی العباس، به دستور خلیفه وقت ایشان یعنی متوکل عباسی، این سرو را بریدند و برای تزئین کاخ های متوکل، به بغداد فرستادند. مردمان ایرانی کاشمر و خراسان بسیار تمنا نمودند که ایشان را منصرف نمایند و حتی پیشنهاد 50 هزار سکه زر (به عنوان جایگزین قطع درخت) را به دستگاه بنی العباس نمودند، ولی طاغوت زمان (که نه منصف و نه زمان شناس و نه طبیعت شناس و نه باستان شناس، هیچ کدام نبود) نپذیرفت.طبق نقل صریح منابع تاریخی، مردم ایرانی کاشمر و خراسان درحوالی سال 247 هجری قمری-مصادف با حوالی 861 بعد از میلاد- (که سال قطع این درخت و اتفاقا سال مرگ متوکل هم هست و حکایت است که درخت زمانی به بغداد رسید که متوکل هلاک شده بود) اعتقاد داشتند که 1405 سال از سن و عمر این درخت می گذرد. لذا طبق این نقل دقیق و مستند تاریخی که در کتب تاریخی متقدم با صراحت و وضوح نقل شده است، مردم ایرانی کاشمر و خراسان در قرن سوم هجری اعتقاد داشته اند که زرتشت در 1405 سال قبل از دوره ایشان (یعنی در حوالی سال 544 قبل از میلاد) این درخت را در کاشمر کاشته است. این زمان، یعنی 544 قبل از میلاد، دقیقا در زمان حیات کوروش ذوالقرنین است (چون کوروش متولد قبل از 600 قبل از میلاد و متوفی 529 قبل از میلاد است و او از 550 قبل از میلاد، حکمران ممالک ایران بوده است). والله اعلم.

درخت سرو دیگری به نام سرو فریومد هم در تاریخ بیهق نقل شده است که در سال 537 هجری قمری -مصادف با حوالی 1142 بعد از میلاد- قطع شده است و این درخت هم جزء درختهایی بوده است که زرتشت به دست خود در بلاد ایران غرس نموده بوده است (طبق اعتقاد مردمان قومس و فریومد و میامی و خراسان بزرگ در آن عهد). در منابع تاریخی به وضوح و صراحت نقل شده است که مردمان ایرانی در قرن ششم هجری قمری اعتقاد داشته اند که این درخت 1691 سال سن و عمر داشته است و به دست خود زرتشت غرس شده بوده است. لذا این درخت بایستی در سال 549 قبل از میلاد به دست زرتشت در فریومد غرس شده بوده باشد (به اعتقاد مردمان ایرانی منطقه و خراسان بزرگ در قرن ششم هجری قمری). لذا طبق این نقل دقیق و مستند تاریخی هم به زمان حیات کوروش (به عنوان زمان و زمانه زرتشت) می رسیم. والله اعلم.

جالب است که گستره کاشته شدن و کشت سروهای قبرسی، یعنی Cupressus sempervirens (که ظاهرا شاید نام قبرس را از آن گرفته اند و خود نام این سرو هم بی شباهت با اشتقاقات "کو" و "روس" (اجزای واژه کوروش) نیست)، در گستره قلب حکومت باستان کوروش ذوالقرنین از خراسان تا سواحل دریای سیاه تا اطراف و دورتادور مدیترانه تا اطراف نیل مصر تا شمال آفریقا و تا اسپانیا و فرانسه است. یکی از نمادهای مهم فنیقی ها و کارتاژی ها و کیتومی ها (کیتین ها) همین نماد درخت سرو است که بر پرچم کشور لبنان هم امروز دیده می شود. فنیقی ها و کارتاژی ها، از هم پیمانان وفادار کوروش ذوالقرنین و حکومت هخامنشی بوده اند.

کاشت سرو و سیاست ورزی حکومتی-اجتماعی-دینی

در حجاری های تخت جمشید هم از جمله معدود جاندارانی که به عنوان المنتهای صحنه اصلی (و نه صرفا پیشکش های ملل به پادشاه هخامنشی) ترسیم شده است، درخت سرو است. این امر می تواند بیانگر این احتمال باشد که کاشت درخت سرو، نوعی بار فرهنگی-اجتماعی-سیاسی-دینی خاص در زمان کوروش ذوالقرنین داشته است و او و همراهان عالم او (به عنوان حکمرانان تیزهوش و دارای اندیشه اصلاح و تاثیر) احتمالا از هر شهر و دیاری که عبور می کرده اند، یک درخت سرو را به عنوان پرچمی از مکتب سیاسی-اجتماعی و احیانا مذهبی کوروش ذوالقرنین و همراهانش (یعنی جاماسب نبی (ع) و دانیال نبی (ع) و ...) غرس می کرده اند. شاید، والله اعلم. این سیاست نرم و نرم افزاری را با شیوه سلاطین و جباران که به جای دل مردم، در کوه ها به حجاری می پرداختند مقایسه نمایید تا حقیقت و ظرافت سیاستهای تبلیغی مکتب آل ابراهیم (ع) را دریابیم. البته اوج این ظرافت در جنگ نرم و سیاست ورزی را قطعا -بدون هیچ همانندی- می توان در حماسه عاشوراء جست و جو کرد که پیروزی خون بر شمشیر (و عقل بر جاهلیت عصر خود) بود. عاشورایی که اگرچه در بعد معنوی، دربهای بهشت را گشود، ولی در بعد مادی هم فتح الفتوح بود و اریکه قدرت آل ابوسفیان را منکسر کرد و نهایتا ایشان را به زباله دان تاریخ افکند.

برخی پژوهشگران میان سنت تزئین درخت کاج در شب سال نو مسیحیان و نمادشناسی درختهای سرو هخامنشی، ارتباطاتی فرهنگی قائل اند. یعنی آن رسم دنیای مسیحی را متاثر از رسمی کهن تر (مربوط به عصر هخامنشی) دانسته اند. در این صورت می توان گفت که شاید بتوان ردپای پژواکهای فرهنگی دوران حکومت کوروش ذوالقرنین را بتوان علاوه بر فرهنگها و ملل مشرق زمین، به آسانی در فرهنگها و ملل مغرب زمین هم جست و جو کرد. والله اعلم.

ردپای مفهوم درخت و گیاه در ادبیات دینی ملل و نحل

مفهوم درخت (هم در روایتهای تاریخی و فرهنگی منقول از حکومت سلیمان نبی (ع) و هم حکومت کوروش ذوالقرنین در ایران و ملل تابعه او مثل فنیقیان و هم در نمادشناسی های مفاهیم ادیان در ملل و نحل) مفهومی راهبردی است و به عنوان یک المنت مهم فرهنگی-مذهبی در مآثر تاریخی بازمانده از دوران باستان (مثل داستان ها، حجاری ها، نقوش سکه ها و ...) مشاهده می شود.

مثلا موضوعات زیر از جمله موضوعات منقول در کتب مذهبی ملل و نحل (مرتبط با گیاهان و درختان) است:

  • جنت فردوس / جنت الخلد التی وعد المتقون / جنت آسمانی و جنت معاد
  • جنت آدم (ع) / جنت زمینی
  • قربانی گندم و قبول آن با صاعقه توسط هابیل (ع)
  • نقش گیاه شفابخش و ارتباط آن با نماد مرتبط با نوح نبی (ع) در حماسه گیلگمش میان رودان باستان
  • سرد شدن آتش هیزم ها بر ابراهیم (ع) و گلستان شدن آتش
  • سبز شدن چوب بریده که شعیب (ع) آن را نشانه ای برای شناسایی عصای موسی (ع) دانست.
  • درخت مشتعل طور سیناء در شب مکالمه موسی (ع)
  • چوبهای آئین نیایش در بین سرخپوستان آمریکای شمالی (مراسم شالاویتسی)
  • قربانی گیاه و چوب و گندم از طریق شعله و صاعقه و سوزاندن در قصص انبیاء (ع) و همچنین ادیان و ملل و نحل اقوام مختلف و حتی بومیان نواحی دور افتاده در جهان
  • درخت (یا گیاه) سلیمان نبی (ع)
  • غنچه انار در دستان سلیمان نبی (ع)
  • درخت (یا گیاه) ذوالقرنین
  • غنچه انار در حجاری های تخت جمشید
  • مهرگیاه و یبروح الصنم و شابیزج و سابیزج و اشترک و استرک
  • معجزه خضر نبی (ع) و سبز شدن زیرانداز یا محلی که او می نشست.
  • سبزه رویاندن و سبزه در سفره نشاندن کیخسرو و جمشید در نقل های کهن ایرانی
  • گیاه مقدس هوم و شاخ برسم در دیانت زرتشتی
  • درخت حیات و درخت عنقاء و درخت قاف (در ادبیات منقول در کتب ملل خاورمیانه و مشرق زمین) و درختان سدر منتهای مشرق زمین (در ادبیات کهن میان رودان)
  • سدره المنتهی (با لحاظ رویکرد چندمعنایی یا دلالات ضمنی یا کنایی آن، والله اعلم)
  • مفهوم شجره و شجره طیبه
  • درخت شب سال نو مسیحی
  • درخت های سرو دست کاشت زرتشت
  • درخت سرو هخامنشی
  • درخت سدر و سرو در فرهنگ لبنان و فنیقی و حاشیه مدیترانه
  • درخت در معجزات نبوی پیامبر اعظم حضرت محمد مصطفی (ص)
  • احادیث اهل بیت (ع) پیرامون درخت و گیاهان
  • سرو آزادگان در ادبیات حافظ و سعدی
  • نمادشناسی سرو و موضوع حماسه عاشوراء و ایثار و شهادت
  • "ما راست قامتان جاودانه تاریخ خواهیم ماند"، شهید مظلوم آیه الله بهشتی (ره)

ذوالقرنین در نمادهای خط میخی آشوری و خط میخی قدیم هخامنشی

در خط میخی آشوری (که به خط میخی "نو بابلی" هم مشهور است) در نگاره مربوط به معنای king (نگاره Lugal و Sarru ، در خط میخی آشوری یا همان بابلی نو) و همچنین در لوگوگرام واژه حکمران (xšāyaθiya) در خط میخی قدیم هخامنشی (که یکی از 8 لوگوگرام این خط است و یک علامت تکین است که در این خط، معادل با واژه "حکمران" خوانده می شود)، برای اشاره به معنای "پادشاه یا حکمران" از گذاشتن 2 میخ بر بالای سر نگاره انسان استفاده شده است. یعنی وقتی دو شاخ (همان دو میخ) بر روی نگاره Man قرار می گیرد، به نگاره King می رسیم. لذا واژه قرآنی ذوالقرنین (برای اشاره به حکمران مسلط الهی بر روی زمین)، با خوانش "تحت الشکلی یا تحت اللفظی" خطوط میخی آشوری (بابلی نو) و هخامنشی قدیم برای واژه حکمران، دارای مناسبت است. لذا می توان گفت که شاید عبارت قرآنی ذوالقرنین، از این جهت علاوه بر دیگر جهات، دارای تلمیح یا اشاره است: اشاره به این که در زمان ذوالقرنین، مردمان به حکمران خود، چگونه لقبی می دادند یا چگونه حکمران خود را صدا می زدند یا چگونه حکمران خود را با مفاهیم توصیف می کردند.

لازم به ذکر است که این امر در خطوط میخی کهن تر (مثلا خط میخی اکدی باستان مربوط به قبل از 1000 قبل از میلاد) وجود ندارد. یعنی فقط در بازه زمانی قرن 7 قبل از میلاد تا قرن 5 قبل از میلاد (حدود 150 تا 200 سال) شاهد هستیم که در خطوط میخی ناحیه ایران و عراق، در خطوط میخی از نگاره "انسان دارای دو شاخ" برای اشاره به معنای حکمران استفاده شده است. لذا می توان گفت که شاید به نوعی، قرآن کریم با استعمال لفظ ذوالقرنین، حوالی زمانی ظهور ذوالقرنین را برای ما مشخص و کد کرده است: زمانی که واژه "حکمران" (در بیان تحت اللفظی یا تحت الشکلی خود) "صاحب دو قرن" بوده یا خوانده میشده است. خوب این زمان کی است؟ حدود قرن 7 قبل از میلاد تا قرن 5 قبل از میلاد. می دانیم که این زمان معادل و معاصر با زمانه کوروش هخامنشی است. لذا از طریق این کد یا اشاره لطیف قرآنی، اگر صحیح برداشت کرده باشیم، هم به ذوالقرنین بودن کوروش می رسیم. زیرا در آن 200 سال، هیچ شخصیت تاریخی دیگری وجود ندارد که اوصاف خودش و اقتدارش، با اوصاف ذوالقرنین همخوانی داشته باشد. والله اعلم.

این موضوع از جهت دیگری هم مهم است. زیرا خطوط میخی تنها در قرن بیستم بود که رمزگشایی شدند و خوانده شدند. خطوط میخی لذا اشاره لطیف و کد دادن قرآن کریم (خبر دادن ضمنی قرآن کریم) از ظرائف جزئیات خط میخی (به صورت ضمنی از طریق استعمال لفظ ذوالقرنین)، نوعی اعجاز باستان شناسی قرآن کریم (به عنوان شعبه ای از شعبات اعجاز علمی قرآن کریم) است.

گشتاسپ و کوروش

یک تاریخ تقویمی کهن از خاورمیانه و کلیمیان به نام تاریخ هبوطی وجود دارد که مبدا تاریخ را از تخمین ایشان برای زمان هبوط آدم قرار داده است و زمان هر کدام از انبیاء را بر آن اساس نقل کرده اند. طبق تاریخ هبوطی، حضرت عیسی (ع) در سال ۵۵۸۵ بعد از هبوط متولد شده اند (طبق ناسخ التواریخ). طبق منابع عجمی و به نقل از کتاب آثار عجم، گشتاسپ (و جاماسپ و زرتشت) در حوالی ۴۹۹۴ بعد از هبوط می‌زیسته اند. این یعنی گشتاسپ، پادشاه جهان گشای ایرانی، در حوالی ۵۹۱ قبل از میلاد مسیح بوده است که زمان و زمانه نایب السلطنه بودن کوروش است. گشتاسپ را فرزند پهلوان و قهرمان برای لهراسب دانسته اند. لذا می توان گشتاسپ را همان کوروش و لهراسب را پدر کوروش (یعنی کمبوجیه ی اول) دانست.
در ترجمه تقویم التواریخ (سالشمار وقایع مهم جهان از آغاز آفرینش تا سال 1085ق) که اصل کتاب مربوط به قرن 11 هجری قمری است، در ذیل اتفاقات سال (4937 هبوطی) ذکر شده که "... کورش فارسی و مراد از او گشتاسپ".

ملازمان ذوالقرنین

نام دیگر خضر، بر طبق روایات، ارمیا (معادل عبری برای هرمس) است. لذا ملازمان ذوالقرنین طبق تاریخ و روایات اینان بوده اند:

1- الیاس (ادریس ثانی) علیه السلام

2- خضر (ارمیا، همان هرمس) که پسرخاله ذوالقرنین بوده است. برخی عزیر را همان ارمیا دانسته اند. لذا احتمالا خضر، عزیر و ارمیا و هرمس، نام یک نفر به زبانها و القاب مختلف است.

3- دانیال نبی (ع)

(دانیال (ع) از وزرای کوروش هم دانسته شده است).

هم الیاس، هم هرمس و هم دانیال را از رئوس حکما دانسته اند. خود ذوالقرنین هم حکیم بوده است. لذا 4 حکیم، ستونهای حکومت ذوالقرنینی بوده اند. ابن عربی می گوید که چهار حکیم، در زیر قبه آرین (واقع در مشرق چین و در نهایت مشرق و نام دیگرش کنکدژ است) گرد آمدند. طبق نقل دیگر، کنکدژ (قبه آرین) را کیخسرو (کوروش) ساخته است. طبق نقل دیگر، زرتشت در کنکدژ شهید شد. طبق نقل دیگر، زرتشت شاگرد عزیر (خضر) بود. از جمع اینها نتیجه می شود که الیاس، خضر، دانیال و کوروش، در زیر قبه آرین (کنکدژ) جمع آمده بودند.

طبق کتب جغرافیای قدیم، کنکدژ در حوالی نهایت مشرق، پشت چین، در فاصله 90 درجه از نهایت مغرب، بر ساحل اقیانوس و در مرز ایران و توران واقع بوده است. از جمع اینها و دیگر شواهد معلوم می شود که نهایت مغرب، جزایر گالاپاگوس (90 درجه غربی از گرینویچ) بوده است و کنکدژ، در حوالی تنگه برینگ (180 درجه غربی از گرینویچ، ناحیه انیان تیر یا همان انادیر فعلی در خاور دور روسیه) بوده است.

الان آثار چند بنای باستانی در آن ناحیه موجود است.

منابع مختلف، ذوالقرنین و دانیال را معاصر هم دانسته اند. همچنین برخی منابع کهن، دانیال را استاد ذوالقرنین و وزیر او دانسته اند. منابع کهن تاریخی و همچنین عهدینی، دانیال را از معاصران، منصوبان و منسوبان کوروش دانسته اند. از جمع این دو نکته معلوم می شود که ذوالقرنین، همان کوروش است والله اعلم.

دو اسکندر در تاریخ: کدام یک ذوالقرنین اند؟

برخی مورخین یونان باستان، نام خاندان و طائفه کوروش را "یونی" دانسته اند. هومر، نویسنده مشهور، کوروش هخامنشی را اصالتا از خاندان یون ها می داند. پیشتر گفتیم که در خمسه نظامی و برخی دیگر منابع، سخن از یک اسکندر ایرانی است که فارسی سخن می گوید و کلاه کی دارد و ایرانی و در عین حال، منتسب به صفت یونانی است.

مادربزرگ کوروش از لیدیه و احتمالا از یون ها بوده است. لذا اینکه کوروش را از طائفه یون دانسته اند شاید از این وجه باشد و شاید هم یون دگرشکل انیان و انشان (نام سرزمین پدری کوروش) باشد.

پدر ذوالقرنین را فارس و مادرش را یونانی دانسته اند. پدر کوروش هم فارس بوده و مادر مادرش هم از طایفه یون های لیدیه بوده است.

از یک یونان هم در منتهای مغرب عالم در کتاب حدود العالم ذکر شده است. جالب است که گفته شده وقتی زمان ذوالقرنین، فارس ها حاکم شدند، ایشان (یعنی یون ها) به منتهای مغرب عالم مهاجرت کردند. مورخین یونانی هم گفته اند که کوروش، حاکم لیدیه را پس از شکست دادن، به هایپربوریا (احتمالا آمریکا) تبعید کرد.

جالب است که برخی پژوهشگران، ریشه اصلی تمدن و فرهنگ یونان را در سواحل غربی ترکیه (بخش هایی از لیدیه) جست و جو می کنند و برخی منابع کهن ذکر کرده اند که هسته اولیه تمدن بعدی شهرهای روم و یونان، در زمان حوالی بهمن و گشتاسپ (یعنی زمان کوروش ذوالقرنین) تاسیس شده اند. خود منابع یونانی، بخش مهمی از تمدن و عمران و ابنیه باستانی آتن را به خاندانی ثروتمند به نام Alcmaeonidae نسبت می دهند که ممکن است تحریف یا تصحیف یا تبدیلی تدریجی از نام Achaemenid (هخامنشی ها) باشد. توپوگرافی تکرار اسامی در شجره نامه این دو خانواده هم شبیه است. ریشه Alc را می توان از ریشه باستانی خاورمیانه ای "آلی / عالی" به معنای "بلندی، علو، عالی بودن" گرفت و در این صورت، ترجمه تحت اللفظی Alcmaeonidae را می توان معادل واژه "بهمن" دانست. می دانیم که بهمن یکی از القاب کوروش در تواریخ عجمی است. لذا نظریه این می شود که شاخه ای از مردم لیدیه (و یا حتی ماد و ایران) در غرب و جنوب غرب ترکیه بودند که یونی ها نامیده می شدند و ایشان از بستگان خاندان کوروش بودند (و یا شرافتا خود را از بستگان کوروش می دانستند) و ایشان بودند که سنگ بنای آتن و معبد دلفی و دموکراسی آتن را در قرن 6 قبل از میلاد (مطابق نقل هایی که برای اقدامات خاندان Alcmaeonidae در منابع یونانی متاخر وجود دارد) بنا نهادند. پس در این صورت، تاسیس تمدن بعدی یونان (و همچنین روم و رم که آن هم شبیه همین ماجرا، دارای اتصال فرهنگی-ژنتیکی-تاریخی به خاورمیانه و لیدیه و ماد و ایران و آریایی ها است)، ریشه در تحولات ژئوپلتیک قرن 6 پیش از میلاد (در زمان حکومت کوروش ذوالقرنین) دارد. لذا اینکه بین یونان و یا روم با ذوالقرنین، در برخی از منابع ارتباطی ذکر شده است، می تواند ناشی از این واقعیت تاریخی (و منظری که راوی قرون متمادی برای بیان بخشی از حقایق تاریخی به دلایل محلی یا قومی خودش برگزیده است) بوده باشد. والله اعلم.

یون ها را سرچشمه حکمت دانسته اند. پس طایفه مادری ذوالقرنین، سرچشمه حکمت بوده اند. در روایات اسلامی هم خضر را پسرخاله ذوالقرنین دانسته اند. پس خضر بایستی از طایفه یون ها بوده باشد. مادر کوروش هم کلیمی دانسته شده و از طائفه یون ها. نسب یون ها را به اسحاق نبی (ع) رسانده اند. نسب فارس ها و ذوالقرنین را هم به اسحاق نبی (ع) رسانده اند.

از جمع این موارد می توان پیشنهاد کرد که اولا کوروش همان ذوالقرنین است. منظور از اسکندر یونانی که پدرش فارس و مادرش یونی است (لطفا با اسکندر مقدونی خلط نشود، بینشان حدود 200 سال فاصله بوده است) همان کوروش است که پدرش فارس و مادرش از طائفه یونی ها بوده است.

طبق تواریخ عجمی و سپس از طریق آنها تواریخ اسلامی، نسب ذوالقرنین از این قرار است:

اسکندر بن داراب بن بهمن بن اسفندیار بن گشتاسپ

می دانیم که بهمن و گشتاسپ، روایتهایی اساطیری شده از کوروش هستند.

لذا طبق تواریخ عجمی و اسلامی، اسکندر ذوالقرنین از نسل کوروش است.

اما چرا اینگونه شده؟ احتمالا میان روایتهای زندگی اسکندر اول (کوروش) و اسکندر دوم (مقدونی) خلط و ترکیب رخ داده است و از دل این خلط و ترکیب، اسطوره "اسکندر رومی ایرانی" درآمده است مضاف بر اینکه این اسطوره، تطابق بالایی با زندگی و مختصات کوروش دارد.

پس گزارش کوروش بودن ذوالقرنین از طریق تواریخ عجمی هم به ما رسیده است، فقط او را نبیره کوروش (و نه خود کوروش) فرض کرده اند که دلیل این اشتباه، خلط زمانه کوروش با زمانه اسکندر مقدونی است. پس منظور از اسکندر رومی ایرانی (که می دانیم به تصریح بزرگانی از محققین قدماء، همان اسکندر مقدونی نیست) کوروش است.

هم برای کوروش (به نقل از گزنفون یونانی) و هم برای ذوالقرنین (بر اساس احادیث و اخبار اسلامی) و هم برای کیخسرو (که طبق شواهد همان کوروش است، در نبرد بهمن دژ طبق شاهنامه) ذکر شده که یک نور فرخنده ی رعد و برق و طوفان پیشاپیش او به عنوان یک نشانه نصرت الهی حرکت می کردند. گزنفون می گوید:

Cyrus set out on the expedition, and his father joined him in escort. There is said to have been auspicious lightning and thunder for him as soon as they were outside of the house. After these appearances, they traveled on without taking any further auguries, on the grounds that none could rescind the signs of the greatest god.

ترجمه از یونانی به انگلیسی از wayne ambler

لذا دو اسکندر در تاریخ داریم:

1- کوروش هخامنشی یا همان اسکندر یونانی رومی که از سمت پدر فارس و از سمت مادر یونی بوده است. حدود 2500 سال پیش. نام فارسی او کوروش و نام یونی او (که همان معنا را می دهد)، اسکندر بوده است. حدود 33 سال حکومت کرد. غرب و شرق عالم را گرفت و احتمالا ذوالقرنین هموست. شهرهای زیادی را ساخت و با ملل مغلوب، مهربان بود. محبوب موحدین و پیامبران زمانه خود بوده است و حتی یک حدیث نبوی در ایمان داشتن وی داریم.

2- اسکندر مقدونی، که پدرش مقدونی بود و مربوط به حدود 2300 سال پیش است. بخشهایی از آسیا و مصر را تصاحب کرد. 13 سال حکومت کرد. شهرهای زیادی را (از جمله قم و تخت جمشید) ویران کرد.

در کتاب زیج صابی (از البتانی، منجم قرن سوم و چهارم هجری قمری)، در مبحث تبدیل تاریخ رومی به قبطی، مقدار ۲۸۷ سال بین تاریخ ذوالقرنین و تاریخ وفات اسکندر مقدونی فاصله دانسته شده است. در این صورت، تاریخ ذوالقرنین در حوالی ۶۱۰ پیش از میلاد محاسبه می شود که حدود کمتر از ۱۰ سال با تاریخ تخمینی تولد کوروش هخامنشی، فاصله دارد.

ارتباط واژگانی کوروش و اسکندر

اما چگونه واژه های کوروش و اسکندر هم معنا هستند؟

کوروش = کو + رو = شاه، پهلوان + بلندمرتبه

اسکندر = الکساندر = عالی زاندر = عالی کندر = عالی + پهلوان

عبارت "اس" در یونانی باستان به معنای "بلند مرتبه" بوده است.

1- کو به معنای شاه و پهلوان و جنگاور [۱۴] است.

2- رو به معنای بلند مرتبه است.

3- واژه "علی" و "عالی" در زبانهای ترکی، مغولی، عربی، نورثی، برخی سرخپوستان و زبانهای آریایی وجود دارد و در این زبانها به معنای "بلندی"، "کوه"، "بلندمرتبگی"، "کیفیت عالی" و اینگونه معانی است.

4- واژه کندر در شاهنامه آمده است و نامی است که مردمان مغرب زمین به پهلوان می داده اند. معادل ایرانی آن کنداور و گودرز است.

لذا واژه های کوروش، اسکندر، الکساندر و احتمالا علی گودرز، همگی دارای معانی یکسانی هستند و به معنای شاه بلندمرتبه یا پهلوان بلندمرتبه می باشند.

احتمالا واژه های یمنی "صعب" و "حارث الاعلی" هم معادل حمیری-یمنی واژه کوروش هستند.

نام کوروش و اسکندر و ذوالقرنین

دیگر القاب کوروش ذوالقرنین

گشتاسپ

کوی ویشتاسپ یا همان گشتاسپ، یک پادشاه مقتدر کیانی است که از زرتشت پشتیبانی کرد و توران را شکست داد.

شواهدی وجود دارد که برخی از وجوه شخصیت ویشتاسپ با کوروش قابل همانندی است.

از جمله معانی برای نام "ویشتاسپ"، سگ وحشی یا ببر را گفته اند. احتمالا منظور همان ویستا (تاویس، تاووس) و نوعی سیمرغ یا شیردال باشد.

از جمع این موارد می توان پیشنهاد کرد که از جمله القاب کوروش، سیمرغ (پادشاه آسمانی برای زمین) بوده است.

لذا می توان شاخ موجود در واژه ذوالقرنین را اشاره به سیمرغ هم دانست: موجودی افسانه ای که همه قدرتهای طبیعی از بال و شاخ و تاج و چنگال را در اختیار دارد.

لذا نام او به زبانهای مختلف: کوروش، خسرو، الکساندر، الیگودرز، اسکندر، صعب، حارث الاعلی.

القاب او به زبانهای مختلف: ذوالقرنین، ویستا، ویشتاسپ، سیمرغ، ارتاخور (شاه عادل)، اردشیر (توضیح در ادامه).

در نقلی ایرانی، احداث هرات را به لهراسب و گشتاسپ نسبت داده اند.

در نقلی دیگر، احداث آن را به ذوالقرنین نسبت داده اند.

از طرق دیگر، معاصر بودن گشتاسپ و کوروش (و همانی این دو) را داریم.

لذا از طریق اقوال مربوط به تاسیس هرات هم به کوروش ذوالقرنین می رسیم.

از طریق اقوال مربوط به تاسیس مرو و سمرقند و طوس هم به کوروش ذوالقرنین می رسیم.

در تاریخ ثبت است که کوروش شهرهای بسیاری را ساخت.

آگراداتیس

شاید نام اصلی کوروش، "ذوالقرنین" بوده باشد. استرابون، مورخ یونانی، می گوید که "نام اصلی کوروش، "آگراداتیس" بوده است و پس از فتح بابل، لقب کوروش را برای خود برگزید".

اما آگراداتیس به چه معناست؟

آگراداتیس از دو بخش تشکیل شده است: آگرا + داتیس.
ممکن است آگرا همان "آرتا" یا "ارته" باشد که از معانی آن، "عادل" دانسته شده است. داتیس هم از دو بخش دا + تیس تشکیل شده است.

دا = دارای
تیس = تیز = قرن و شاخ

پس،
داتیس = ذوالقرنین، والله اعلم.

و آگراداتیس = ذوالقرنین عادل.
اشتقاق پیشنهادی دوم برای نام فارسی باستان "آگراداتیس":
آگرا= گیرا، دارای
دا= دو
تیس = تیز، شاخ

لذا:
آگراداتیس = گیرای دو شاخ = ذوالقرنین

اشتقاق پیشنهادی سوم برای نام فارسی باستان "آگراداتیس":
آگرا= گیرا، دارای
دا= ایستاده
تیس = تیز، شاخ
داتیس: شاخ، بلندی
لذا:
آگراداتیس = گیرای بلندی، گیرای شاخ = ذوالقرنین

ارته کا برزمنیا

ارته کا برزمنیا: یک نام فارسی باستان artaca brazmanya یا artaca barazmanya یک نام مقدس ستوده شده در کتیبه خشایارشا (نوه کوروش). به معنای "دارنده بلندی ها که عادل است، دارنده بلندی ها که مقدس است". "برزمن" یعنی بلندی و کوهستان. "ارته" نیز به معنای عادل و مقدس است [۱۵].

کرتیر

این نام، که هم بر روی استوانه ای هخامنشی دیده شده است (لذا قدمتی تا دوران هخامنشیان دارد) و هم اینکه نام بلندمرتبه ترین روحانی زرتشتی در دوران ابتدای تاسیس سلسله ساسانیان است، به وضوح از دو جزء "کرت" و "ایر" ایجاد شده است که بخش اول با جزء "کو" و بخش دوم با جزء "رو" در کوروش دارای تناسب لفظی، اشتقاقی و معنایی است.

اما سوال اینجاست که چه ارتباطی بین شخصیت تاریخی و سیاسی "کوروش هخامنشی" با شخصیت دینی-مذهبی "کرتیر ساسانی" وجود دارد؟ آیا ممکن است منظور از کرتیر ساسانی، در سنگ نگاره های ابتدای دوره ساسانیان، اشاره به مقام مقدس ذوالقرنینی (اگر چنین مقامی را داشته بوده باشند) در دینشان بوده باشد؟ آیا ممکن است کرتیر ساسانی در حال تقلید و بازسازی خاطره مقدس دوران کوروش هخامنشی در ذهن ایرانیان آن زمان، البته در زمان ساسانیان، بوده باشد؟ آیا ممکن است برخی از حکایتهای حول شخصیت کرتیر ساسانی (که در سنگ نگاره های دوره ساسانی به آن اشاره شده است) در واقع بازگزارش یا عین گزارش از حکایتهای حول شخصیت کوروش ذوالقرنین بوده باشد؟ کرتیر به عروج آسمانی (تجربه معنوی سفر در آسمان ها و افق ها) رفت (مطابق سنگ نگاره های ساسانی) یا کوروش ذوالقرنین؟ روایتهای اسلامی بیانگر این است که ذوالقرنین، دارای تجاربی شبیه به عروج آسمانی بوده است. لذا منطقا و احتمالا، منظور از کرتیری که به سفر آسمانی رفت، بایستی همان کوروش ذوالقرنین باشد، والله اعلم.

آیا ممکن است واژه کوروش و کرتیر در مرور زمان، به "خوره" و "فره" تبدیل شده باشد؟ یعنی واژه کرتیر، نوعی خوانش واژگانی با لهجه های ایرانی از مفهوم مقام ذوالقرنینی (مقام کوروشی؟ از نظر لفظی) بوده باشد؟ والله اعلم.

اردشیر: لقبی برای کوروش؟

در متون یونانی صحبت از پادشاهی به نام ArtaXerxes است که نام او توسط هرودوت ArtaSyrus برده شده است و ما او را به نام اردشیر هخامنشی می شناسیم. در کتاب "قاموس المعارف" به نقل از منابع متقدم ذکر شده که احشوروش همان کوروش است.

لذا Xerxes را می توان یک دگرشکل از واژه کوروش دانست.

شاخ به یونانی می شود Keras که تشابه تلفظ زیادی با Xerxes دارد.

طبق شاهنامه، یکی از القاب بهمن (که برخی او را معاصر کوروش و یکی از روایتهای زمانه و زندگی کوروش دانسته اند) اردشیر بوده است. مثلا برخی از یهودیان در زمان ابوریحان، "بهمن اردشیر" را همان کوروش می دانسته اند.

در متون عبری در حین داستان استر، نام پادشاهی به نام Ahasuerus وجود دارد که در ترجمه کهن یونانی عهد قدیم آن را ArtaXerxes ترجمه کرده اند. البته دقت شود که این پادشاه را با خشایارشاه تطبیق می دهند. ولی تطبیق و همانی الفاظ Suerus و Xerxes جالب است. در عهد قدیم، Ahasuerus را پدر دارای مادی (داریوش مادی) دانسته است. پژوهشگر معاصر Grabbe در سال 1988،؛داریوش مادی را مطابق شواهد متون حکومتی بابل باستان، همان کمبوجیه، پسر کوروش می داند. لذا بایستی Ahasuerus و معادل یونانی آن Artaxerxes را لقبی برای کوروش بدانیم.

می توان این احتمال را مطرح کرد که Xerxes یونانی می شود ذوالقرنین و آرتاکرکس می شود ذوالقرنین عادل.

یعنی لفظ یونانی Cyrus معادل کوروش است و لفظ یونانی ArtaXerxes معادل ذوالقرنین عادل.

لذا نظریه این می شود که لفظ اردشیر (یا همان ذوالقرنین عادل) لقب کوروش بوده باشد و بعد از کوروش لقب چندین پادشاه دیگر هخامنشی هم قرار گرفته باشد والله اعلم.

ترجمه لوحی که ادعا شده در آن لقب اردشیر و گشتاسپ برای چند تن از هخامنشیان استفاده میشده است. از تطبیق این نسبنامه با نسبنامه اردشیر هخامنشی، مشخص می شود که اردشیر گشتاسپ از القاب کوروش بوده است. منبع متن بالا: کتاب آثار عجم از فرصت شیرازی.

عیاش ، صعب، عبدالله و هرمز

در احادیث و اخبار اسلامی، نام‏ هایی برای ذوالقرنین وارد شده است:
1- صعب (یا مصعب) که با معنای "کو" در کوروش دارای تناسب است.
2- عیاش که معادل عربی "کمبوجیه" است. لازم به ذکر است که پدر کوروش و همچنین فرزند او، کمبوجیه نام داشته اند. لذا می توان کوروش را "ابو عیاش ابن عیاش" دانست و شاید در گذر زمان، اجزای "ابو" و "ابن" از این نقل دچار تصحیف یا تغییر شده باشد و "عیاش" در نقل باقی مانده باشد. البته یک احتمال دیگر هم هست که از جمله القاب حکومتی یا خانوادگی کوروش، "کمبوجیه" هم بوده باشد یعنی کمبوجیه نام پدر کوروش، نام فرزند کوروش و همچنین لقب خود کوروش بوده باشد. والله اعلم.
3- عبدالله بن ضحاک بن معد (طبق حدیث امام صادق (ع)). طبق اقوال تواریخ اسلامی می دانیم که امضای کوروش "عبدالله، خادم الله و سائس امرکم" بوده است. لذا خود کوروش، خودش را عبدالله نامیده است. طبق نقل منابع یونانی هم، آستیاگ (همان آژی دهاک ، همان ضحاک) پدر بزرگ مادری کوروش بوده است. لذا نام "عبدالله بن ضحاک" دارای تناسب خوبی با نام و نسب کوروش است. والله اعلم. همچنین عبارت "ضحاک بن معد" با نسب مادری کوروش که پدربزرگش "آستیاگ پسر هوخشتره" بوده است تناسب دارد. زیرا آستیاگ را در تاریخ همان آژی دهاگ (ضحاک) دانسته اند. نام هوخشتره هم در کتیبه های بابلی و ایلامی به صورت "موماکی شار" و "اوماکی ایشتاره" و "ماکی ایشتاره" آمده است. جزء شار و ایشتار به معنای پادشاه است. لذا نام او "موماکی" یا "اوماکی" یا "ماکی" بوده است. طبق واژه نامه های آشوری باستان، واژه "hissumaki" به معنای "پرداخت خسارت، پرداخت بنیه، پرداخت مال" معنا شده است. چون جزء hiss نوعی فعل است و به معنای ساختن و دادن و اعمال کردن است، لذا جزء اوماکی یا ماکی به معنای "بنیه و یا مال" است. لذا نام اصلی هوخشتره، دارای تناسب معنایی با نام عربی "معد" است. لذا می توان گفت که ضحاک بن معد (در نسب ذوالقرنین) دارای تناسب با آژی دهاک بن اوماکی (آستیاگ پسر هوخشتره) است. والله اعلم.
4- فریدون بن ضحاک (یا فریدون بن اثفیان) که در همین مقاله بیان گردیده است که منظور از فریدون در روایات ایرانی، همان کوروش است.
5- در برخی احادیث شیعه، نام پادشاه زمان دانیال نبی (ع) را هرمز دانسته اند. برخی منابع، هرمز را دگرشکل "هرمس" دانسته اند. می دانیم که در برخی دیگر از اقوال اسلامی، لفظ "هرمس" در نسب ذوالقرنین آمده است. همچنین در کتاب تاج العروس من جواهر القاموس از قول ابن هشام نقل شده است که هرمس (به ضم هاء) نام ذی القرنین بوده است. از جمع این موارد با این نکته تاریخی که دانیال نبی (ع) معاصر کوروش کبیر بوده است، می توان فهمید که منظور از "هرمس" یا "هرمز" که پادشاه معاصر دانیال نبی (ع) بوده و طبق برخی از منابع، "مثلث بالنعمه" یعنی صاحب سه نعمت (پادشاهی، مصاحبت انبیاء و حکمت) دانسته شده است، احتمالا همان کوروش ذوالقرنین بوده است. والله اعلم. لازم به توجه است که ممکن است هور در هرمز، با کور در کورو دارای قرابت واجی و واژگانی باشد: یعنی هور و خور و کور را بتوان دگرشکل هایی از تلفظ یکدیگر در لهجه های مختلف سرزمین و اقوام باستان دانست. والله اعلم. ردپای این نام در حوادث قرن ششم قبل از میلاد در تاریخ اسطوره ای جمهوری روم، در قالب نام قهرمان‏های افسانه‏ ای Horatius و Titus Herminius مشاهده می شود.

لازم به ذکر است که نام هرمز در گویش های محلی و کهن ایرانی به صورت خورموغ (خورمغ)، کورموستا (دگرشکل هورموزدا) و هورموغ (هورمغ) هم باقی مانده و مضبوط است و موید این است که جزء "خور"، "کور" و "هور"، در گویش های محلی ایران، معادل یکدیگر بوده اند. جزء مغ یا موغ هم دارای معانی بزرگ، بلندمرتبه، استاد و داناست و احتمالا با کلمه مغ (در معنای روحانی دین مزدیسنا و زرتشت) دارای ریشه مشترک است.

منظور از تُبَّع اول، پادشاه مقتدر حمیری یمن، همان کوروش هخامنشی است

طبق کتاب نظام التواریخ، تبابعه حمیری در زمان گشتاسپ وارد یمن و کنعان شدند. گشتاسپ مطابق با شواهد مختلف، روایتی از کوروش هخامنشی است.

تُبَّع اول(همان حارث رائش ذوالمرائد) اولین پادشاه مقتدر تبابعه یمن است که طبق ادعای حمیری ها، تا چین و ترکستان لشگر کشید و پادشاهی جهانی بود و طبق احادیث اسلامی، "تُبّع" مسلمان بود و خود را پسر عموی پیامبر (ص) نامید و طبق اقاویل اسلامی، اولین کسی بود که برای درب کعبه قفل گذاشت (آن هم قفل پارسی) و جامه بر کعبه پوشاند و مژده احمد را به مردم یثرب داد. داستان او، روایت حمیری ها از کوروش هخامنشی است. کوروش، از طریق منوچهر (احتمالا همان هخامنش) از نوادگان اسحاق نبی (ع) بود.

نام تُبّع اول را حارث رائش ذوالمرائد دانسته اند. حارث با "کو"، رائش با "روش" و مرائد با قرنین تناسب معنایی دارد. لذا منظور از حارث رائش ذوالمرائد، فاتح چین و ترکستان، همان کوروش ذوالقرنین است.

پس نظریه این میشود که آغاز تمدن تبابعه حمیری در یمن، از زمان کوروش هخامنشی و استیلای او بر شبه جزیره عربستان آغاز شد. طبق برخی نقل های تاریخی (شامل گزنفون و Berosus از طریق EUSEBIUS, CHRONOGRAPHY) می دانیم که کوروش بر اعراب و فنیقی ها و مصر هم حاکم عالی مقام بوده است (هرچند حاکمانی محلی هم در سلسله مراتب حکمرانی او بر این اقوام حضور داشته بوده باشند).

حدیثی داریم که تُبّع مسلمان بود. طبق اقوال اسلامی، او برای خداوند در کنار کعبه قربانی کرد. به نقل از کوروش هم در استوانه کوروش آمده است که "قربانی نمودم". گشتاسپ (دیگر روایت از کوروش) هم اهل قربانی کردن، این سنت ابراهیمی، بود.

اطوکس که پادشاه بابل را شکست داد

ابوریحان بیرونی از قول پیشینیان نقل می کند: "و گفته‌اند ذوالقرنین مردی بود که اطوکس نام داشت و بر حامیرس که یکی از ملوک از بابل است خروج کرد و با او پیکار کرد تا آنکه چیره شد...".

وازه اطوکس از جزء "اطو" و "کس" تشکیل شده است. اولی را می توان همان oto در زبان های هند و اروپایی دانست که از جمله معانی آن "high و tall" است. دومی را می توان همان واژه کوش یا کو دانست که در زبانهای مختلف وجود دارد و از جمله معانی آن "قوت و قدرت و پهلوانی" است. لذا اطوکس را می توان معادلی تحت اللفظی برای "راکو" و "کورا" و "کوروش" دانست. لذا نقلی از ابوریحان داریم که با لحاظ این نکات ریشه شناسی، تقریبا صراحتا نام کوروش (یا همان اطوکس به معنای پهلوان بلند مرتبه) را به عنوان ذوالقرنین ذکر می کند. والله اعلم.

شایان ذکر است که یکی از بزرگترین پیروزی‏های کوروش ذوالقرنین، فتح بابل بود. لذا نقطه اوج نقل ابوریحان با نقاط اوج سرگذشت کوروش، تناسب دارد.

لشگر کشی اسکندر ذوالقرنین به هند و تطابق آن با گزارش تاریخی از لشگرکشی کوروش به هندوستان

در همگی منابعی که از اسکندر ذوالقرنین (و نه اسکندر مقدونی) صحبت کرده اند، گفته شده که او توانست بر پادشاه هند غلبه کند و پادشاه هند را در نبرد بکشد. می دانیم که اسکندر مقدونی چنین کاری را نکرده است (یعنی پادشاه هند را در نبرد نکشته است). ولی در مورد کوروش کبیر (کوروش ذوالقرنین) یک گزارش تاریخی داریم که می گوید او پادشاه هند را شکست داد و کشت. ابن عبری در (کتاب تاریخ مختصر الدول ، قرن 7 هجری قمری) می نویسد: "کورش الفارسی ... و غزا بلاد الهند و قتل ملكها".

از معرفی شکر نیشکر به جهان تا اسکندر ذوالقرنین، از واژه شکر تا نام کوروش

در منابع و کتب مدرن تاریخ در مغرب زمین، نقلی معروف وجود دارد که گیاه نیشکر در زمان داریوش هخامنشی و پس از فتح بخشی از هندوستان به دست داریوش در حوالی 2500 سال پیش، از هندوستان خارج شد و در جهان متمدن آن روز گسترش داده شد: ابتدا به ایران و آسیا و سپس آفریقا و اروپا گسترش داده شد. لذا طبق این منابع مدرن علم تاریخ، گسترش و رواج نیشکر در بیرون از هندوستان و کل جهان را به حکومت هخامنشی نسبت می دهند. برخی منابع، قدمت رواج نیشکر در خوزستان که یکی از پایگاه های اصلی هخامنشیان بوده است را هم به همان موقع نسبت می دهند.

از سوی دیگر در منابع تاریخی ایرانی و اسلامی، مشاهده می کنیم که رواج نیشکر و شکر در دنیا را به اسکندر ذوالقرنین نسبت داده اند: در کتاب "هفت کشور یا صور الاقالیم" مربوط به قرن 8 هجری قمری ذکر شده است که: "(در منتهای مغرب زمین) ...جویهای آب روان است و بر کناره آن نیشکر است و در زمان قدیم در دیگر اقالیم و بلاد نیشکر نبود و نمی دانستند که نیشکر چه باشد و شربت رنجوران از دوشاب انگوری می فرمودند و در زمان اسکندر نیشکر در عالم پیدا شد." لذا طبق این نقل، نیشکر از منتهای مغرب عالم توسط اسکندر به جهان معرفی شد (لازم به ذکر است که منظور از اسکندر در کل این کتاب، اسکندر ذوالقرنین که سد ساخت و غرب و شرق عالم را گرفت است).

اما واژه بین المللی شکر (که در کل آسیا از تبت و نپال و هندوستان و بنگلادش و سریلانکا و مالزی و هندوستان تا پاکستان و بلوچستان و افغانستان و ایران و عراق و عربستان، تا آفریقا تا اروپا در همه جا با واژه واحد شکر یا همان سکر یا همان Sugar و نظائر آن اطلاق می شود) از چه ریشه ای است؟ زبان شناسی مدرن اذعان دارد که واژه شکر به واژگان آریایی باستان SarKara و SharKara و SarKuru و SharKuru در زبان سانسکریت و دیگر زبان های باستانی آسیایی و آریایی بر می گردد.

از نظر تاریخی هم تخمینی در حدود 3000 سال پیش را برای گسترش و رواج کاشت تجاری گیاه نیشکر در هندوستان و تخمینی در حدود 2500 سال را برای بیرون از هندوستان ارائه می کنند. اما واژه SarKuru و SarKara به چه معنا است؟ بخش Sar (یا Shar) که امروزه ما آن را به صورت عبارت "شیره" به کار می بریم، به معنای افشره، عصاره و شیره بوده است. بخش دوم هم که Kara و Kuru باشد، به وضوح نام کوروش ذوالقرنین است. پس شکر نام خود را از عبارت "شیره کوروشی" گرفته است و احتمالا یک محصول تجاری مهم بوده است که در زمان کوروش ذوالقرنین در کل گستره حکمرانی او معرفی شده و وارد تجارت جهانی شده است.

گزارش نام کوروش در تاریخ مردمان شمال چین

مردم ختای (شمال چین) در تاریخ خود (که فردی به نام بناکتی در 700 سال پیش برای ما در کتاب تاریخ بناکتی روایت کرده است) می گویند که: پادشاهی به نام جورو دانک (دانک نام فامیل یا لقب بوده است و دیگر اعضای این دودمان هم این لقب را داشته اند. لذا نام این پادشاه، "جورو" میشود)، واحد مسافت فرسنگ را وضع کرد و در زمان او اولین پیغامبر اقوام ختای و چین، به نام "شمکونی برخان" ظهور کرد. جورو دانک، پادشاه عادل و مبارک، سه پسر داشت که بعد از حکومت کردند.

شواهد فعلی ما از هرودوت و دیگران هم نشان می دهد که فرسنگ در زمان هخامنشیان توسط ایرانیان اختراع شده است. زرتشت و بودا هر دو در زمان هخامنشیان ظهور کرده اند. شاه هخامنشی که عادل بود و سه پسرش بعد از او حکومت کردند کوروش بود (بردیا، کمبوجیه و گئومات مغ که سومی پسرخوانده و دامادش بوده است).

از جمع این شواهد می توان پیشنهاد کرد که جورو دانک، یا همان جورو، روایتی ختایی از نام کورو یا همان کوروش هخامنشی است.

گفته شده که جورو توانست پادشاه سرزمین جیزکوه در مشرق ختا را (در حالی که پادشاه مغلوب در مصرف شراب افراط کرده بود) شکست دهد.

همین حکایت را یونانیان درباره ترفند جنگی کوروش برای شکست ماساگتها نقل کرده اند. وقتی ماساگتها در مصرف شراب افراط کرده بودند تحت یورش سپاهیان کوروش قرار گرفتند.

همین حکایت را مارکوپولو درباره نحوه شکست یکی از پادشاهان سرزمینهای مشرق ختای، نقل کرده است.

از جمع این موارد که گزارش هایی مستقل از سه ملیت ایرانی و یونانی و ختایی درباره تاریخ باستان نهایت مشرق آسیاست می توان نتیجه گرفت که حکایت جهانگشایی های کوروش در قالب نام جورو دانک در تاریخ سرزمین ختای، ثبت شده است والله اعلم.

لازم به ذکر است که شمکونی، تصحیف همان نام "شکمونی" یا "شاکمونی" است که برخی او را همان بودا دانسته اند.

شاه هخامنشی و محبوس کردن یاجوج و ماجوج

در داستانهای ملی ایران ساختن یک دیوار و دربند به لهراسب کیانی (جانشین کیخسرو) نسبت داده شده است. کیانیان را با هخامنشیان معادل می گیرند. لذا نقلی ملی داریم که هخامنشیان دیواری دفاعی ساخته اند. بعدها تصور شد که دیوار موجود در شهر دربند روسیه، همان دیواری است که لهراسب پی نهاده و خراب شده و بعدا توسط سلسله ساسانی دوباره از نو ساخته شده است.

در یک نقشه اروپایی قرون وسطی (قرن 15 میلادی)، سرزمین یاجوج و ماجوج و دیوار آن در منتهای مشرق رسم شده است و جمع آوری یاجوج و ماجوج و محبوس کردنشان را به پادشاهی از پادشاهان پرشیا به نام "حکمران عادل" Artaxor نسبت داده است. احتمالا این دگر شکلی (تصحیفی) از آرتاخوره یا همان آرتاکوره یا همان "کوروش عادل" است:
The so-called Borgia map (#237), a round mappamundi, probably of south German manufacture, was engraved (anonymously) on a copper plate around 1430. [۱۶]

araxtor, gog, magog

The Borgia/ Velletri World Map. DATE: 1410-1458

در این نقشه بالا ذکر شده که پادشاهی به نام آرتاکور، که پادشاه پرشیا (پارس) بوده است، یاجوج و ماجوج را در زندانی در نهایت شمال شرق سرزمینهای آسیایی محبوس کرده است. ابن ندیم، آرتاخور (ارطخاشت، معرب همان آرتاکور) را همان گشتاسب دانسته است. گشتاسب هم نام دیگر کوروش (در منابع تواریخ عجمی) است. پس ماحصل جمع این سه قول (یکی از اروپا، یکی از ابن ندیم و یکی هم از تواریخ عجمی) این است که کوروش، پادشاه پرشیا، یاجوج و ماجوج را در منتهای شمال شرق سرزمینهای آسیایی محبوس کرده است. پس طبق این سند تاریخی، ذوالقرنین همان کوروش است. والله اعلم.

در نقشه جهان Psalter World Map مربوط به قرن 13 میلادی، شهر "سایروپولیس" (شهر کوروش) را در مکانی ترسیم کرده است که در دیگر نقشه های قدیمی اروپایی، سد اسکندر (نام سد ذوالقرنین در نقشه های اروپایی) در آنجا رسم شده است. در نقشه جهان Hereford مربوط به حدود 1300 میلادی، "دروازه خزران Caspian Gate" در مکانی متفاوت و بسیار دور از دیوار اسکندر (دیوار ذوالقرنین) رسم شده است. دروازه خزران در نزدیک سرزمین ارمنیه در نزدیک سرشاخه های فرات رسم شده است. ولی دیوار اسکندر در گوشه شمال شرقی جهان رسم شده است.

در منابع قدیم یونانی و رومی (حدود 2 هزار سال پیش و قبل تر) ذکر شده که تنها یک گذرگاه در کوهستان قفقاز وجود داشته که دروازه قفقاز در آن وجود داشته است و سرزمین کومانیا (Cumania) را از سرزمین اقوام دیگر جدا می کرده است. در دیگر منابع داریم که کومان و کوماری، هر دو، نام دو قبیله بوده است که در منتهای مشرق آسیا در دشت قبچاق قدیم زندگی می کرده اند. از جمع این نکات و همچنین تحلیل نقشه های مختلف یونانی و رومی و اسلامی، به این نتیجه می رسیم که قفقاز قدیم (و نه فعلی)، در منتهای مشرق آسیا قرار داشته است و البته یک راه از طریق منتهای شمال آسیا هم به آن منتهی میشده است. منابع یونانی گزارش کرده اند که کوروش، مجموعه از استحکامات را در قفقاز (قدیم) برای دور نگهداشتن اقوام بدوی از سرزمینهایش احداث کرده است.

بلیناس (پلین) دانشمند رومی متوفای سال 79 میلادی، در کتاب تاریخ طبیعی خود پس از ذکر سرزمین آلانیان، می گوید: پس از این ملل دروازه های قفقاز هست که بسیاری در نتیجه اشتباه بزرگ آن را دروازه های کاسپیان می نامند. این یک عارضه طبیعی بسیار بزرگی است که ناگهان سلسله کوه ها را قطع می کند. در آنجا درهایی هست که تیرهای آهن کوب دارد...

در نقشه بطلمیوس (پتولمی) قبل از میلاد مسیح، محل کوهستان قفقاز در حوالی طول جغرافیایی 120 تا 140 (در انتهای مشرق آسیا و در سرزمینهای ورای مشرق دریای هیرکانیا) رسم شده است. سرزمین آلانیان هم در همان حوالی (بین طول جغرافیایی 90 تا 140 در شمال شرق دریای هیرکانیا و در شمال شرق آسیا) رسم شده است. البته در نسخه های قرن 15 ام به بعد از نقشه پتولمی، دو کوهستان قفقاز در نقشه مشاهده می شود. یکی در طول جغرافیایی حوالی 120 تا 130 در مشرق آسیا و یکی هم در طول جغرافیایی حوالی 70 در محل فعلی قفقاز. جالب است که در هر دو کوهستان (هم در مغرب دریای خزر و هم در مشرق آسیا)، یک گذرگاه کوهستانی رسم شده است.

جنگ کوروش با یاجوج و ماجوج در منابع یونانی

1- یک نظریه در میان عده ای از مورخین غربی از قدیم تا امروز وجود دارد که gog و magog صورت عبری برای کلمات یونانی Getae و Massagetae هستند.

2- طبق نقل هرودوت و دیگران، کوروش با ماساگتها جنگید.

3- طبق نقل مورخین یونان باستان، کوروش هفت دژ مستحکم در سرحدات سرزمین هایش در سرزمین ماساگتها ساخت.

از جمع سه مورد بالا، می توان گفت که نبرد کوروش با یاجوج و ماجوج و احداث استحکامات در سرزمین آنها توسط کوروش، توسط مورخین یونانی هم گزارش شده است.

برخی شواهد لشگرکشی کوروش به قاره آمریکا

1- تحلیل ژنتیک مادری (mt DNA) برای برخی ملیتهای سرخپوست شمال شرقی قاره آمریکای شمالی (مانند سرخپوستان ojibwe)، نشان می دهد که تا 25 درصد از جمعیت ایشان، از سمت مادر، خویشاوند خاورمیانه ای ها هستند. یعنی به هاپلوگروپی متعلق اند که فقط در دو جای دنیا یافت می شود: یکی در میان برخی بومیان آمریکا و یکی هم در میان مردم خاورمیانه (فنیقی، اژه ای، آشوری و ایرانی). یعنی گستره ایران قدیم در زمان کوروش.

2- حدود 40 تا 50 درصد از جمعیت برخی از ملیتهای سرخپوست (مانند سرخپوستان ojibwe)، طبق تحلیل ژنتیک پدری (وای کروموزوم)، خویشاوند آریایی ها هستند.
پس تا اینجای کار، مادران اهل ایران قدیم و پدرانی آریایی را در پیشینه ژنتیکی حدود 20 تا 30 درصد سرخپوستان ojibwe یافت.
بررسی ژنتیکی استخوانهای قبور برخی سرخپوستان حدود 2200 سال پیش هم موید همین نتایج بوده است.
3- سرخپوستان اجیبوه این واژه ها را در زبان خود دارند:
ایم بابا = ام بابا = پدرم
ایم مامان = ام مامان = مادرم
آبو = آب
و چندین واژه مشترک دیگر با زبان فارسی.

4- نماد عقاب بال گشوده، یک نماد فرهنگی بسیار مهم در میان ایشان است که می دانیم، نماد درج شده بر روی پرچم حکومت کوروش هم همین نماد بوده است و در عهد قدیم (کتاب اشعیا) به کوروش لقب "عقاب مشرق" داده شده است. همچنین لازم به ذکر است که در احادیث شیعه نیز به وجود یک فرشته به شکل عقاب بال گشوده بر روی کوه قاف اشاره شده است (حدیث طی الارض سلمان و امیرالمومنین حضرت علی (ع)). آدرس های مختلفی که در منابع مختلف جغرافیایی قدیم برای کوه قاف داده شده است ما را به حوالی آلاسکا در قاره آمریکا می رساند: جایی که عقاب بال گشوده یکی از عناصر مهم فرهنگ بومی سرخپوستان و بومیان آنجاست.

5- چهره سرخپوستان اجیبوه، بی شباهت به خودمان نیست.

6- فناوری کوزه گری و برخی صنایع آهنگری در حوالی 2800 تا 2500 سال پیش به آمریکای شمالی رسید که در حوالی زمانی حکومت کوروش است.

7- نقل یونانیان باستان از اینکه کوروش به سرزمینهای آباد پشت یخبندان شمالی (یعنی آمریکا، هایپربوریا) رسیده بوده است.

8- یافته شدن طرح درفش کاویانی (یکی دیگر از نمادهای حکومتی ایران باستان) در طرح های سنتی و باستانی و زبان هیروگلیف چندین نقطه از قاره آمریکا.
9- کیخسرو (شخصیت معادل کوروش در بخش کیانی شاهنامه فردوسی)، به سرزمین توران که در ماورای دریا، ماورای چین، پشت دریای بزرگ، پشت دریای کیماک و دیگر آدرس های آمریکا قرار داشته است، لشگر کشید.

این شواهد موید جهانی بودن حکومت کوروش و حضور او در آمریکای شمالی (محل سد ذوالقرنین طبق آدرس متواتر قدماء) است. لذا می توان بنا به این شواهد و دیگر شواهد امر، احتمال کوروش بودن ذوالقرنین را مطرح نمود والله اعلم.

ایرانیان منتهای مشرق

در کتاب زین الاخبار گردریزی (قرن پنجم) به نقل از منابع کهن ذکر شده که سرزمینی ایرانی نشین در منتهای مشرق در ترکستان (طبق منابع دیگر: در ترکستان شرقی) وجود داشته است که مردمانش در زمان ذوالقرنین از ایران به آنجا مهاجرت کرده بودند و نام آنجا ابتدا "پارس خان" به معنای "امیر پارس" بوده است و بعدا نامش "برسخان" شده است. منابع کهن دیگر هشدار داده اند که دو برسخان داشته ایم: یکی نزدیکتر که حوالی بخارا بوده است و یکی در ترکستان شرقی که دور بوده است. در برخی نقشه های اروپایی لفظ Pars در آلاسکا نوشته شده است ولی آن را امروزه به معنای "دشت" در نظر می گیرند. در منابع قرون بعدی صحبت از یک سرزمین ابریس یا ابرس در حوالی انتهای شمال شرق آسیا (احتمالا حوالی برینگ و آلاسکا) هست. در داستان سفر سلام ترجمان به محل سد ذوالقرنین، ذکر شده که بومیان مسلمان در شهر بیرون سد، به زبانهای عربی و فارسی تکلم می کرده اند.

در سفرنامه ابن بطوطه هم ذکر شده که اشعاری فارسی در شهر خنسای (که احتمالا طبق شواهد متعدد بایستی در حوالی انکوریج و برینگ بوده باشد) برای امیرزاده شهر خوانده میشده است.

ابرسین و خورس و قاف

ابرسین و خورس و قاف

اولا ابرسین (همان ابرس) را معادل واژه پارس دانسته اند. دوم آنکه آن را در حوالی قاف (منتهای مشرق آسیا، آلاسکای فعلی) دانسته اند. در کنار آن هم سرزمین خورس وجود داشته است. سوم آنکه آن را بین سیستان (احتمالا سجستان به فتح سین و نه کسره سین، در منتهای شمال شرق آسیا، در مشرق خراسان قدیم) دانسته اند. خلاصه آنکه یک سرزمین پارس در حوالی 2500 سال پیش در حوالی انتهای شمال شرق آسیا وجود داشته که ایرانی نشین بوده است. والله اعلم.

همچنین صحبت از شهرهای خورش و ایرش در منتهای (شمال) شرق آسیا در ساحل اوقیانوس در میان اسامی شهرهای صین در منابع قبل از قرن 5 هجری قمری وجود دارد.

سرگذشت کوروش

سرگذشت احتمالی کوروش و فرزندانش بر اساس تلفیق داده ها، شواهد و نظریات مختلف

کوروش همان ذوالقرنین و کسی بود که غرب و شرق عالم را گشت و راه یاغیان و سرکشان از یاجوج و ماجوج را با احداث سد و ردم ذوالقرنینی بست.

کوروش ذوالقرنین، پسر دانیال نبی (ع) را (یعنی جاماسپ بن دانیال، که خودش پیغمبر بوده است و شخصیت زرتشت احتمالا تلفیقی از شخصیت کوروش و جاماسپ است) به دامادی (همسری آتوسا) برمی گزیند. کشور را به بردیا، کمبوجیه و جاماسپ (دو پسر و دامادش) می سپارد و خودش در معبد گنگدژ در حوالی آلاسکا (بلخ قدیم) مشغول عبادت می شود. چند سال بعد کوروش در حمله ماساگتها به گنگدژ شهید می شود. جاماسپ (همسر آتوسا) با توافق کمبوجیه و بردیا به سریر امپراطوری ذوالقرنینی می نشیند و 7 ماه حکومت می کند. داریوش و همدستانشان از پارس ها، یک کودتا می کنند و طی آن هر سه نفر (بردیا، کمبوجیه و جاماسپ که همان گئوماته مغ است) را می کشند. به گفته هرودوت، کل آسیا به سوگ می نشینند. داریوش، آتوسا را به همسری بر می گزیند. آتوسا (یا همان همای) با سیاست کاری می کند که فرزندش از جاماسپ (یعنی خشایارشاه) به جای فرزندان داریوش پس از داریوش به قدرت برسد.

به جز بخش مربوط به کودتای داریوش، بقیه بخش ها بر اساس شواهد باستانشناسی و نقلهای تاریخی اسلامی، یونانی، ایرانی و یهودی و پس از تنقیح و مقایسه و مطابقه، بدست آمده است. والله اعلم.

نذر کوروش برای حضرت زهرا (س)

در اوستا داریم که گشتاسپ برای پیروزی بر تورانیان، برای ناهید (آناهیتا) نذر کرد.

قبلا بیان شد که شواهد نشان می دهد که گشتاسب (پادشاه مقتدر، مومن و جهانگیر اوستایی) همان کوروش تاریخی و همان ذوالقرنین قرآن است.

در ادیان ایران باستان (آئین مهر و زرتشتیت)، هند (بودائیت، دین هندو)، ژاپن (آئین شینتو)، مردمان ترک باستان، مردمان سلت اروپا، اوکراین باستان، روم باستان، یونان باستان، آفریقا (مردمان بانتو)، هاوائی و ... صحبت از یک روح مقدس مادرانه است که آبها و پاکی منتسب به اوست. می گویند گشتاسپ شاه جهانگشا (کوروش ذوالقرنین) برای پیروزی بر دشمنان کفرآئین خویش، برای این روح مقدس مادرانه، نذر و قربانی کرد.

همچنین بیان شد (تناسب مفهومی میان آناهیتا و زنان برگزیده اسلامی) که بین مفهوم اوستایی آناهیتا (ناهید) و مفهوم اسلامی مقام معنوی فاطمه زهرا (س)، یک تناسب قوی وجود دارد. گویی که شواهد پیشنهاد می کند که مجوسیان و زرتشتیان، مقام "عصمه الله الکبری" یعنی فاطمه زهرا (س) را با نام ناهید (آناهیتا) میشناخته اند.

لذا می توانیم نتیجه بگیریم کوروش برای غلبه بر دشمنان کفرآیین خود، به حضرت زهرا (س) متوسل شد و برای ایشان نذر نمود. والله اعلم.

وصایای کوروش

طبق نقل گزنفون یونانی، این موارد وصایای کوروش به دو پسرش است:
1- توصیه به اتحاد و برادری. و یافتن دوستان با وفا که بقای حکمرانی در آن است.
2- توصیه ضمنی به دوری از تکبر و شادی بی اندازه (زهد).
3- توصیه به احترام به افراد بزرگتر
4- وفا ثمره نیکی است.
5- انتخاب جانشین برای جلوگیری از اختلاف
6- توصیه به رعایت رشته محبت خانوادگی و قوم و وطن.
7- قسم به خدا و وطن
8- جاودانگی روح و بقای روح پس از فنای جسم و کیفر آن در ازای گناه و حیات پس از مرگ.
9- توصیه به عدالت ورزی.
10- ترس از خدایان (طبیعتا منظور از خدایان همگی ملکوتیان بوده است).
11- خدایان صاحبان نظم ثابت عالم اند (برهان نظم).
12- از خدایان بترسید و کاری نکنید که خلاف تقدس و عدالت باشد.
13- ترس از قضاوت نسلهای بعدی.
14- عدالت موجب اعتماد و مقبولیت مردمی است.
15- عبرت از تاریخ.
16- درخواست خاکسپاری سریع جسد خود. امیدواری به همنشینی با خدایان (یعنی ملکوتیان) پس از مرگ.
17- توصیه به نیکی به دوستان
18- خداحافظی با دوستان حاضر و غایب.

تاریخ خودمان را فراموش کرده ایم

"دیگران تاریخ ندارند، برای خودشان تاریخ میسازند؛ تاریخهای خلاف واقع. شما ملاحظه کنید، حتّی در تلویزیون ما هم نشان میدهد که فلان کشوری که هیچ تاریخ باشکوه و باارزشی ندارد، داستانهای دنباله‌دار، 100 قسمت، 150 قسمت درست میکنند؛‌ تاریخ میسازند برای خودشان، حکمت میسازند برای خودشان، حکومت میسازند برای خودشان؛ ما داریم، [ولی] یادمان نیست."

(رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار با اعضای ستاد کنگره بزرگداشت شهدای سبزوار و نیشابور، خرداد 1402)

مردمسالاری دینی: میراث ذوالقرنین

پیشتر بیان شد که منظور از اسکندر ذوالقرنین، فردی به غیر از اسکندر مقدونی است (منابع متقدم هم به این تفکیک، اشاره کرده اند). ذوالقرنین بر اساس شواهد متعدد، کوروش بوده است والله اعلم.

طبق اسکندرنامه جامی، اسکندر ذوالقرنین عقیده ای را پیش می راند که در مملکت، برای نظام معینی را نگاه داشتن، موجودیت شاه ناگزیر است ولی شاه نه از روی نسب، بلکه از روی قابلیت و دانش باید انتخاب گردد. او همه مردم را برابر می دانسته است. نه از آنها برتری ندارد و نه خیال سروری. بنابر این همه مردم بالغ مملکت را جمع می کند و از آنها تقاضا می کند برای خود شاهی انتخاب کنند که کرم پرور و معدلت گستر، پرهیزگار و صاحب احسان، دوست نواز و دشمن گداز باشد، جهان را از بدی پاک سازد، اما خلق خود او را شاه می گزینند و بیعت می کنند. (به نقل از یکی از شرح های اسکندرنامه جامی).

پس می توان در کنار منطق، مردمسالاری دینی را نیز جزء مواریث ذوالقرنینی دانست والله اعلم.

به نظر می رسد که "جمهوری" واژه ای دخیل از زبان فارسی باستان به زبان عربی (به معنای "دارای شاخ" که دگر شکل آن جمشیدیه است) و معنای آن "ذوالقرنینی" است و منظور، اشاره به شیوه مردمسالار الهی (مردمسالار دینی) است که ذوالقرنین بنیان نهاد و به تشکیل مجامع و مجالس مردمی برای مشارکت در امر حکومت انجامید. چیزی که در روم باستان در قالب مجامع "کوریا" برگرفته از نام احتمالا کوروش ذوالقرنین، از آن یاد شده است.

گزنفون در سایروپدیا می گوید که هخامنشیان به دارالحکومه خود (محله ای که ساختمان های حکومتی در آن قرار داشت)، "میدان آزادی" می گفتند.

پرچم ذوالقرنین، پرچم کوروش و درفش کاویان

مورخان یونانی و دیگران، پرچم کوروش را مربعی شکل دانسته اند.
در نگاره یکی از گلدان های یونانی دوریس (460-500 پیش از میلاد) (همزمان با دوره هخامنشی) در موزه لوور نیز ما سرباز ایرانی را می‌بینیم که با وجود بر زمین افتادن درفش مربعی شکل خود را استوار نگاه داشته است.
در یک حدیث منسوب به حضرت علی (ع) داریم که پرچم ذوالقرنین، مربعی شکل (و 100 جزء در 100 جزء) بوده است.
قال عكرمة:كان ذو القرنين نبيا و قال على بن أبى طالب: كان عبدا صالحا، و كان الخضر وزيره و ابن خالته، و كان له مربع مائة فى مائة موضوع على لوائه، و به افتتح أقاليم البلاد.
منابع تاریخی و باستان شناسی، پرچم هخامنشیان (و سپس ساسانیان) را همان درفش کاویان (درفش گاویان) و مربعی شکل دانسته اند.
یک کاشی لاجوردی مربعی شکل با نقش عقاب در تخت جمشید یافت شده است که بسیاری از پژوهشگران آن را همان پرچم کوروش می دانند و به آن در منابع تحقیقی معاصر، گاهی لفظ درفش شهباز اطلاق شده است.
نکته جالب اینجاست که در هر ضلع این کاشی مربعی شکل، تعداد 13 مثلث کوچک تیره و تعداد 12 مثلث کوچک روشن (جمعا 25 مثلث در هر ضلع) به صورت حاشیه ترسیم شده است. لذا بر روی دو ضلع بالا و راست این مربع، مجموعا تعداد 50 مثلث کوچک در حاشیه ترسیم شده است (بر روی دو ضلع پایین و چپ هم به همین تعداد). هر مثلث، دارای دو ضلع (خارج از راستای موازی با ضلع مربع) است. لذا مجموعا تعداد 100 المنت هندسی (که خارج از راستای موازی با ضلع مربع باشند) بر روی دو ضلع بالا و راست قرار دارند. همین تعداد المنت هندسی هم به همین نحو بر روی دو ضلع پایین و چپ قرار دارند. لذا 100 المنت هندسی (در اضلاع بالا و راست مربع) در مقابل با 100 المنت هندسی (در اضلاع پایین و چپ مربع)، قرار دارند. لذا این پرچم کوروش (موسوم به پرچم شهباز) دارای 100 المنت در مقابل با 100 المنت است و به این اعتبار، می توان آن را "100 در 100" (نه به معنای ضرب بلکه به معنای در مقابل) دانست. این امر در تطابق کامل با توصیف حدیث شریف علوی از پرچم ذوالقرنین است که در بالا به این حدیث شریف، اشاره شد. والله اعلم.

نقل‏هایی در مورد پرچم پیامبر اسلام (ص)

در اقوال تاریخی آمده است که پیامبر اسلام (ص) دارای پرچمی سیاه رنگ و مربعی شکل به نام "عقاب" بوده است که الفاظ جلاله "لا اله الا الله محمد رسول الله" بر روی آن نقش بسته بوده است. همچنین طبری نقل می کند که در روز فتح مکه، پیامبر (ص) پرچمی سیاه رنگ در سپاه خود داشت که نقش یک شیر بر روی آن قرار داشت. البته لازم به ذکر است که در فتح مکه، از قبایل مختلفی که به دین مبین اسلام مشرف شده بودند حضور داشتند و لذا ممکن است (حتی در صورت صحت این نقل تاریخی)، این پرچم متعلق به یکی از قبایل از مسلمین (و نه لزوما بنی هاشم یا قریش و نه لزوما متعلق به بیت پیامبر (ص)) بوده باشد. والله اعلم.

از کوروش تا فریدون، از فریدون تا ذوالقرنین

کاویان احتمالا از ریشه کاوه است. در مورد ریشه شناسی کاویان و کاوه، احتمالات متعددی بیان شده است. ولی در بسیاری از این احتمالات، ارتباط آن با واژه باستانی "کاو/گاو" به معنای گاو، محتمل دانسته شده است. در داستان اسطوره ای کاوه آهنگر و قیام فریدون، عنصر و نماد گاو به دفعات استفاده شده و وجود دارد. ممکن است کاوه از گاوه و آن هم از "گاو وهو" مشتق شده باشد که می توان آن را معادل کو اسپند (کواسفندیار) یا گو اسپند (گوسفند نر، قوچ شاخدار) دانست. پیشتر بیان شد که یک احتمال وجود دارد که بین واژه کوروش و واژه آشوری کورو (به معنای گوسفند نر و قوچ شاخدار "پهلوان بلندی ها") ارتباطی باشد. در این صورت، پرچم کاویان را می توان همان پرچم کوروش و پرچم ذوالقرنین دانست والله اعلم. در این صورت منظور از فریدون و کاوه و قیام این دو بر ضد ضحاک، همان نبرد کوروش با آژی دهاک (امپراطور ماد) و شکست او توسط کوروش باشد. خصوصا اینکه مکان آغاز قیام کاوه اصفهان دانسته شده که رزم گاه نبرد نخست کوروش و آژی دهاک هم همانجا ذکر شده است. همچنین برخی مورخان یونانی، سقوط آژی دهاک را ناشی از شورش (انقلاب) در درون ارتش او به نفع کوروش دانسته اند. این ها یادآور قیام کاوه و انقلاب فریدون بر ضد آژی دهاک (ضحاک) است. برخی مورخان قدیم و جدید، بین کوروش و فریدون، یکسانی قائل شده اند. همچنین برخی مورخین قدیم، ذوالقرنین را همان فریدون دانسته اند. واژه فریدون را با فره مرتبط دانسته اند که صورت کهن آن خورنه بوده است. لذا فاء فریدون ریشه در خاء دارد و خاء، دگر شکل کاف در زبان های کهن بوده است. دون و دان را می توان لقب پادشاه (در زبانهای شرقی مانند دانگ در چینی) دانست. لذا فریدون را می توان همان شاه دارای فره (دارای خورنه که نماد آن قوچ بوده است) دانست. منابع کهن ارمنی، فریدون را به صورت هریدون ضبط کرده اند. هاء هم در زبان های کهن با خاء جابجا میشده است و خاء هم دگر شکل کاف است. به نظر می رسد که مردمان سرزمین جهان گستر ذوالقرنینی، هر کدام به زبان خود، نام او را می برده اند و این نام ها همگی در قالب اسطوره هایی مجزا در تاریخ باقی مانده اند که شباهتهای زیادی هم در عناصر خود و هم ریشه شناسی نام ها با هم دارند: فریدون، کیخسرو، اسکندر ذوالقرنین (و نه اسکندر مقدونی که بعدا با آن خلط شد) و ... . والله اعلم.

ردپای نمادهای ذوالقرنینی در پرچم‏‏ های ملل کهن آسیا

در وسط پرچم‏ های ملل کهن آسیا (البته مللی که نماد پرچمشان را از فرهنگ کهن و بومی خودشان اقتباس کرده اند) نماد خورشید، چرخ و گل گرد (لوتوس) به کرات مشاهده می شود. این شباهت هندسی، مفهومی و نمادین، میان نماد پرچم در ملل مختلف آسیایی، تصادفی نیست، والله اعلم. زیرا تمامی این موارد، یعنی خورشید، چرخ و گل لوتوس، همگی از نمادهای حکومتی دوران کوروش ذوالقرنین است و احتمالا از زمان حکومت جهانی ذوالقرنین به این سو در کشورهای آسیایی به عنوان نماد کشور، ملت و دولت باقی مانده است. بر وسط پرچم های ایران (لفظ جلاله الله که در قالب یک گل لاله گرد که یادآور کره زمین هم هست، رسم شده است)، هندوستان (چرخ گرد که یادآور گل هم هست)، ژاپن (خورشید سرخ)، تایوان، بنگلادش، کره جنوبی، قرقیزستان، تاجیکستان، قزاقستان، لائوس، فیلیپین، نپال و هنگ کنگ این المنت "خورشید یا گل گرد یا چرخ" را می توان مشاهده کرد.

هلال موجود در پرچم‏های کشورهای ترکیه و آذربایجان هم از نوع نزدیک به دایره است (نیم هلال نیست) و این المنت "گردی کامل" را القاء می کند و ترکیبی از نماد هلال قمری و گردی خورشیدی را فراهم می آورد.

همچنین نماد ستاره که در پرچم بسیاری از کشورهای جهان است، در نمادشناسی آئینی ایران باستان نماد آناهیتا (ناهید، زهره) بوده است و دگر شکل نماد لوتوس است. یعنی لوتوس و ستاره، هر دو نمادی از مشروعیت دینی حکومت بوده اند. نماد ستاره، بر روی پرچم ملل مختلفی از آسیا مانند ترکیه، پاکستان، مالزی، سنگاپور، میانمار، ترکمنستان، ازبکستان و ... مشاهده می شود. البته بعدها در دوران حکومت عثمانی، این نماد (ستاره و هلال) تبدیل به نمادی از وحدت اسلامی (البته با قرائت عثمانی آن) شد.

نکته جالب این است که پرچم برخی از کشورهای آفریقایی (در منتهای مغرب آفریقا و در قلب آفریقا) مانند نیجر و گینه استوایی، دارای مشابهتهایی با پرچم ایران و پرچم هندوستان است که می تواند محل تحقیق قرار بگیرد که آیا ریشه در فرهنگ کهن این ملل دارد و اگر بله، آیا ردپایی فرهنگی از حکمرانی مقتدر و محبوب ذوالقرنینی است؟

حجاب و زمانه کوروش ذوالقرنین

در سنت حجاری بابل و آشور باستان، پادشاهان را به همراه ملکه شان (با تاج و بدون حجاب سر) تصویر می کرده اند. چنین حجاری تا 550 قبل از میلاد در بابل باستان مرسوم بوده و موجود است. ولی پس از فتح بابل توسط کوروش، نه در بابل نه در شوش و نه بعدها در تخت جمشید، این سنت حجاری بابلی مشاهده نمی شود. ولی سنتهای دیگر حجاری بابلی مشاهده می شود. این امر قرینه ای بر وجود سنت حجاب در زمان و دربار کوروش است. والله اعلم.

همچنین در حجاری های تخت جمشید، حجاری یک زن با حجاب سر مشاهده می شود.

حجاب در تخت جمشید

و در مهرهای هخامنشی هم نقش یک بانوی بلندمرتبه (شاید آناهیتا) با حجاب مشاهده می شود.

نقش یک بانوی بلندمرتبه محجبه در مهرهای هخامنشی

قبه و گنبد در حکومت ذوالقرنین و کوروش

در منابع تاریخ اسلامی و ایرانی به دفعات از اینکه ذوالقرنین یک قبه ، یک گنبد و حتی یک مسجد در منتهای مشرق در کنار سد ذوالقرنین ساخته است صحبت شده است. در منابع یونانی ذکر شده است که هخامنشیان در معماری خود از قبه های مدور که تداعی گر آسمان بوده است استفاده می کردند [۱۷]:
The Achaemenid kings of Persia, who were to give the classical world Its conception of a divine and universal ruler, held their audiences and festivals In a cosmic tent, although they lived for the most part In palaces built of brick and stone. According to Hesychlus, their royal tents and courts of round awnings were called Heavens

تطبیق طول دوران حکومت ذوالقرنین و کوروش

مطابق با همین مقادیر ذکر شده در حدیث شریف زیر، طبق نقلهای تاریخی دقیقا کوروش در 12 سالگی نایب السلطنه پدرش در انشان شد و در 40 سالگی به سلطنت رسید و 30 سال پادشاهی کرد. لذا کوروش منصب حکمرانی را در 12 سالگی پذیرا شد و 30 سال هم خودش سلطنت کرد.

طبق نقل های تاریخی، کوروش منصب حکمرانی را در 12 سالگی پذیرا شد و 30 سال هم خودش سلطنت کرد که در تطابق با مقادیر ذکر شده برای ذوالقرنین در حدیث بالاست.

تطبیق تعداد لشگریان ذوالقرنین و کوروش

در حدیثی از امام باقر (ع) بیان شده است ذوالقرنین با ششصد هزار سواره به زیارت مکه مکرمه آمد. در کتاب سایروپدیا (از مورخ یونانی گزنفون) هم بیان شده است که "سالیانی پس از فتح بابل... کوروش در بابل تمامی لشگریان خود را فراخواند که تعداد آن ها 120 هزار سواره، 2 هزار ارابه ران و تعداد ششصد هزار پیاده بود. سپس یک لشگرکشی از مرزهای سوریه (یعنی آسیریا یعنی سرزمین های آسیا که در مشرق یونان قرار دارند، یعنی کل آسیا) تا دوردستها تا دریای اریتره (تحت اللفظی دریای سرخ و اصطلاحا در آن زمان اقیانوس جنوب آسیا از عربستان تا هند و فراتر از آن، معادل حداقل دریای سرخ و شمال اقیانوس هند امروزین) انجام داد و ملتها را به دایره حکمرانی خود افزود."

تناسبهایی در این دو نقل وجود دارد. اول اینکه عدد ششصد هزار دقیقا در دو نقل مضبوط است. دوم آن که مرتبه کل لشگر در دو نقل به هم نزدیک است. سوم آن که مکه مکرمه در دایره سرزمین های مشرق یونان در سواحل دریای سرخ تا شمال اقیانوس هند قرار می گیرد. والله اعلم. در کتاب سایروپدیا در چند بخش مختلف تصریح شده است که سرزمین اعراب جزء سرزمین های تحت حکومت کوروش بوده است.

تطبیق طول دوران حکومت کوروش و کیخسرو

طبق اسطوره های ایرانی، کیخسرو 60 سال حکومت کرد. اگر مدت زمان نایب السلطنه بودن و پادشاه بودن کوروش را با هم جمع بزنیم، بیش از 58 سال می شود که تقریبا معادل همان 60 سال است.

صاحب کتاب "قاموس المعارف" بر اساس منابع کهن، پایان حکومت کیخسرو را در 531 قبل از میلاد دانسته که فقط 2 سال با زمان پایان حکومت کوروش در 529 قبل از میلاد اختلاف دارد.

ذوالقرنین و قهرمانان حماسی-تاریخی-اسطوره ای در ملل مختلف

  • اطلس آفریقایی-اتروسکانی-یونانی
  • هرکول یونانی (سفرهایی به منتهای مغرب و مشرق و اطراف جهان دارد. هرکول هم دزدان و راهزنان را از سرزمین های شمال شرقی که تحت حکومت یک ملکه جنگجو و خونخوار بودند، پاکسازی می کند. نام این ملکه Xena of Amphipolis (غریبه ساکن در دور از شهرها) بوده است (همانند نقل های یونانی از جنگ های کوروش ذوالقرنین در شمال شرق ایران یا شمال شرق آسیا و جنگ های او با ملکه ماساگتها)).
  • هرقل رومی (شخصیت اسطوره ای و نه آن پادشاه روم که معاصر خسروپرویز بود).
  • زئوس (ابرقهرمان ریش دار در اساطیر خرافی یونانی با صفت "صاعقه به دست بودن"، یا زئوس صاحب شاخه، شخانه یا شاخ the Keraunios)
  • کیخسرو عجمی-ساسانی
  • گشتاسپ اوستایی
  • رستم سکایی
  • گسارخان King Gesar (اسطوره تبتی و ساخا و متقدم ترک)
  • جیمو اولین امپراطور اسطوره های ژاپن که حدود 2600 سال پیش میزیسته و معنای واژه Jimmu، "جنگاور آسمانی" یا "جنگاور بلندمرتبه" است.
  • اسکندا (با نام های دیگر سکاندا، کاریتیکا، موروگان، ماراکان، مارکندا، ماراکا، کومارا، مارکان، مارکا، مرکه) در فرهنگهای مختلف از سمرقند (مارکندا) تا شبه قاره هند، سری لانکا، کامبوج، چین و کره. به معنای پهلوان عالی، جنگاور عالی، پهلوان بزرگ، جنگاور بزرگ.
  • مریخ (در معنای جنگاور) مشتق از ماراکا و سپس وارد عربی و یونانی (مارس) شده است.
  • راکوتا (در معنای پهلوان عالی، جنگاور عالی) در زبان قبطی (راکوتا نام قدیم اسکندریه پیش از اشغال آن توسط قوای مقدونی بوده است).
  • رامایانای هندی (در برخی وجوه)
  • مهاویرا (به معنای فاتح بزرگ یا فاتح بلندمرتبه، نام دیگر او را تیرتان کارا (یعنی "کارای مقدس"، احتمالا دگر شکلی از لفظ "کوروش مقدس") دانسته اند). تاریخ ذکر شده برای تولد او و تاریخ وفات او، تقریبا با تاریخ تولد و مرگ کوروش (با فاصله چند سال) تطبیق دارد. پدر و مادر او، از خاندانهای پادشاهی بوده اند (همانند کوروش). این شخصیت، یعنی مهاویرا، یک شخصیت تاریخی و در عین حال "مقدس در آئین جینیسم" در هند (از شاخه های مهم ادیان هندی) است. این آئین، مبتنی بر اندیشه هایی است که برخی از آنها با مقوله جهاد با نفس و تزکیه و مراقبه نفس، دارای شباهتهایی است و اگرچه در خلال 2500 سال، قطعا تحریفات متعدد و متکثر و زیادی در معتقدات آئین جینیسم نفوذ کرده است، ولی ممکن است در ابتدا، ارتباطی ولو ضعیف با یکی از مکاتب ادیان ابراهیمی (مثلا ارتباط با برخی از شاگردان مکتب جاماسب) داشته بوده باشد و یا خیر، والله اعلم.
  • ذوالقرنین ادیان ابراهیمی
  • فریدون مادی و هریدون ارمنی
  • سوسروکو، اسطوره نرت آلانی
  • کورنیوس بریتانیایی
  • کارانوس karanos (بنیانگذار اسطوره ای حکومت در مقدونیه). لازم به ذکر است که همین واژه کارانوس، در برخی منابع یونانی، به عنوان واژه ای ایرانی (در دوران هخامنشی) در معنایی معادل "فرمانده عالی نظامی" ذکر شده است.
  • جورو دانک ختایی
  • خو چینی و ژاپنی
  • اوغوزخان ترکی
  • اسکندر رومی اول فارسی (و نه اسکندر مقدونی ثانی)
  • عبدالله بن ضحاک در حدیث علوی
  • صعب بن ابن حارث الاعلی حمیری
  • مرزبان (یکی از نام هایی که در منابع متقدم اسلامی و عربی، برای ذوالقرنین ذکر شده است). مرزبان دگر شکل خشترپاون است و به بلندپایه ترین مقام نظامی در دوران هخامنشی اطلاق می شده است و احتمالا در اصل مرکه پاون بوده است، واژه اروپایی مارشال هم ریشه معنایی مشابه آن دارد: ماراسکال، مار اسقال، اسقلبیوس (پادشاه جهان و مصاحب هرمس)، exarch (ا خشره چ).
  • کوروش هخامنشی پارسی


همگی اساطیر و نام هایی تاریخی است که مطابق شواهد و قرائن مختلف، روایتهای اسطوره شده و حماسی شده ی اقوام گوناگون از یک شخصیت واقعی تاریخی جهانی است که قرآن کریم از او با عنوان ذوالقرنین یاد کرده است.

ارتباط اطلس، آتلانتیک، آنتیل و کوروش ذوالقرنین

در مغرب آفریقا، اقیانوس اطلس قرار دارد.
اطلس را یک پهلوان دانسته اند که جد هرمس بوده و معلم اول نجوم به بشریت بوده است.
ذوالقرنین هم یک پهلوان بوده و او را با هرمس مرتبط دانسته اند و او را در نجوم بسیار توانا دانسته اند.
لذا می توان پیشنهاد کرد که واژه اطلس، یک واژه کارتاژی است و اسطوره اطلس، ریشه هایی هم در پهلوانی های ذوالقرنین دارد.
گفته اند که اطلس، اولین پادشاه موریتانی بوده است.
در آثار باستانی پیش از میلاد، شخصیت اطلس را با نام Aril ذکر کرده اند. پیشوند Ar با "ارته" به معنای عادل و درخشان (که از القاب کوروش هم بوده است) و پسوند iL هم با "عال" در "عالی زاندر" دارای تناسب است.
تشابه های اطلس و کوروش ذوالقرنین:
1- پهلوان بودن
2- به منتهای مغرب رسیدن
3- تبحر در علم نجوم و فلسفه
4- ارتباط با هرمس
5- پادشاه بودن
6- تشابه نام باستانی Aril با القاب کوروش.
برخی اطلس را از ریشه آتلانتیک دانسته اند.
Atlantic = Atlan = Artalan = Ardalan = موبد و پرهیزگار
در عبری، Ariel (و همچنین Ariah) به معنای شیر خداست.
در زبان آرامی، آریا به معنای شیر است.
نام دیگر جزایر کارائیب، جزایر آنتیل است. آنتیل را دگرشکل آتلانتیک دانسته اند.
لذا می توان گفت: یک شاه و پهلوان که عالم و فیلسوف و متبحر در نجوم و احتمالا عادل هم بوده است به انتهای مغرب در جزایر آنتیل (دریای کارائیب) رسیده است و نام او را بر این جزایر و دریا گذاشته اند.
دورتادور اقیانوس اطلس، به نام هایی مشابه با نام کوروش بر می خوریم: در مشرق آن، یعنی در خلیج گینه، جزیره کوریسکو قرار دارد. در مغرب اقیانوس اطلس، یعنی در دریای کارائیب، شاهد نام های کارائیب (دارای جزء "کارا")، همچنین نواحی کورو در شمال قاره آمریکای جنوبی، کشور کوراسائو در جنوب دریای کارائیب و ... .

تاریخ اسطوره های یونان باستان

هر آنچه از ادبیات یونان باستان (خدایان و الهه ها و جنگ ها و داستانهایشان) می دانیم مربوط به نوشته هایی است که در قرن ۴ و ۳ قبل از میلاد در کتابخانه اسکندریه و دیگر مراکز فرهنگی حکومت جعال "اسکندر مقدونی" و حکومت یونانی "بطلمیوسی مصر" کتابت شده است و تنها نسخه های دست چندم رونویسی شده از این منابع مکتوب (مربوط به قرون بعد از میلاد و عمدتا قرون وسطی) به دست ما رسیده است. لذا هر آنچه مربوط به قدمت اسطوره های یونانی مربوط به قبل از قرن ۴ پیش از میلاد می شود، ادعایی بیش نیست.دقت شود که در اینجا کاری به کتب علمی و فلسفی باستان که منتسب به دانشمندانی از یونان است، نداریم. صحبتمان درباره کتب و مطالب علمی و فلسفی نیست. بحثمان بر روی اسطوره ها و خرافاتی است که در ادبیات یونان باستان درباره الهه ها و خدایان و جنگ ها و داستان‌های مربوط به آنها بیان شده است.

اسطوره های یونان باستان (که البته علاوه بر اسطوره، مشتمل بر خرافات هم هست)، چند دوره تاریخی را در مسیر انشای خود از سر گذرانده اند:

۱) دوران پیشا تاریخ (قبل از ۶۰۰ قبل از میلاد):در این دوران، مردمان یونی تبار، و دیگر اقوام ساکن آن نواحی، بالاخره داستان‌ها و اسطوره هایی شفاهی (که از اعصار و قرون قبلی به تدریج شکل گرفته بود) داشته اند.

۲) دوران پیشا هلنی (قرون ۵ و ۴ قبل از میلاد): آرام آرام برخی از این اسطوره ها با "خاطره وقایع شگرف و واقعی تاریخی قرن ۶ قبل از میلاد (یعنی وقایع دوران حکومت جهانی و مقتدر کوروش ذوالقرنین)" در هم آمیخته شد و رنگ و لعاب حماسه تاریخی به برخی از این اسطوره ها داد. مثلا داستان زئوس و پدرش را از روی واقعه "کوروش و آژی دهاک"، الگو گرفتند و ساختند و پرداختند. واقعه ای که در ایران یکتاپرست، به خلق داستان حماسی "فریدون و کاوه و ضحاک" ختم شد و در یونان متاثر از خرافات چندگانه پرستی، به داستان "زئوس و پدرش" در ادبیات قرون بعدی یونانی ختم شد.

۳) دوران هلنی (قرون ۴ ق.م. تا ۲ق.م.): نگارش منسجم و ایجاد مکتب فرهنگی یونان باستان در مراکز فرهنگی حکومت‌های یونانی "اسکندر مقدونی"، سلوکیه و بطلمیوسی مصر. این اتفاق مربوط به حوالی قرون چهارم و سوم و دوم قبل از میلاد است. در این دوره به صورت سیستماتیک و با هدف امپریالیزم فرهنگی یونانیان در کشورهای تحت سلطه، تحریفات حساب شده و مدونی وارد اساطیر یونانی شد.

۴) عصر ترجمه و انتشار (از قرن ۲ ق.م. تا قرن ۱۵ میلادی): ترجمه این مطالب به دیگر زبانها از طریق نواحی تحت استیلای رومیان در قرن دوم قبل از میلاد تا قرن سوم بعد از میلاد. شاخ و برگ دادن های جعلی و گسترده به این مطالب در این فاصله رخ داده است و انبوهی از کتب جعلی به نویسندگان قرون قبلی در این بازه نسبت داده شده است که جعلی بودن تعداد زیادی از این جعلیات، مورد اتفاق همگی پژوهشگران حتی غربی است. سپس ترجمه مطالب لاتینی و یونانی به دیگر زبانها در قرون بعدی تا انتهای قرون وسطی (از قرن دوم میلادی تا قرن ۱۵ میلادی).

۵) عصر بازیابی و تحریف مدرن: از حدود ۵۰۰ سال پیش، حکومت‌های اروپایی و مراکز فرهنگی اروپا، شروع به بازیابی عناصر فرهنگی کهن یونانی به منظور هویت سازی جعلی برای "تمدن اروپایی و غربی" نمودند. در این ۵۰۰ سال هم با برخی ترفندها، برخی تحریفات (کم یا زیاد) وارد ادبیات یونان باستان شد. مثلا در ۵۰۰ سال اخیر، هر جا تصویر یک مرد ریش دار بر روی سکه های آسیای صغیر وجود دارد، آن را ابتدائا منتسب به انگاره زئوس می نمایند (که مورد نقد و اعتراض و کشف خطا توسط دیگر پژوهشگران غربی هم شده است). حال آنکه این یک نوع "تحریف دلالت شواهد از طریق مصادره به مطلوب آنها" است. یا برای نوشته های بازمانده از یونان باستان، شرح ها یا تفسیرهایی مدرن (مطابق با منافع خودشان) می نویسند.

پس اگر خواستیم یک اسطوره یونان باستان را تحلیل کنیم (از زوایایی مانند محتوایی، تاریخی، فرهنگی، جغرافیایی، مذهبی، تمدنی، مردم شناسی، ملل و نحل و ...)، بایستی حواسمان به این ۵ مرحله باشد: در هر کدام از ۵ مرحله بالا، انبوهی از مطالب و تحریفات و اضافات به جریان محتوایی ادبیات یونان باستان افزوده شده است.

"شنگول، منگول و حبه انگور"، قصه کهن جهانی با درون مایه ایرانی

در نقشه ای بر اساس یک مقاله معتبر مجلات بین المللي مربوط به سال ۲۰۱۳، مشخص شده که قصه های "شنل قرمزی" و "گرگ و بچه بزغاله ها (همان شنگول، منگول و حبه انگور)"، در کدام مناطق جهان در قالب ادبیات سنتی (فولکلور) حضور داشته است (در مناطقی در کل آسیا، کل اروپا و بخش های مختلفی از آفریقا). طبق این مقاله، ردپای نقل این قصه با همین فرمت، به حداقل قرن اول میلادی (۲۰۰۰ سال پیش، و حتی قبل تر در قالب داستان زئوس و پدرش) در خاورمیانه باز می گردد. همان طور که در نقشه مشاهده می کنیم، در کل جهان، ردپای نقل های محلی این قصه در ادبیات سنتی و کهن، مشاهده می شود.

اما چه طور ممکن است یک قصه کودکانه، چنین ریشه عمیقی در عمق تاریخ و در گستره جغرافیای کل جهان داشته باشد؟

نظریه اول) نویسنده مقاله فوق الذکر در سال ۲۰۱۳ معتقد بوده است که احتمالا این قصه از طریق جاده ابریشم در جهان باستان منتشر شده و البته در حین انتشار، دچار جهش هایی در محتوا هم می‌شده به نحوی که الان حداقل ۵۴ نقل قول مختلف (۵۴ گونه) از این قصه در مجموعه ادبیات سنتی و فولکلور جهان مشاهده می شود.

نظریه دوم) پیشنهاد ما این است که این قصه، بخشی از خاطره فرهنگی جهان از دوران حکومت کوروش ذوالقرنین است و دقیقا دلیل انتشار جهانی آن، حکومت جهانی ذوالقرنینی بوده است. اما شاهد و مدرک ما چیست؟ این قصه، از نظر مفهومی، نسخه بچگانه شده ی "حماسه انقلاب فریدون و کاوه و شکست ضحاک" است و احتمالا ابتکار عمل دستگاه تبلیغی حکومت ذوالقرنین برای گرامیداشت یاد انقلابشان به صورت بین نسلی با ذکر خاطره آن برای بچه ها (و یا جوششی مردمی و ملی در پاسداشت یاد این حکومت عدل الهی در همان زمان) بوده است. می دانیم که حماسه کاوه آهنگر و فریدون و ضحاک، که فردوسی هم آن را در شاهنامه نقل کرده است، بیان داستانی-حماسی "انقلاب کوروش ذوالقرنین بر ضد آژی دهاک (ضحاک) امپراطور ماد در سال ۵۵۰ قبل از میلاد" است. گزنفون در سایروپدیا می گوید که هخامنشیان به دارالحکومه خود (محله ای که ساختمان های حکومتی در آن قرار داشت)، "میدان آزادی" می گفتند.

کاوه = هم ریشه با کاو = هم ریشه با گاو، که شاخ قدرت دارد.ذوالقرنین = صاحب دو شاخبزغاله و بز = موجود شاخدار و اهلی و خوب

گرگ بدجنس بزغاله خوار = قدرت ظالم بچه خوار = ضحاک که مغز جوانان را برای خوراک مارهایش می خواست.

حبه انگور که پنهان شد= انقلابی فراری که نهایتا پیروز شد = کاوه آهنگر = یاوران کوروش ذوالقرنین

فریدون = رهبر انقلاب و صاحب قدرت مشروع و الهی و نماد امن و پناه و پیروزی که مدتی غایب بود و با برگشت به وطن و سرپرستی انقلابیون، انقلاب را به سرانجام رساند = مادر بزغاله ها که با حبه انگور، شکم گرگ را پاره کرد و بچه ها را نجات داد و گرگ را به سزایش رساند = کوروش ذوالقرنین که مثل مادر بزغاله ها، صاحب شاخ قدرت و البته حکمت و درایت بود.

گرگ را مستقیما نکشتند = ضحاک را فریدون نکشت و او را در دماوند کوه، به بند کشید = آژی دهاک هم دستگیر و خلع و تبعید شد و کشته نشد.

داستان زئوس و پدرش، یک حلقه واسط بین دو داستان "کاوه و فریدون و ضحاک" و "شنگول و منگول و حبه انگور" است. چون شباهتهای کاملی با اجزای مهمی از هر دو داستان دارد و ارتباط ارگانیک میان اجزای این سه داستان را به هم متصل می کند. والله اعلم.

مقاله فوق الذکر در سال ۲۰۱۳:

Tehrani, Jamshid J. "The phylogeny of little red riding hood." PloS one 8, no. 11 (2013): e78871.

غلبه بر رودخانه وحشی با کمک الطاف الهی: از ( مرزبان، کیخسرو، فریدون و کوروش ) تا ( موسی ، میترا و عیسی روح الله (ع))

در کتاب "عجائب الهند" از بزرگ بن شهریار، به گزارش فرهنگی جالبی بر می خوریم. این کتاب مربوط به قرن سوم و چهارم هجری قمری است. در این کتاب به یک داستان (یا حکایت) رایج در میان دریانوردان مشرق (از ایران تا هند) اشاره شده است: ناخدایی به نام مردان شاه، فرزندی به نام مرزبان داشت که در نوزادی، این فرزند به درون آب می افتد و پدر غافل از ماجرا مشغول غلبه بر طوفان می شود و پس از آرام شدن اوضاع، سراغ نوزاد را می گیرد و متوجه سقوط او به بیرون کشتی می شود و سپس به طرز معجزه آسایی نوزاد را چندین ساعت پس از سقوط در اطراف بیرون کشتی (سکان هدایت کشتی درون یا بر روی آب) سالم و نجات یافته می یابند.

شایان ذکر است که نام مردان شاه یا شاه مردان (یا ماران شاه و شاه ماران) با حکایتهای جاماسب حکیم در ادبیات فولکلور نواحی زاگرس پیوند خورده است. نقلی کهن (و البته اشتباه) در برخی منابع کهن وجود دارد که کوروش را فرزند جاماسب دانسته اند. لذا این نقل که "مرزبان فرزند مردان شاه در آب افتاد و زنده ماند" را می توان پژواکی از آن دسته از نقل ها دانست که "کوروش (یعنی مرزبان) را فرزند جاماسب (یعنی مردان شاه) دانسته اند". البته الان می دانیم که جاماسب، داماد کوروش (و نه پدر او) بود.

در مورد کیخسرو هم نقل های حماسی در شاهنامه و دیگر نقل ها در ادبیات فولکلور و منابع مکتوب وجود دارد که بدون آسیب توانست از آب بگذرد و بر رودخانه وحشی و یا حتی دریا غلبه کند. یا نقلی وجود دارد که کیخسرو در کودکی یا نوزادی در آب افتاد ولی غرق نشد.

در مورد فریدون هم عبور او از رودخانه و غلبه او بر رودخانه برای رسیدن به ایران را داریم.

در مورد کوروش هم چندین نقل درباره غلبه او و لشگریانش (البته با استفاده از اسباب و فنون و سد سازی و کانال سازی و انحراف آب) بر رودخانه عظیم دجله و فرات و رودهای زاگرس و فارس و امثالهم را داریم.

لذا می توان این دسته از نقل ها را شاهدی بر یکسان بودن دلالت تاریخی پژواکهای حماسی-داستانی-باستانی مرزبان، کیخسرو و فریدون با هویت تاریخی و واقعی کوروش دانست. والله اعلم.

راه رفتن "ولی خدا" بر روی آب

میترا (روح مقدس مردانه در دیانتهای مزدیسنا و زرتشتی) طبق اسطوره های زرتشتی می تواند به آسانی بر روی آب حرکت کند. مفهوم میترا در ادیان ایران باستان، دارای شباهتهایی با مفهوم ولی الله در دین مبین اسلام است.

طبق برخی از احادیث شیعه، یکی از معجزات حضرت عیسی (ع) راه رفتن بر روی آب است. لازم به ذکر است که طبق تفسیر و تدبر در برخی آیات قرآن کریم، می توان حضرت عیسی (ع) را ضرب المثلی دانست که خداوند در قرآن کریم برای موضوع ولایت و خلافت، برای اعراب عصر نزول بیان می کند (آیه 57 سوره زخرف و آیات بعد از آن). نکته جالب اینجاست که در سیاق متصل به قبل این آیه، داستان غرق شدن فرعونیان وجود دارد.

در منظومه معارف شیعی، راه رفتن بر روی آب یکی از کراماتی است که می تواند از ولی الله، باذن الله، سر بزند.

هم برای کوروش ذوالقرنین، هم برای عیسی مسیح (ع) و هم برای نبی اعظم حضرت محمد مصطفی (ص) ماجرای غصب جانشینی رخ داد. داریوش برای کوروش، پولس برای عیسی (ع) و اصحاب سقیفه بنی ساعده برای پیامبر اسلام (ص) سقیفه گری کردند.

انکار هویت بشری "ولی الله"

عمر بن خطاب، در یک روایت اهل تسنن، ذوالقرنین را فرشته می داند (و نه بشر). پولس، عیسی (ع) را -نعوذبالله و نستجیر بالله- در مقام خدایی قرار می دهد. ولی طبق احادیث ائمه اطهار (ع) از طرق شیعه، مطمئنیم که ذوالقرنین یک بشر بوده است (و اتفاقا ائمه اطهار (ع)، شأن او را مشابه با شأن خود دانسته اند، البته قطعا نه به صورت تمام و کمال و صرفا از وجوهی). فردوسی شیعه هم، فریدون را (یعنی ذوالقرنین را) بشر می داند:
فریدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
ز داد و دهش یافت این فرخی (ز داد و دهش یافت آن نیکوئی)
تو داد و دهش کن، فریدون تویی
ردپای اصول "امامت" و "عدالت" (از اصول دین نزد شیعه) در این ابیات فردوسی مشاهده می شود (دهش یا انفاق، یکی از شئون اجتماعی امام و نواب امام است و از نظر معنوی هم این امام است که واسطه رسیدن فیض الهی به مردمان است). عبارت "فریدون تویی" هم یادآور حکمت "سلمان منا اهل البیت" است.

به نظر می رسد در طول تاریخ، کسانی که قصد غصب حق ولی الله را دارند، دوست دارند که به مردم القاء کنند که بر روی زمین، حکمرانی که عادلانه و در اوج رحمت و داد و دهش حکمفرمائی کند، وجود ندارد. ولی نظر شیعه (از احادیث ائمه (ع) تا شعر فردوسی ایرانی شیعی تا نظریه مترقی ولایت فقیه توسط امام خمینی (ره)) این است که بر روی زمین، حتی در عصر غیبت کبری، می توان اقامه حکومت عدل اسلامی (علی قدر مقدور) را به انجام رسانید. این نکته مهمی است که سلسله ولایت از نبی و رسول تا امام و تا دیگر مراتب اولیاء امر، سلسله ای پیوسته است و یکی از نکات مهم تفسیری در داستان قرآنی ذوالقرنین، دلالات ولایی آن است.

از کوروش ذوالقرنین تا هراکلس و اسکندر

در اسطوره های یونان باستان، به هراکلس (همان هرکول، پهلوان اسطوره ای، که در کل جهان گشت و به غرب و شرق عالم رفت) دو لقب زیر را داده بودند:

۱- ماجستیک کوروش Megistos Kouros

۲- عالی کیکاکوس ALE- XICACUS یعنی محافظ بزرگ انسانها.

مورد اول دارای تطابق لفظی کامل با نام کوروش است.مورد دوم هم دارای تطابق لفظی و معنایی با واژه عالی کندر (الکساندر) است. چون عالی کندر (الکساندر) یعنی پهلوان بزرگ یا محافظ ملت و در هر دو معنا، با معنای عالی کیکاکوس (محافظ بزرگ انسانها) تطابق داد.

منظور از واژه کوروش در ادبیات دینی یونان باستان، یک پهلوان و جوانمرد است. این واژه هم به جوانان عالی مقام خاندان های سرشناس و هم به آپولو و هراکلس (و نه زئوس) اطلاق می‌شده است و می توان پیشنهاد داد که اگر ادبیات دینی یونان باستان، تحریف نشده بود یا خرافی نمی بود، می توانستیم واژه کوروش را معادل "سطحی معنوی" مانند امشاسپندان زرتشتی (مانند میترا) یا اولیاء الله در ادبیات دینی ادیان حنیف ابراهیمی بدانیم والله اعلم.

لذا هرکول اسطوره های یونان (که در وجوهی یک پژواک اسطوره سازی شده از شخصیت تاریخی ذوالقرنین است)، دارای دو لقب است: کوروش و تقریبا اسکندر (الکساندر یا همان عالی کاندر یا همان عالی کیکاکوس).

پس می توانیم این چهار لفظ را اشاره به معنای واحد تاریخی بدانیم که بعدها در گذر زمان، از هم منشعب و هر کدام در یک فرهنگ جداگانه قرار گرفتند:کوروش ذوالقرنین، عالی کیکاکوس، عالی کاندر (الکساندر)،هراکلس (هرکول).

لازم به ذکر است که الکساندر یا همان اسکندر، یک نام یونانی بوده که سالیان دراز از قبل از تولد اسکندر مقدونی، وجود داشته است. کما اینکه نام نادر، سالیان دراز از قبل از تولد نادرشاه افشار، در دایره نام هاي ايراني وجود داشته است.

ایده انسان آسمانی و اسطوره های ملل

به نظر می رسد که ایده "انسان آسمانی" پس از کوروش به فرهنگ مدیترانه و فنیقیه وارد شد یا پررنگ شد و سبب شد که اسطوره های یونانی حول مفهوم "انسان های آسمانی" و سپس "خدایان زمینی" شکل بگیرد.

تحلیل سنگ نگاره کوروش در پاسارگاد

سنگ نگاره کوروش در پاسارگاد

بالهای فرشتگان و کروبیان بر دوش کوروش (طبق سنت حجاری بابلی-عبری)

تاج مصری hem hem (شامل دو شاخ و سه کوزه و سه خورشید) (طبق سنت حجاری مصر باستان): شاخ موجود در این تاج مربوط به دوره حضرت یوسف (ع) (خنوم هوتپ سوم) در مصر باستان بوده است. این تاج، نماد قدرت مشروع الهی برای حکومت بوده و این تاج در مصر باستان بر سر هوروس مقدس (آنکه بلند مرتبه است) ترسیم شده است. هوروس مقدس نماد قدرت مشروع الهی در مصر باستان بوده است. همچنین نماد شهباز (فره ایزدی) که دو بال گشوده است و از نمادهای مرتبط با کوروش بوده است هم کاملا منطبق با نماد هوروس مقدس است (خورشید بالدار/شاهین بال گشوده).

همین تاج بر سر کوروش، به عنوان نمادی معنایی برای اشاره به خنوم هم در مصر باستان استفاده شده است. خنوم یک نام در مصر علیا برای خداوند خالق و نعمت بخش و صاحب معاد است که نام عبرانی معادل آن، یهوه بوده است [۱۸]. لذا تاجی که بر سر کوروش است، دارای اشاره به قدرت مشروع الهی از جانب خنوم (همان یهوه) دارد. می دانیم که نام عبرانی "یهوه"، نامی است که در این دین ابراهیمی برای اشاره به خداوند یکتا و متعال (یعنی الله جل جلاله) استفاده می شود. لذا تاج کوروش، اشاره به قدرت مشروع الهی (اعطا شده از جانب الله جل جلاله) دارد، والله اعلم.

لذا استفاده کوروش از نمادهای مصری دوران یوسف پیامبر (ع) که دلالت بر قدرت مشروع الهی دارد، می تواند نشانه ای از پیوند او با نهضت انبیاء باشد: یعنی این هم یک قرینه برای ذوالقرنین بودن کوروش است. والله اعلم.

عمامه ذوالقرنین، دستار زرتشت، کلاه مغان و سرپوش کوروش

در منابع اسلامی اقوالی وجود دارد که اولین کسی که عمامه استفاده کرد، ذوالقرنین بود و ذوالقرنین از عمامه استفاده می کرده است. در سنگ نگاره کوروش، به وضوح یک سرپوش بر سر کوروش وجود دارد. برخی از تحلیلگران غربی سنگ نگاره کوروش، جنس این سرپوش را فلزی و برخی دیگر از ایشان، جنس این سرپوش را پارچه ای استنباط نموده اند. شمایل کوروش در قرون وسطی در کتب عبری و اروپایی با عمامه ترسیم شده است (هم در نوجوانی و هم در بزرگسالی). شمایل میترا و شمایل زرتشت در آثار ایران معاصر و باستان با دستار (مشابه با عمامه) ترسیم می شود. لباس رسمی مغان شامل یک کلاه یا سرپوش معروف بوده است که به دفعات مکرر در آثار باستانی، مجسمه ها، سنگ نگاره ها، سکه های کهن و نقاشی های قرون وسطی ترسیم شده است. بعد از کوروش، شاهان هخامنشی از تاج (و نه سرپوش پارچه ای) استفاده کردند و به وضوح لباس رسمی شاهان هخامنشی با سنگ نگاره کوروش از نظر سرپوش متفاوت است. لذا دستار یا سرپوش پارچه ای یا همان "نوعی عمامه" را می توان از ویژگی های خاص لباس کوروش ذوالقرنین دانست. والله اعلم.

در یک انگشتر طلا که در نواحی اوکراین و روسیه از مقبره ای مربوط به دوران هخامنشی به دست آمده است، یک تصویر حکاکی شده از یک مرد پارسی قرار دارد که محاسن بلندی دارد و یک تیر و کمان در اختیار دارد و یک دستار (یا چیزی شبیه به آن) به سر دارد. [۱۹] پژوهشگران این تصویر حکاکی شده را به کوروش کبیر هخامنشی نسبت داده اند. طرحی مشابه بر روی سکه های حکومتی ساتراپی های هخامنشی یافته شده است [۲۰] که ممکن است نمادی یادآور مشروعیت حکومتی دوران کوروش ذوالقرنین بوده باشد.

بر روی انگشتر مذکور در بالا، واژه "آتنادز" درج شده است. [۲۱] طبق ریشه شناسی لفظ آتنا و لفظ دیانوا که افلاطون ارائه داده است [۲۲] می توانیم پیشنهاد کنیم که لفظ "آتنادز" به معنای "عالم ربانی" یا "دانای آسمانی" است. لذا نه تنها دستار و سرپوش ترسیم شده بر روی این انگشتر، یادآور عمامه عالمان ادیان ابراهیمی است، بلکه بر روی آن لفظ "عالم ربانی" یا "دانای آسمانی" هم حکاکی شده است.

لذا می توانیم نتیجه بگیریم که شاید کوروش ذوالقرنین، لباسی مشابه لباس استاد خود (یعنی دانیال نبی (ع) یا خضر الیاس نبی (ع) یا جاماسب نبی (ع)) می پوشیده است و اینگونه، عمامه ابراهیمی از طریق آل دانیال (ع) و آل داوود (ع) به لباس کوروش ذوالقرنین راه یافته است. والله اعلم.

تصویر کوروش بر جلد یک کتاب چاپ 2022 از انتشارات آکسفورد

از طرح کوروش روی سکه های متقدم هخامنشی تا نقش زئوس بر روی سکه های متاخر یونانی

بر روی سکه های متعددی از ساتراپی های هخامنشی Tissaphernes و Pixodarus و Tarkumuwa و Datames و ... (خصوصا در نواحی لیدیه، کاریا و حوالی ترکیه و یونان امروزی) مربوط به قرون 4 و 5 قبل از میلاد، طرح مرد ریش دار، دستار (عمامه) به سر، دارای ردا (یا چیزی شبیه به عبا)، گاهی نشسته و گاهی ایستاده، گاهی عصا به دست، گاهی کمان به دست، گاهی یک غنچه به دست، با لباس کامل، یافته شده است که این طرح ها همگی بر روی پشت سکه ها (که محل ضرب مهر و شعار مشروعیت حکومتی بوده است) ضرب شده است. در کنار این طرح، الفاظی هم گاهی با الفباهای محلی (مثل کاریایی و فنیقی و یونانی) ضرب شده است: شتره (به معنای حکمران، صاحب قرن، صاحب شاخ، ΣTYΡH، لازم به ذکر است که واژه استیر در انگلیسی به معنای کنترل کردن احتمالا ریشه در همین واژه ایرانی-شرقی دارد)، پیکودارو / پیکسودارو (به معنای دارای Pix، یعنی دارای شیء نوک تیز (طبق معنای piccus لاتینی و دیگر ریشه های مشابه در زبان های هند و اروپایی)، یعنی دارای شاخ) و ... .

بعدها در سکه های یونانی قرون بعدی در همین نواحی، اسطوره خرافی محلی زئوس را چایگزین مفهوم حکومتی ذوالقرنین کردند و بر روی سکه ها، تصویر یک مرد ریش دار ولی نیمه برهنه (گاهی برهنه) را که نماد زئوس بود، بر روی سکه های یونانی متاخر ضرب کردند. لذا می توان از این طریق هم احتمال داد که بخشی از خرافات اسطوره زئوس، ناشی از تحریفات محلی بر روی خاطره حکومت مقتدر ذوالقرنینی است. والله اعلم.

مجسمه های دستار به سر از دوران هخامنشی

در گنجینه آمودریا (و همچنین مجسمه ای باستانی که در نائین توسط پلیس در سال 1399 کشف شد.) به مواردی بر می خوریم که یک مرد ریش دار، عمامه به سر، تقریبا سالخورده، با عصا و گل یا گلدان به دست و با ردای چین دار و دو تکه را مجسم نموده است. عصا، گلدان و ردا، از عناصری هستند که دلالت بر بلندمرتبگی فرد دارند و احتمالا تصویرگر یک حکمران یا پادشاه هستند. از مجموع این شواهد می توان پیشنهاد کرد که این مجسمه ها تصویرگر خود کوروش هستند و یا اینکه متاثر از سبک لباس او (و تاثیر لباس او بر لباس طبقه حاکمه هخامنشی) تصویر شده اند. زیرا از داریوش به بعد، پادشاهان هخامنشی از تاج و کلاه (و نه عمامه و دستار) استفاده می کرده اند.

لازم به ذکر است که مجسمه نائین توسط برخی پژوهشگران مربوط به تمدن هخامنشی و توسط برخی دیگر مربوط به تمدن جیرفت دانسته شده است. لیکن اجزای این مجسمه (ریش، عصا، گلدان، لباس دو تکه، لباس چین دار و حتی نحوه آرایش مو (با لحاظ نوع تکنیک مجسمه سازی استفاده شده که درشت دانه بوده است))، مجموعا بیانگر این است که مجسمه نائین مربوط به دوران هخامنشی (و نه تمدن 5000 ساله جیرفت) است. خصوصا اینکه تقریبا معادل این مجسمه در گنجینه آمودریا (که مطمئنیم مربوط به دوران هخامنشی بوده است) هم کشف شده است.

امضای کوروش و نام ذوالقرنین

برخی احادیث شیعه، نام اصلی ذوالقرنین را عبدالله دانسته اند. طبق تواریخ و منابع اسلامی کهن، امضای کوروش (کیرش) این بوده است: عبدالله، خادم الله و سائس امرکم. یعنی: بنده خدا، خادم خدا و اداره کننده امور شما.

مقدار حقوق ماهیانه در دوران کوروش ذوالقرنین

در برخی منابع ادعا شده است که حقوق ماهیانه یک فرد جنگی در دوران کوروش ذوالقرنین برابر با یک سکه طلا (8 تا 10 گرم) بوده است. [۲۳]

اقیانوس نوردی در زمان هخامنشیان

دریانوردی در دریاهای دوردست محدود به زمان یونانیان یا رومی ها یا حتی کارتاژی ها نبوده است و شواهدی از دریانوردی در دریاهای دوردست و آزاد مربوط به 3600 سال پیش (مانند قایق کشف شده در سواحل شرقی انگلستان که تاریخ نگاری کربنی قدمت آن را مربوط به 3600 تا 3700 سال پیش مشخص کرده است) وجود دارد[۲۴].
طبق نقل مورخان یونانی مانند هرودوت، در زمان داریوش (و به فرمان او و شاید هم حتی بتوان حدس زد در ادامه اکتشافات قبلی هخامنشیان)، دریانوردی به نام Scylax of Caryanda یا همان Scylax به یک سفر اکتشافی دو سال و نیمه در دریاها دست زد. او ابتدا از مشرق امپراطوری هخامنشی (جایی که رود "کاسپا" یا همان "کاسپاتیروس" قرار داشت) حرکت دریانوردی را آغاز کرد سپس به سمت مشرق و سرزمین طلوع خورشید رفت. سپس در اقیانوس به سمت مغرب برگشت و پس از 3 ماه دریانوردی در اقیانوس (احتمالا چیزی در حدود 7 تا 21 هزار کیلومتر به ازای 80 تا 250 کیلومتر در روز) به سواحل آفریقا رسید. می دانیم که فاصله سواحل آلاسکا تا سواحل آفریقا از مسیر کناره های آسیا چیزی در حدود 18 هزار کیلومتر است. هدف او دور زدن کل آسیا معرفی شده است که در این صورت احتمالا او از نواحی شمال شرقی آسیا سفرش را آغاز کرده به سمت مشرق رفته و سپس بعد از رسیدن به آلاسکا به سمت مغرب دور زده و از طریق کناره های جزایر شمال اقیانوس آرام و کناره های آسیا، خودش را به سواحل آفریقا رسانده است.

طبق تاریخ، دریانوردان فنیقی و کارتاژی، در دوران هخامنشی نقش نیروی دریایی هخامنشیان را در مدیترانه (دریای روم) بازی می کردند و هم پیمان هخامنشیان بودند. اما شواهدی وجود دارد که نشان می دهد که رابطه بین کارتاژ و کوروش هخامنشی، رابطه مستحکم تری (از صرف هم پیمانی) بوده است: صورت قدیم کارتاژ، کارتاشت بوده است.
کارتاژ = کار تاشت = کارا تشترا = حکمرانی کوروش

Elishat , Elissar = Elishatra = حاکم عالی مقام = هم معنای لفظ کوروش
نام بنیانگذار کارتاژ (کارا شترا) که به دریانوردان خود دستور داد که تمامی سواحل را در نوردند.

شواهد باستان شناسی (و سکه های یافته شده) در جزایر دوردست (جزایر Azores) در دل اقیانوس آتلانتیک نشان می دهد که کارتاژی ها (یعنی نیروی دریایی هخامنشیان) در دوردستهای اقیانوس اطلس دریانوردی می کرده اند. جالب است که این جزایر، در مسیر دریایی ای که کریستف کلمب برای رفت و آمد به قاره آمریکا استفاده کرد، قرار دارد. از سوی دیگر ردپای ژنتیکی و حتی برخی آثار مشکوک به کارتاژی بودن در قاره آمریکا مربوط به عصر پیش از کلمب کشف شده است. پس نیروی اقیانوسی هخامنشیان (یعنی کارتاژی ها) نقش مهمی در تاریخچه کشف قاره آمریکا داشته اند و احتمالا اولین کسی که این مسیر را رفته است، طبق برخی نقل ها که ذوالقرنین برای رسیدن به مشرق الشمس (قاره آمریکا) سوار کشتی شد، شاید کوروش ذوالقرنین بوده باشد. والله اعلم.

(دقت کنید که زمین گرد است و ذوالقرنین برای رسیدن به مشرق الشمس می تواند از مغرب الشمس (یعنی تنگه جبل الطارق و مراکش) سوار کشتی شود و سپس با حرکت به سمت مغرب در دل اقیانوس (به دلیل گرد بودن زمین) نهایتا به مشرق الشمس (یعنی قاره آمریکا) برسد. پس برای رفتن به منتهای مشرق، بر روی زمین گرد، دو راه وجود دارد: 1) از ایران به سمت مشرق برویم تا نهایتا در منتهای شمال شرق آسیا، به ماورای تنگه برینگ یعنی سرزمین مشرق الشمس برسیم. 2) یا اینکه از ایران به سمت مغرب برویم و سپس از مغرب الشمس (یعنی مراکش) عبور کنیم و باز هم به سمت مغرب برویم و نهایتا به مشرق الشمس (قاره امریکا) برسیم).

شهر سایروپولیس

طبق منابع یونانی، کوروش شهری به نام خودش در منتهای مشرقی امپراطوری اش تاسیس کرد.

شهر و بندری بسیار بزرگ در انتهای شمال شرق آسیا (و احتمالا در محل فعلی انکوریج آلاسکا) وجود داشته است که لاتینایزد نام چینی اش، طبق نقشه های قرن 15 و 16 اروپایی، QuinSai بوده و توسط اروپایی ها کینسای تلفظ میشده است. اعراب به آن خنساء و منابع فارسی پس از مغول به آن خنسای می گفتند. در نقشه های قرون بعدی در آن محل QuiVira نوشته شده است.

بخش "کین" ("چین") در این واژه در زبان چینی به معنای شاه است: 君

بخش "سای" در این واژه در زبان چینی به معنای بلندمرتبه و عالی است: 赛

لذا کینسای دقیقا به معنای شاه عالی مقام (معنای لغوی واژه کوروش) است.

پس آن شهری که در منابع عربی متقدم به عنوان دورترین مقصد تجارت دریایی جهان ذکر شده است و نامش شهر خنساء و سپس در منابع لاتین نامش شهر کینسای و سپس نامش شهر کوویرا ذکر شده است، همان شهر کوروش (سایروپول) است که کوروش در انتهای مشرقی امپراطوری اش (در حوالی آلاسکا) تاسیس کرد. ما الحمدلله دلائل متعددی یافته ایم که شهر خنساء یا همان کینسای در حوالی آلاسکا (در ناحیه جغرافیایی محل سد ذوالقرنین) قرار داشته است.

نام کوروش در زبانهای مختلف
به فارسی: کوروش
به عبری در سفر حزقیل: شاه روش
به چینی: کینسای
به سانسکریت: کوویرا
به آریایی و نورثی: الکساندر، عالی زاندر
به زاگرسی: الیگودرز
به عربی یمن: حارث الاعلی، صعب حارث رائش
به عربی مدرن: (امیر علی).

والله اعلم.

سمرقند ، اسکندریه ، گنداره ، قندهار

یکی از عادات کوروش، طبق نقل تواریخ یونانی (و همچنین طبق اقوال تواریخ عجمی درباره هوشنگ و گشتاسپ و بهمن و کیخسرو که پژواکهای تاریخی-اسطوره ای شخصیت کوروش بوده اند)، ساختن شهرهای خوب و بزرگ در نواحی دوردست برای تثبیت فرهنگ شهرنشینی و مدنیت، صلح، آرامش و همچنین تثبیت قدرت حاکمیت بوده است.
یکی از قلاع قدیمه در ماوراءالنهر، به نام "کیرس شاتا" یا "سیرس شاتا" بوده است که کیخسرو کبیر (یعنی همان کوروش کبیر) آن را ساخته بوده است. معنی تحت اللفظی "کیرس شاتا" قلعه خسرو است. اسکندر مقدونی این قلعه را خراب کرد و قدری دورتر در همان حوالی قلعه ای بنا نهاد که نام آن را اسکندریه نامید.
در مورد ذوالقرنین هم ذکر شده که شهرهای معروف بسیاری را بنیان نهاد، از جمله سمرقند و مرو و هرات در مشرق ایران زمین، اسکندریه در مصب رود نیل در مصر، شهر طوس و نیشابور و ... .
طبق نقلهای یونانی، به نظر می رسد که لااقل برخی از شهرهایی که کوروش می ساخته است به نام خودش نام گذاری می شده است.
نام قدیم شهر سمرقند، در منابع یونانی، Maracandae ذکر شده است که می توان آن را مرکب از ریشه واژگانی هند و اروپایی Mari (به معنای Great و Famous و Mighty) و ریشه Kandae به معنای حمل کننده، پهلوان و مبارز دانست. لذا معنای تحت اللفظی نام اصیل و قدیم سمرقند، معادل با "پهلوان بزرگ" یا "مبارز بلند مرتبه" می شود که معادلی هند و اروپایی (هم لفظی و هم معنایی) برای نام کوروش (و وصف کوروش) است.
منابع تاریخی و باستان شناسی، تاسیس شهر سمرقند را به دوران هخامنشیان و کوروش و قبل از داریوش نسبت می دهند.
شهر یا ایالت گنداره (در شمال هندوستان در زمان هخامنشیان طبق کتیبه های تخت جمشید و دیگر منابع) و شهر قندهار (یا همان کندهار) هم از همین ریشه هند و اروپایی Kandae هستند و صورت محلی شده یا تطبیق یافته ای از همان سایروپولیس ذکر شده در منابع یونانی ("شهر کوروش" یا شهر "پهلوان بلندمرتبه") می باشند.
نام قدیم شهر اسکندریه مصر، قبل از اشغال آن ناحیه توسط لشگر یونانیان مقدونی، Rhacotis یا Rhacote بوده است. بخش اول این نام، یعنی Rha، به معنای "عالی، بلند مرتبه" است. بخش دوم این نام، یعنی Cotis یا Cote، از ریشه ای است که چندین معنا از جمله "حمل کردن، متحمل شدن، اقدام کردن و ساختن" است. لذا معنای تحت اللفظی نام اصیل و قدیم اسکندریه قدیم (از قبل از حمله اسکندر مقدونی)، معادل با "قهرمان عالی مرتبه" یا "پهلوان بلند مرتبه" می شود که معادلی قبطی-مصری (هم لفظی و هم معنایی) برای نام کوروش (و وصف کوروش) است.

از سویی دیگر، ذکر شده که هر شهری که کوروش ساخت، اگر دست لشگر مقدونیان به فرماندهی اسکندر مقدونی به آن رسید، یا آن را آتش زدند و یا خراب کردند و یا به جای آن شهری دیگر در همان محل ساختند و یا نامش را عوض کردند و نام اسکندریه بر آن گذاشتند. لذا از وجود چندین و چند شهر اسکندریه در شرق و غرب ناحیه خاورمیانه (که محل تاخت و تاز لشگر یونانیان مقدونی بود) در تاریخ نام برده شده است.

در کتاب حدود العالم من المشرق الی المغرب مربوط به قرن 4 هجری قمری، ذکر شده که در مرز بین سرزمین کیماکیون و سرزمین خرخیز (که طبق انبوه منابع دیگر، این مکان در منتهای شمال شرق آسیا در خاور دور سیبری فعلی قرار دارد)، کوهستانی وجود داشته که مردمان ترک تبار آن دو سرزمین، به آن "کنداور باغی" می گفتند (اکنون هم در نقشه های فعلی، شهری به نام khandyga واقع در مختصات 62 درجه شمالی و 135 درجه شرقی از گرینویچ در خاور دور روسیه وجود دارد که احتمالا نام این شهر ممکن است ریشه در همین لفظ کنداور باغی داشته باشد). قطعا و مشخصا و به وضوح، "کنداور" همان واژه فارسی است که به معنای پهلوان و فاتح است. دگر شکل این واژه (به صورت گنداور و کندر و کنداور و کنداره و گنداره) در سرتاسر سرزمین ذوالقرنینی برای نام گذاری نام های مکان، استفاده شده است.

شهر (و ایالت) مهم و باستانی Cyrene (به عربی امروزین: ناحیه شحات در لیبی) که بقایای باستانی آن در فاصله 800 کیلومتری از شهر اسکندریه مصر و در فاصله حدود 10 کیلومتری از ساحل دریای مدیترانه قرار دارد، دارای نام باستانی Kyrēnē و Kūrḗnē بوده است. این نام از دو بخش تشکیل شده است: kur و anaion. جزء اول به وضوح با جزء اول نام کوروش یکسان است و جزء دوم (یعنی anaion) از ریشه ای یونانی به معنای "بلندی، ارتفاع، رشد، بالا رفتن" گرفته شده است که با جزء دوم نام کوروش (یعنی رو) هم معناست. در سکه هایی که از این شهر (سکه هایی با قدمت مربوط به حوالی 100 سال پس از کوروش ذوالقرنین) بدست آمده است، تصویر مرد ریش داری ضرب شده است که دو شاخ قوچ بر سر دارد و در کنار آن لفظ "Kypa" یا "kyra" و گاهی "kyranaion" و یا "kypanaion" نوشته شده است. اکنون به اشتباه حدس زده می شود که این تصویر زئوس یا آمون زئوس است. در حالی که شواهد قطعی از تمثالهای زئوس و آمون زئوس بر روی سکه های یونانی و سکه های افلاطونی مصری مربوط به صد سال (یا بیشتر) بعد از زمان ضرب این سکه هاست و در همین مقاله شرح داده شده است که تمثال مرد ریش دار برای زئوس احتمالا تحت تاثیر حکومت مقتدر ذوالقرنینی و در فرآیندهای تحریف محلی، در سده های بعد از ذوالقرنین، شکل گرفته است (در قرون بعدی هم، به تقلید از این سکه های اصلی Cyrene، سکه هایی برای اسکندر مقدونی ضرب شد که شاخ قوچ برای اسکندر مقدونی بر روی آنها قرار دارد). لازم به ذکر است که حرف یونانی "رو" با نشانه ای شبیه به حرف "p" لاتین نوشته می شود لذا تشخیص اشتباه یا تحریف یا تصحیف p لاتین و "رو" یونانی بسیار محتمل است. البته لفظ kyp و kehp در زبانهای هند و اروپایی دارای معنای "محافظ، نگهدارنده و سرپرست و نگهبان و سفت" است (مشابه keep در انگلیسی و kip در آلمانی و واژه کیپ در فارسی و ارمنی). لذا صورت kypanaion هم می تواند دقیقا اشاره به معنای نام کوروش ذوالقرنین (پهلوان عالی مقام) داشته باشد.

در مغرب اقصای آفریقا و حتی نواحی آفریقای اصطلاحا سیاه (حوالی مراکش تا سنگال و همچنین کنگو و زئیر) ردپای نام کوروش و ایران و نام های با ریشه فارسی برای شهرها و رودها مشاهده می شود. در منابع جغرافیایی 500 سال اخیر اروپایی (به نقل از منابع متقدم جغرافیایی عربی) درباره شهرهای حوزه رودهای نیجر و سنگال، صحبت از شهری به نام samakanda (که نام دیگرش samakoira هم ذکر شده است) وجود دارد. این نام به وضوح از اجزای کنده (مشابه ماراکنده و سمرقند) و koira (مشابه اجزای سیلابس های نام باستانی قبطی اسکندریه مصر) و ایرا (مشابه نام های باستانی ایران و عراق و ایرلند و نام باستانی نیل طبق گزارش کتیبه داریوش در مصر) تشکیل شده است. لذا نه تنها با یک سمرقند در منتهای مشرق دور آسیا (در حوالی شمال شرق چین، طبق گزارش های منابع مغولی فارسی) و یک سمرقند در آسیای میانه (سمرقند فعلی و معروف) در تاریخ روبرو هستیم، بلکه در سماقند (یا همان سمرقند) هم در منتهای مغرب آفریقا وجود داشته است. پس یک حکومت باستانی مقتدر از مشرق تا مغرب جهان مسکونی قدیم وجود داشته است که شهرهایش به نام ماراکندا (سمرقند) هم نام گذاری میشده است.

مرزهای حکومت کوروش ذوالقرنین به نقل از گزنفون یونانی

گزنفون در سایروپدیا می گوید که مرز شرقی حکومت کوروش کبیر، دریای اریتره (تحت اللفظی دریای سرخ، اصطلاحا در آن زمان به اقیانوس های جنوب تا دوردستهای آسیا می گفته اند. حتما شامل اقیانوس هند و شاید شامل بخش هایی از اقیانوس آرام، اقیانوس مشرق آسیا) و مرز غربی حکومت او، سرزمین های مصر و قبرس (یعنی حکومت فنیقی ها و کارتاژی ها بر سواحل مدیترانه، یعنی از سواحل ترکیه و لبنان تا مصر و ایتالیا تا تونس تا اسپانیا و فرانسه و تا شمال مراکش) و مرز جنوبی حکومت او سرزمین اتیوپی (یعنی سرزمین سیاهان آفریقا، یعنی از سودان و کنیا در مشرق آفریقای سیاه تا ساحل عاج و گینه استوائی (با پرچم سه رنگ سبز و سفید و قرمز) در مغرب آفریقای سیاه تا آفریقای جنوبی فعلی در جنوب آفریقا (باتوئستان)). مرز شمالی حکومت او به Euxinus Pontus یعنی سواحل دریای اوکسینوس. اما منظور از Euxinus چیست؟ اکنون آن را دریای سیاه فعلی می دانند. ولی شواهد متعددی وجود دارد که احتمالا این Euxinus تصحیفی از نقل شفاهی کلمه oxenus (گاوی) است که ترجمه ای تحت اللفظی از فارسی انگاری واژه "کاسپی (کاو+اسپی)" بوده است. یعنی دریای کاسپین (منظور کاسپین قدیم است که دریاهای شمال روسیه فعلی و دریای کارا و بالتیک را شامل می شود و نه دریای مازندران فعلی). این دریا را در منابع متاخر با نام هایی مثل اقیانوس یا دریای سکاها، اقیانوس یا دریای کیماک، دریای هیرکانیا (با دریای گرگان فعلی خلط نشود) و دریای ورنک هم ذکر کرده اند. همین دریا در منابع عجمی و فارسی باستان (مثل شاهنامه و اوستا) با نام "آب زره" یا "زره آب" یا همان "ذر او" و یا "ذریا" و نهایتا "دریا" نقل کرده اند. به لفظ آسیای میانه آن را "سیر دریا (سیر به زبانهای هندی و نزدیک به سانسکریت به معنای درخشنده است)" (با رود آسیای میانه خلط نشود) و به لفظ یونانی آن را "Jaxartes" (از ریشه فارسی "یخشه ارته" یعنی دریای درخشان) نامیده اند. برخی از دیگر منابع یونانی، حد شمال شرقی حکومت کوروش کبیر را همین یخشه ارته دانسته اند (که در همانجا هم در جنگ کشته شد و اگر او را ذوالقرنین بدانیم پس به شهادت رسید و طبق احادیث شیعه، تربت ذوالقرنین جزء معدود خاکهایی است که می تواند خورده شود). والله اعلم.

واژه Kasp در زبانهای باستانی میان رودان، یونان و خاورمیانه به معنای سفید، نقره ای، طلائی و درخشان است.

گفتیم مرزهای حکومت کوروش ذوالقرنین به نقل از گزنفون یونانی ... یعنی تمام گستره اروپا، آسیا و آفریقا.

ذوالقرنین و مناره اسکندریه

تواریخ و اقوال اسلامی، ساخت مناره شهر اسکندریه (که یکی از ابنیه معروف زمان قدیم و در شهر اسکندریه مصر واقع بوده است) را به ذوالقرنین نسبت می دهند. منابع یونان و روم باستان ذکر کرده اند که بر روی مناره اسکندریه درج شده بوده که این مناره را Sostratos ساخته است. این واژه مرکب از دو بخش Sos و Stratos است. بخش اول به معنای ایمنی، دفاع و صحت و سلامت است و می توان آن را از نظر معنایی با واژه ایران باستان "ارته" معادل دانست. بخش دوم به معنای نیروی نظامی و قدرت و لشگر است که می توان آن را واژه ایران باستان "خشتره" هم از لحاظ ریشه لفظی (ریشه اشتره و خشتره در زبان های هند و اروپایی) و هم معنایی مرتبط دانست. لذا می توان معنای Sostratos را معادل "ارته خشتره" دانست که لقب برخی پادشاهان هخامنشی (به معنای حاکم عادل، مقتدر عادل، حاکم راستین) بوده است و طبق شواهدی، این لقب به خود کوروش ذوالقرنین هم داده شده بوده است. پایتخت کوروش (یعنی شهر شوشتر) هم از لحاظ لفظی با Sostratos و خشتره دارای تشابه ریشه و لفظ است. شایان ذکر است که پایتخت هم محل استقرار قدرت مشروع و قدرت عادل بوده است و در جهان بینی ایران باستان، لفظ خشتره علاوه بر معنای حاکم عادل، دارای معنای شهر و کشور هم بوده است و الفاظ فارسی "شهریار"، "شهریور"، "شهر"، "ساتراپ" و "کشور"، همگی با واژه خشتره دارای اشتراکات ریشه و لفظ هستند.
پس نام سازنده مناره اسکندریه، که طبق منابع اسلامی همان ذوالقرنین و طبق منابع یونانی و رومی Sostratos بوده است، یادآور "ارته خشتره" و "شوشتر" است و می توان آن را دلیلی دانست که این مناره توسط کوروش ذوالقرنین ساخته شده بوده است. والله اعلم.

از زیگورات، تا آتشکده های مرتفع، تا مناره و گنبد

به نظر می رسد که بنای معابد در ادیان ابراهیمی (و ملل و نحل منشعب از آن) دارای یک سیر تاریخی بوده است. در این سیر تاریخی می توان زیگوراتها، سپس آتشکده های مرتفع، برج های مرتفع، مناره و گنبد را در قاره های مختلف و سرزمین های مختلف ردیابی نمود. والله اعلم.

ردپای معماری ذوالقرنینی و ایرانی در قاره آمریکا

مناره، طاق، گنبد، ابنیه سنگی با بستهای دم چلچله ای و ایوان، عناصری از معماری ایرانی هستند. این عناصر در معماری باستانی قاره آمریکا به وفور مشاهده می شوند. این موارد ممکن است ردپایی از سفر جهانی کوروش ذوالقرنین باشد. والله اعلم.

مناره که در معماری آزتک و مایا و مناره اسکندریه و ستون های هرقل و مسجد ذوالقرنین وجود دارد و اتاقک بالای مناره در مناره های آزتک و ایران و مساجد، یادآور محراب عبادت زرتشتی (یعنی اتاقک آتش با منظر چهار طرفی) است. والله اعلم. این موارد ممکن است ردپایی از سفر جهانی کوروش ذوالقرنین باشد. والله اعلم.

حفر کانالهای بین اقیانوسی و حکومت ذوالقرنین

ذوالقرنین دریای روم و اقیانوس محیط را با حفر معبری به هم متصل می کند.

هرکول دریای مدیترانه و اقیانوس اطلس را به هم متصل می کند.

هخامنشیان معابر بین دریایی و بین اقیانوسی (حداقل کانال سوئز) را حفر کرده بودند.

کانال پاناما دارای نام قدیم داریان بوده است.

این مطالب ممکن است سررشته هایی از یک مطلب تاریخی واقع و واحد باشند والله اعلم.

رویای کوروش

هم برای ذوالقرنین (طبق روایت اسلامی و تواریخ اسلامی) و هم برای کوروش (طبق روایت دینون از کتزیاس یونانی) نقل شده که خواب می بیند که به آسمان می رود و دو یا سه بار دست در خورشید می کند.

"أَنَّهُ رَأَی فِی الْمَنَامِ کَأَنَّهُ دَنَا مِنَ الشَّمْسِ حَتَّی أَخَذَ بِقَرْنِهَا فِی شَرْقِهَا وَ غَرْبِهَا فَلَمَّا قَصَّ رُؤْیَاهُ عَلَی قَوْمِهِ عَرَفَهُمْ وَ سَمَّوْهُ ذَا الْقَرْنَیْنِ"

دینون به نقل از کتزیاس می‌نویسد که کوروش در زمانی که محافظ شاه ماد بوده‌است در خواب دید که سه بار در حال دست بردن در خورشید است.

سرزمین تاتارهای مغول، آلاسکا و سد ذوالقرنین

لطفا برای این زیر فصل به این صفحات مراجعه فرمائید:

مختصات جغرافیایی سرزمین یاجوج و ماجوج در منابع متقدم
سرزمین تاتارهای مغول، آلاسکا و سد ذوالقرنین
مکان سد ذوالقرنین طبق آدرس ابن خلدون

یک نکته مهم در این زمینه، علاوه بر مطالب مندرج در صفحات بالا، این است که در منابع متقدم که ماجرای سفر سلام ترجمان به محل سد ذوالقرنین را بیان کرده اند، ذکر شده که سلام ترجمان و همراهان او هنگامی که قصد بازگشت از محل سد ذوالقرنین را داشتند توسط راهنمایان محلی به سرزمینی که شاه آن اللب (یعنی همان آلپ ، لقبی ترکی که به معنای پهلوان و شجاع است، مثل کاربرد آلپ ارسلان) نام داشت رسیدند و سپس به سرزمینی رسیدند که شاه آن طبانوین (یعنی متشکل از taba به معنای deer (گوزن) در زبانهای سیبری شرقی و یاکوت، بعلاوه noyan به معنای بلندمرتبه و سرور و سالار، که در مجموع به معنای شاه شاخدار یا گوزن شاه یا خرشاه که لقبی مصطلح در آسیای قدیم بوده است) رسیدند. سپس 8 ماه راه پیمودند تا به سمرقند و بلخ رسیدند. کاروانهای قدیم هر 1000 تا 1500 کیلومتر را در یک ماه می پیمودند. پس سرزمین اللب و سرزمین طبانوین بایستی در فاصله حدود 7 تا 10 هزار کیلومتر در مشرق سمرقند بوده باشد که معادل منتهای شمال شرق آسیا و حوالی تنگه برینگ تا سیبری شرقی می شود.

شایان توجه است که لفظ Noyan و نوین و نویان، با لفظ "انیان" دارای قرابت بسیار نزدیکی است و این امر پیشنهاد می کند که سرزمین طبانوین بایستی در حوالی تنگه انیان (همان تنگه برینگ فعلی) و شهر انادیر فعلی بوده باشد. والله اعلم.

ایزوتوپهای سرب در آلیاژ نقره خزانه هخامنشیان و معادن آلاسکا

از روی نسبت حضور ایزوتوپهای 206 و 204 سرب (و همچنین 208 و 204 و همچنین 207 و 204 سرب) در سکه های نقره ای که در زمان اسکندر مقدونی با ذوب شمش های نقره ی خزانه غارت شده هخامنشیان (که حجم آن 5000 تن نقره گزارش شده است) ضرب شده بوده است، اکنون می توانیم احتمال بدهیم که علاوه بر نقره های معادن آسیا و اروپا، به نظر می رسد که نقره های حاصل از معادن آلاسکا هم در خزانه هخامنشیان وجود داشته است. زیرا نسبتهای ایزوتوپی یادشده در بالا، در یک خوشه از دو خوشه حاصل از تحلیل اطلاعات آنالیز ایزوتوپی سرب در سکه های نقره هخامنشی، به سمت نسبت مشاهده شده در معادن آلاسکا، سودار (Biased) است. نکته جالب اینجاست که این خوشه یادشده را نمی توان با نقره حاصل از معادن اروپایی و آسیایی توضیح داد. برای اطلاعاتی که به این نتیجه گیری ما منجر شده است، می توانید به این دو منبع مراجعه فرمائید: [۲۵] و [۲۶].

نام قاره آمریکا: پهلوان بزرگ ، کوروش ؟

برخی از مهمترین نام های قدیم خشکی های مختلف قاره آمریکا، پیش از دوران کلمب، گزارش شده در منابع مختلف از حدود 1200 سال پیش به این سو، اینها بوده است: مرقیسیا، مریس، مریکان، مرقان، مریک، مریکا، مارکلند، مارکالادا و احتمالا مریه و مراکش (البته مراکش اولی و اقصی و نه متاخر و ادنی).
این نام ها همگی در ریشه "مریک" مشترکند. این ریشه را می توان مرتبط با واژه آسیایی-سکایی-آریایی "ماریکا" و "مارکندا" به معنای "پهلوان عالی" و "پهلوان بزرگ" دانست که ترجمه تحت اللفظی نام کوروش در این زبانهاست.
لذا می توان این نظریه را مطرح کرد که پس از لشگرکشی کوروش ذوالقرنین به قاره آمریکا، نام او بر روی این بخش از جهان قرار گرفت.
طبق نقل طبری، منابع کهن سریانی گفته اند که سرزمین یاجوج و ماجوج که ذوالقرنین به آن رسید در منتهای مشرق قرار دارد و نامش مرقیسیا است.
واژه چینی "کین سای" که واژه های خنساء (نام شهری در منتهای ماورای مشرق آسیا) و مهاصین (سرزمینی در منتهای ماورای مشرق آسیا) از آن گرفته شده است، هم ترجمه چینی و تحت اللفظی همین نام است. معادل یونانی آن می شود سایروپولیس (شهر کوروش، شهر پهلوان عالی مقام) که منابع یونانی گفته اند نامی بوده است که بر روی شهرهای تاسیس شده توسط کوروش (خصوصا یک مورد در منتهای ماورای مشرق آسیا) گذاشته شده است.
البته ردپای نام کوروش ذوالقرنین در مکانهای بسیاری از شرق و غرب کره زمین در قاره های پنج گانه یافته می شود که خود شاهدی مهم برای سفر جهانی ذوالقرنین در کره زمین است.
شایان ذکر است که واژه هند از ریشه سانسکریت ind به معنای "قدرتمند بلامنازع، قدرتمند عالی" دارای تناسب بالایی با معانی و واژگان بالاست و احتمالا ریشه در نام کوروش دارد. در برخی از منابع کهن متعلق به پیش از میلاد مسیح، به خشکی های ماورای منتهای مشرق (دورتر از چین، یعنی خشکی های قاره آمریکا)، نام "هند خارجی (یعنی هند بیرون از آسیا)" را می داده اند.

نام آسیا و ایران و نام کوروش

واژه های آسیا و آناتولی (نام قدیم آسیا در برخی منابع یونانی و نام فعلی ترکیه) هم دارای ریشه شناسی مرتبط با "قاهر عالی"، "توانمند عالی" هستند. در منابع هندی و جنوب شرقی و شرق آسیا به خشکی های آسیا و سیبری نام "کورو" را می داده اند که معادل سکائی-آریایی همین واژه یونانی است. می توان پیشنهاد نمود که تمامی اسامی قدیم آسیا (شامل کورو، آناتولی و آسیا) برگرفته از نام کوروش در زبانهای مختلف است.
نام ایران و آریانا هم اگر از التصاق دو ریشه Ari و ana باشد (an و ana به معنای آسمان [۲۷] و کلمه Ari به معنای شیر و موجود قوی است)، به معنای "برتر عالی"، "توانای عالی" و "شیر آسمانی" و "شیر خدا" می تواند باشد و "مشتق از" یا "هم معنا با" یا "هم دلالت با" نام کوروش. در اساطیر ایرانی ذکر شده است که نام ایران، ریشه در نام فردی به نام ایرج دارد که پسر فریدون بود. فریدون را طبق شواهدی همان کوروش می توان دانست و ایرج را می توان لقب او و فرزندانش (خصوصا بردیا) به حساب آورد.
واژه خراسان هم احتمالا صورت دیگری از همان معنا و واژگان "آسیا و آناتولی و کورو و ایران" است که بعدها به بخش کوچکی از آسیا (یعنی خراسان بزرگ) اطلاق شد و سپس به خراسان امروز اطلاق شد.
شایان ذکر است که معادل معنایی عربی همه این نام ها را (یعنی کوروش، آسیا، آناتولی، ایران، کورو، هند، مریکان، ...) می توان در پرتو نام عربی "علی" جستجو کرد. لذا نامی که بر سرزمین و ولایت ولایتمداران ذوالقرنینی در دوران ذوالقرنین گذاشته شد، یعنی نام سرزمین ذوالقرنین (و نام خود ذوالقرنین) "شمه ای از نام علیست".

تمامی سرزمین ها

در الواح گلی کهن، نگاره ها، متون کهن و نقل قولهایی که از زمان معاصر کوروش هخامنشی (یا زمان های نزدیک به آن) باقی مانده است، یک عبارت مشترک جالب به چشم می خورد (نقل به معنا): تمامی سرزمین ها در حکمرانی کوروش قرار گرفتند.

این عبارت در کتب عهد قدیم عبرانی ها، در منشور کوروش یافت شده در بابل (زمان کوروش)، در مهر کوروش حک شده بر آجر یافت شده در اور (زمان کوروش) از زبان خود کوروش و حتی در لوح Dynastic Prophecy (مربوط به حدود 300 سال بعد از کوروش) مشاهده می شود.

مدت زمان سفر جهانی ذوالقرنین

در برخی منابع تاریخی و اقوال اسلامی متقدم، مدت زمان سفر ذوالقرنین در کل کشورهای جهان باستان (به همراه ملازمان و لشگریان و پیامبران همراه و ...) را چهارده سال ذکر کرده اند. در مورد کوروش ذوالقرنین هم مدت زمان لشگرکشی های او از قبل از 550 (سال سرنگونی آژی دهاک) تا 529 قبل از میلاد (به مدت بیش از 21 سال) قابل محاسبه است. البته احتمالا این چهارده سال را بتوان با سالهای 549 قبل از میلاد (مقدمات لشگرکشی کوروش به سمت مغرب و لیدیه) تا 535 قبل از میلاد (سال نقل شده برای صدور دستور کوروش برای ساخت شهر مرو و دیگر شهرها در آسیای میانه، احتمالا در مسیر بازگشت از منتهای شمال شرق آسیا به سمت ایران) تطبیق داد.

ردپای حکومت جهانی ذوالقرنین در اروپای باستان

نام شهر پاریس (پایتخت فرانسه) از نام یک قبیله باستانی به نام Parisii گرفته شده است که حداقل از 250 قبل از میلاد در نواحی فرانسه حضور داشته اند. واژه Parisii را دانشمندان ریشه شناس اروپایی از ریشه parios و خود این کلمه را نیز از ریشه آریایی kwaryos (کواریوس) و kwer (کوئر) (به معنای "کارا، ساختن، انجام دادن و عمل کردن") دانسته اند. لذا ریشه نام پاریس (و قبایل باستانی حوالی آن) با ریشه نام کوروش دارای قرابت لفظی (و تا حدودی هم معنایی) است که بایستی پژوهش بیشتری برای روشن تر شدن دیگر ابعاد این قضیه صورت بگیرد. شاید بخشی از مهاجرتهای آریایی ها به اروپا (مثلا قبایل سلت، ژرمن و پاریسی)، در زمان حکومت جهانی کوروش ذوالقرنین رخ داده باشد والله اعلم.
واژه قرن (قرنوم) که در زبانهای بابلی، سومری، لاتین و عربی به معنای شاخ است، در زبان سلتی (و ژرمنی) وجود دارد. یکی از شخصیتهای مقدس (خدایگان ها) در فرهنگ سلتی باستان، به نام Cernunnos بوده است که معنای لفظی (و همچنین اصطلاحی) آن به معنای "ذوالقرن" و "فرد دارای شاخ" است و نگاره های این شخصیت مقدس، با دو شاخ ترسیم شده است. آغاز ظهور ردپای این شخصیت در تاریخ سلت باستان (یعنی اروپای قاره ای و بریتانیا) به زمانی بین قرن 7 قبل از میلاد تا قرن 4 قبل از میلاد (یعنی تقریبا زمانه کوروش ذوالقرنین) باز می گردد.
در روایتهای شبه تاریخی که در منابع کهن بریتانیا (مربوط به حدود 900 سال پیش) به نقل از منابع قدیمی تر (احتمالا برگرفته از فرهنگ سلت باستان در بریتانیا) نقل شده است، صحبت از پادشاهی مقتدر، جنگاور و دادگر به نام Corineus است که غولی به نام "یاجوج و ماجوج" را شکست می دهد.

آفریقا و ردپای حکومت جهانی ذوالقرنین

واژه آفریقا را برخی منابع عربی متقدم برگرفته از واژه افریقش (نام یک پادشاه مقتدر) دانسته اند. لازم به ذکر است که نام "افریقش" در نسبی که نسب شناسان حمیری برای ذوالقرنین حمیری (روایت حمیریان از نسب این حکمران جهانی) آورده اند وجود دارد. از نظر ریشه شناسی باستان، واژه افریقش را می توان مرکب از دو ریشه "افری" و "قوش" دانست. مورد اول (یعنی "افری") بر اساس ریشه شناسی زبانهای قنیقی و لاتین و اروپایی به معنای "زیاد، عالی، شدید" است. مورد دوم (یعنی قوش و کوش)بر اساس ریشه شناسی زبانهای باستانی خاورمیانه به معنای "قدرتمند، قوی، توانا" است. لذا واژه افریقش را می توان به معنای "قدرتمند عالی" دانست که باز هم یک ترجمه محلی از نام کوروش ذوالقرنین است والله اعلم.
به نظر می رسد بخش های متعددی از مکانهای مهم قاره آفریقا، نامی برگرفته از نام کوروش ذوالقرنین (یا دارای اشاره به این شخصیت تاریخی) دارند.
1- رود بزرگ نیل از دریاچه ویکتوریا سرچشمه می گیرد. این دریاچه تا قبل از دوران استعمار (چند صد سال اخیر) دارای نام های دیگری بوده است. نام قدیمی و محلی این دریاچه، "Ukerewe" بوده و نام قبیله بومی که در آن حوالی در تانزانیای فعلی زندگی می کردند، kerewe بوده است. ریشه U و O در بسیاری از زبانهای باستان به معنای "آب" است. لذا نام قدیم دریاچه ویکتوریا را (یعنی Ukerewe) می توان به معنای "دریاچه کورو" دانست والله اعلم.
2- یکی از منابع اصلی آب دریاچه ویکتوریا، رودی به نام Akagera و یا Kagera و نام دیگرش رود Alexandra Nile است که به دریاچه ویکتوریا می ریزد. نام کاگیرا می تواند ریشه در کائیرا و نهایتا کورا و کوروش داشته باشد. نام "نیل عالی کندری (Alexandra)" هم که نام دیگر این رود است می تواند به وضوح نشان دهد که اکتشاف این ناحیه، توسط کوروش ذوالقرنین انجام شده بوده است.
3- نام کشور کنیا از ریشه Kirinyaga است. بخش دوم این نام، یعنی nyaga ، در زبان بومیان آفریقا به معانی همچون "کوبنده، جنگاور، بلندمرتبه، کوه" است. بخش اول (یعنی Kiri) را می توان تلفظی از کوروش دانست. لذا نام قدیم کشور کنیا از کلمه Kirinyaga برگرفته شده است که خود این کلمه می تواند در اصل بر اساس "کوروش جنگاور"، "کوروش عالی مقام" و یا "کوه کوروش (نام یک کوه مهم در این کشور)" باشد.
4- رشته کوه های شمال آفریقا را اطلس می نامند که با پهلوان اسطوره ای فرهنگهای حاشیه مدیترانه (یعنی اطلس قهرمان) مرتبط است. در همین مقاله بیان شده است که شخصیت اسطوره ای اطلس، احتمالا ریشه در شخصیت تاریخی کوروش دارد.
5- نام نیل در کتیبه داریوش در سوئز مصر، به صورت Pirava آمده است. می دانیم که در زبان مصری باستان، ریشه P یا Pi به معنای کانال یا رود بوده است. لذا نام رود نیل در 2500 سال پیش، رود "irava" بوده است. ایراوا را می توان دگر شکلی برای ایرا (و هم ریشه با آریانا و ایران) دانست. در همین مقاله بیان شده است که ایران و آریانا و ایرج از نظر معنایی با کوروش هم معناست. لازم به ذکر است که واژه های "آریا" و "ایر" در زبان های باستانی (مانند ایلامی، پارسی باستان، آرامی، عبری، سانسکریت، ارمنی کهن، اوگاریتی، کنعانی و فنیقی و ...) به معنای "شیر" و "موجود قوی" بوده است.
6- شهر samakanda (که samakoira هم ذکر شده است) در منابع جغرافیایی 500 سال اخیر اروپایی (به نقل از منابع متقدم عربی) در حوالی مناطق رودهای نیجر و سنگال ذکر شده است. ارتباط معنایی و اشتقاقی این نام با واژه های فارسی باستان خصوصا نام خود کوروش ذوالقرنین، مشابه بحثی است که ذیل موضوع سمرقند و ماراکاندا در همین مقاله انجام دادیم.
7- یکی از نام های باستانی رود نیجر، Kowara بوده است. همچنین خود واژه "نیجر" که نام این رود است، در صورتهای قدیمی خود، دارای جزء "ایر" بوده است. لذا اجزای "کو" و "ایر" که در واژه های کوروش و ایران (هر دو به معنای پهلوان عالی مقام و قدرتمند عالی مقام) وجود دارد، در نام های باستانی رود نیجر مشاهده می شود.
8- رود کنگو (که نام قدیمی آن رود زئیر بوده است)، در نام های خود دارای اجزای "کو" (در کنگو) و "ایر" (در زئیر) است. لذا مشاهده می کنیم که هر سه رود بزرگ آفریقا (رود نیل با نام باستانی پیراوا و ایراوا، رود نیجر با نام های قدیمی نیجیر و کووارا، و رود کنگو با نام های قدیمی زئیر و کنگو) همگی دارای اجزای "کو" و "ایر" در نام خود هستند.
9- شهر طنجه (Tangier) در مراکش طبق تصریح منابع متقدم جغرافیایی عربی، از ریشه فارسی تنگه گرفته شده است و نامی فارسی است. در منابع متقدم تاریخی عربی و اسلامی، حکایتهای مختلفی از حضور ذوالقرنین در طنجه بیان شده است.
10- منابع یونانی و رومی، مربوط به چند صد سال بعد از کوروش ذوالقرنین، به تنگه جبل الطارق (شاید علاوه بر تنگه داریان در پاناما)، نام "ستون های هراکلس" را داده اند. ارتباط میان اسطوره سازی های هراکلس و پژواک تاریخی اقتدار کوروش ذوالقرنین را در همین مقاله (و مقالات مرتبط که لینک آنها در ضمیمه این مقاله آمده است) شرح داده ایم. والله اعلم.

استرالیا، اقیانوسیه و ردپای حکومت جهانی ذوالقرنین

در استرالیا به مردمان بومی (که قدمت حضور ایشان به قبل از دوران رسیدن اروپائیان به این قاره بر می گردد) به نام کوری (Koori or Kuri (also spelt koorie, goori or goorie)) بر می خوریم. می دانیم که در سرزمین های باستانی، در بسیاری از مواقع، نام سرزمین با نام مردم یکی بوده است (مثل ایران و ایرانیان / ایرانی). لذا این قرینه ای است که از اسامی باستانی سرزمین های استرالیا، بایستی نام کوری بوده باشد. والله اعلم.

نام اصلی باستانی بخش های بزرگی از اندونزی (شامل جزیره گینه اندونزی و شاید نام اصلی باستانی خود اندونزی)، irian Jaya و Merauke بوده است که با نام ها و القاب کوروش ذوالقرنین (ایران و مراکه و ماراکنده) در زبانهای فارسی، سانسکریت و هندی دارای قرابت کامل است.

اکثریت مردمان سرزمین سریلانکا (که آریایی اند و نام نژادشان Sinhales و واژه ای به معنای "نژاد شیران" است) معتقدند که حدود 2500 سال پیش (دقیقا معاصر با زمان کوروش ذوالقرنین) فردی به نام Prince Vijaya به جزیره سریلانکا آمد و این مردمان هم با او به این جزیره مهاجرت کردند و بنیان گذاری تمدن مابعد آن و حکومت در سرزمین سریلانکا، به این واقعه نسبت داده می شود. شیر از نمادهای اصلی حکومتی و حکمرانی در سریلانکا (و البته هند و مالزی و سنگاپور و اندونزی و دیگر کشورهای جنوب و جنوب شرقی آسیا) است.

سمت قبله مکی و کربلاء در معماری بناهای دوران کوروش ذوالقرنین

لطفا برای این زیر فصل به این صفحه زیر مراجعه فرمائید:

سمت قبله مکی و کربلاء در معماری بناهای دوران کوروش ذوالقرنین

تاسیس شهر قم و کوروش ذوالقرنین

نام باستانی قم را کمیران دانسته اند و نظر به معنای ریشه اجزای این کلمه، می توان آن را "شهر آزادگان" یا "شهر ایران" یا "ایرانشهر" معنا نمود. تاسیس قم و نواحی آن را به دوران کیخسرو (کوروش ذوالقرنین) نسبت می دهند و شکوفایی این نواحی را به دوران همای بنت بهمن (آتوسا دختر کوروش) منتسب دانسته اند. از القاب همای بنت بهمن، شمیران بوده است که آن را می توان دگر شکل واژه های کمیران و چمیران دانست. از جمله القاب همای بنت بهمن، شهرآزاد است که تناسب کاملی با معنای کمیران (شهر آزادگان) دارد. لذا می توان گفت ناحیه باستانی قم (از حوالی اصفهان تا دامنه های البرز و از سوی دیگر تا نواحی ساوه) در زمان کوروش ذوالقرنین به نام "ایران شهر" موسوم گشته است و محل خانه های سران و سرداران حکومت کوروش ذوالقرنین بوده است و بعدها نام کمیران به صورت شمیران، چمران و کمیران (قم) در این نواحی باقی مانده است. همچنین نقل است که در زمان کیخسرو (کوروش ذوالقرنین) بر بالای یک کوه در اطراف قم، یک آتشکده تاسیس می شود. همچنین نقل است که در دوره اسلامی، یک آتشکده باستانی بر فراز کوهی در اطراف قم به مسجد تبدیل می شود. همچنین نقل است که خضر الیاس (ع)، پسرخاله ذوالقرنین و از سرداران او بوده است. از جمع این موارد می توان پیشنهاد نمود که شاید مسجد کوه خضر، محلی بوده است که در زمان کوروش ذوالقرنین توسط خضر (ع) برای عبادت استفاده میشده است و بعدها یک آتشکده در آنجا تاسیس می شود و بعدها به مسجد تبدیل می شود. والله اعلم.

منابع متعددی (مانند کتاب تاریخ قم قرن چهارم هجری قمری) به جزء “کومه” در نام قم اشاره کرده‌اند. کومه یا خومه یا هومه در زبان‌های هند و اروپایی (مانند زبان فارسی باستان و home در انگلیسی) در معنای خانه و آشیان و محل استقرار است. ایران هم از ریشه آریا و ایر و به معنای نجیبان، آزادگان، صلح‌طلبان و تمثیلا به نوعی معادل فارسی باستان برای ریشه “سلم” عربی است. لذا ترکیب کمیران (که کمندان و دیگر صورت‌های ذکر شده را می‌توان تصحیف و بازنگارشی برای کمیران دانست) به معنای آشیان آزادگان و شهر آزادگان قابل معنایابی می‌شود.

محققان مشهور و متعددی – مانند شاهنامه‌پژوه معاصر جناب آقای جلال خالقی مطلق – روایت کیخسرو را بازروایتی از زندگی کوروش هخامنشی می‌دانند. در تعدادی از منابع تاریخی – مانند کتاب تاریخ ناصری و کتاب تاریخ دارالایمان قم – ذکر شده که شهر قم توسط کیخسرو تاسیس شده است. پس می‌توان موسس قم را کوروش هخامنشی دانست. در منابع کهن عجمی پایان پادشاهی کیخسرو را ۵۳۱ قبل از میلاد دانسته‌اند که تنها دو سال با پایان حکمرانی کوروش ذوالقرنین (یعنی ۵۲۹ قبل از میلاد) فاصله دارد. هر دوی این شخصیت‌ها را جهانگیر و یگانه زمانه خود دانسته‌اند که نشان می‌دهد هر دو بایستی یک نفر بوده باشند.

اسفندیار، بهمن و همای بنت بهمن، شخصیت‌هایی هستند که بعد از کیخسرو و قبل از دارا و قبل از داراب می زیسته‌اند. می‌دانیم که دارا و داراب، دارای نوعی بازنمود از دوران داریوش هخامنشی هستند. پس همای بنت بهمن (که از خاندان کیانیان یعنی هخامنشیان بوده است) بایستی بعد از کوروش و قبل از داریوش زیسته باشد. ولی کوروش و داریوش تقریبا معاصر هم بوده‌اند. پس همای بنت بهمن هم بایستی معاصر این دو بوده باشد. همای بنت بهمن را فردی مقتدر و صاحب نفوذ در حکومت دانسته‌اند که فرزندش را به حکمرانی رساند. فرزند آتوسا (دختر کوروش) هم پس از داریوش، با وجود رقبای زیاد، به پادشاهی رسید. این شواهد نشان می دهد که احتمالا آتوسا (هوتوسا) همان هومای بایستی باشد. برخی پژوهشگران معاصر هم احتمال این همانی آتوسا و هومای را مطرح کرده‌اند.

درباره ذوالقرنین بودن کوروش تا به حال تحقیقات زیادی هم له و هم علیه این نظریه منتشر شده است. نظر مساعد علامه طباطبائی(ره) مهم‌ترین دلیل برای ما پیرامون ذوالقرنین بودن کوروش می‌تواند باشد. البته این مفسر بزرگوار، با ملاحظه دلایل و شواهد این ترجیح را از بین افراد مشهور تاریخ برای ذوالقرنین بودن کوروش مطرح کرده‌اند. در این مجال نمی‌توان شواهد و دلایل ذوالقرنین بودن کوروش را مرور و بررسی کرد ولی این دلایل متعدد، متنوع و برخی از آنها دارای استحکام خوبی است.

منابع کهن تاریخی خضر را شاهزاده‌ای فارسی (مثلا نقلی از عبدالله بن شوذب) و پسرخاله ذوالقرنین دانسته‌اند که نام کوچکش ایلیا بوده است. لذا احتمالا منظور از خضر الیاس(ع) همان خضری است که نام کوچکش ایلیاست. والله اعلم این ایلیا را نبایستی با ایلیای متقدم که حدود ۳۰۰ قبل از ذوالقرنین می‌زیست و بنی اسرائیل او را الیاس نبی(ع) می‌خوانند خلط نمود. لذا دو الیاس داریم : ۱. الیاس اکبر یا الیاس نبی(ع). ۲. الیاس اصغر یا خضر الیاس (ع).

مقایسه طول گستره جغرافیایی حکومت برای امپراطوری های بزرگ تاریخ و حکومت ذوالقرنینی

امپراطوری مقدس روم: حدود 7 هزار کیلومتر

امپراطوری بریتانیا: بیش از 8 هزار کیلومتر

روسیه فعلی: حدود 10 هزار کیلومتر

روسیه تزاری: بیش از 12 هزار کیلومتر

اعراب مسلمان در قرن اول: بیش از 13 هزار کیلومتر

تاتار مغول: بیش از 14 هزار کیلومتر

طول گستره حکومت کوروش ذوالقرنین: بیش از ۲۴ هزار کیلومتر

محیط کره زمین در استوا: حدود 40 هزار کیلومتر

آل داوود (ع) و حکومت ذوالقرنین : سرآغاز حکمت و فلسفه

منابع مختلف تاریخ کهن در ملل مختلف، سرآغاز حکمت و فلسفه را به افراد زیر نسبت داده اند:

1-منابع یونانی به تالیس (یا همان حکیم به لفظ یونانی) در قرن ۶ قبل از میلاد. او را استاد فیثاغورس دانسته اند. دیگر منابع کهن یونانی، زرتشت را معلم فیثاغورث دانسته اند. منابع تواریخ اسلامی، هرمس الهرامسه را معلم فیثاغورث دانسته اند. خود فیثاغورثیان، که ریاضیات را همچون مکتب و مرام خود لحاظ می کردند، زرتشت را یک معلم ریاضی در بابل دانسته اند. واژه انگلیسی mathematics و ریشه های یونانی آن هم در واژه فارسی باستان "مادیکان/ماتیکان" به معنای "شمار، حساب و اصول" ریشه دارد.

2-منابع عجمی کهن به ارسطا تالیس (یا همان "حکیم برتر" یا معادل فارسی آن "بهمن") در قرن ۶ قبل از میلاد (طبق نقل منابع عجمی کهن)، او را وزیر ذوالقرنین دانسته اند. این ارسطاطالیس (حکیم برتر) را نبایستی با ارسطوی معاصر اسکندر مقدونی که او را هم ارسطاطالیس (حکیم برتر) می خواندند، خلط کرد.

3-منابع کهن دیگر، سرآغاز حکمت را به هرمس (یا همان ارمیا، لقب خضر نبی (البته خضر ثانی است و نه خضر اول که معاصر موسی (ع) بود) که وزیر ذوالقرنین دانسته شده است) نسبت داده اند. ادریس ثانی (ع) را هم خود او دانسته اند. زمانه او را در قرن ۶ قبل از میلاد می توان تخمین زد چون او را استاد فیثاغورس دانسته اند. نام خضر را تالیا بن ملکان دانسته اند که با "تالیس ملطی" تناسب لفظی جالبی دارد و شاید تالیس ملطی، یک تصحیف یا تحریف از نام خضر نبی یا لقب خضر نبی یا تقلیدی از نام او بوده باشد.

4-منابع هندی حکمت و خرد را به بودا (که احتمالا شاهزاده ای ایرانی و در قرن ۶ قبل از میلاد بوده است) نسبت داده اند. منابع کهن هندی، بودا را فرزند ذاراتوشترا (زرتشت) دانسته اند. گوتاما بودا را برخی پژوهشگران احتمالا همان گئومات مغ دانسته اند. گئومات مغ را با شواهدی می توان همان جاماسب حکیم (پیامبر ایرانیان) دانست که منابع یونانی او را رئیس مغان دانسته اند. همچنین یکی از قدیمی ترین کتب علوم سیاسی جهان که از طریق کتابخانه های هندوستان به دست ما رسیده است، Arthashastra (اردشیرنامه، ذوالقرنین نامه، لطفا به توضیحات ذیل ارتباط ریشه شناسی واژه های ارتخشترا و ذاراتوشترا با ذوالقرنین در همین مقاله مراجعه کنید) نام دارد و نویسنده آن را "Kautilya" یا "Kautalya" (یعنی تالیای مقدس و پهلوان، کو تالیا، مانند کو اسفندیار و کو ویشتاسپ که واژه کو به معنای مقدس و بلند مرتبه و پهلوان است) می دانند. قرائن نام کتاب و نام نویسنده آن و همچنین قرائن محتوای کتاب (در لایه کهن محتوایی آن مانند صحبت از Artha) هیچ شکی باقی نمی گذارد که این کتاب بایستی یکی از کتب علوم سیاسی هخامنشیان بوده باشد (شاید تعلیمات تالیا بن ملکان یا همان خضر نبی یا همان ارسطاطالیس اصلی خطاب به ذوالقرنین یعنی حاکم عادل زمانش یعنی کوروش هخامنشی) والله اعلم.

5-زرتشت را معاصر دوران کوروش (قرن ۶ قبل از میلاد) دانسته اند. نظر به معنای ریشه کهن توشترا و ایشترا در زبان‌های کهن (که همان شاخدار معنا می دهد)، کلمه "زرتشت" را (یعنی ذاراتوشترا) را می توان همان دارای دو شاخ یا ذوالقرنین معنا نمود.

6-برخی منابع سرآغاز حکمت را به دانیال نبی (ع) و جاماسب بن دانیال نبی (ع) در قرن ۶ قبل از میلاد نسبت داده اند. دانیال ثانی و خضر ثانی را از بستگان مادری ذوالقرنین دانسته اند. لذا دانیال و خضر و ذوالقرنین و جاماسب بن دانیال، همگی از یک اهل بیت واحد (آل داوود و آل دانیال) بودند.

7-تائو (به معنای مدرس بزرگ یا استاد عالی) از حکیمان شرقی را در حوالی قرن ۶ قبل از میلاد دانسته اند.

8- لازم به ذکر است که لقب فامیلی زرتشت (پیامبر مجوسان که نام واقعی آن احتمالا همان جاماسب است) را اسپیتمان و نام پدرش را پوروشسب دانسته اند که با نام سرپرست بابلی دانیال (یعنی اشفناز) دارای تناسب واجی و احتمالا معنایی است. یعنی ممکن است کلمات اسپیتمان، سپیتمه (نام فامیلی گئومات مغ که احتمالا همان جاماسب بوده و داماد کوروش بوده است)، اسفندیار (یک لقب و پژواک اسطوره ای از ما وقع خاندان کوروش)، پوروشسب (پوروشسف) و اشفناز، همگی دگرشکل‏های همدیگر باشند و اشاره به نام فامیل بابلی باشد که بر دانیال و نتیجتا فرزندانش در دوران اسارت گذاشته شده بوده است. والله اعلم. این با اقوال برخی تواریخ اسلامی که جاماسب را فرزند دانیال دانسته اند، تطابق دارد. والله اعلم.
در خبر خارس میتلنی رئیس تشریفات دربار اسکندر در ایران، نامها یا القاب این دو برادر ویشتاسپ و زریادر (سپیتاک و مگابرن) ذکر شده اند و گفته شده است که از آدونیس و آفرودیت آسمانی زاده شده اند. آدونیس، صورت یونانی شده دانیال و با آن هم معناست و آفرودیت (ونوس) دگر شکل آمی تیدا است. لذا از این طریق هم سند مهم و محکمی وجود دارد که داماد کوروش، یعنی همان سپیتاک (جاماسب یا همان گئومات)، فرزند دانیال نبی (ع) بوده است. والله اعلم.

از جمع این موارد می توان پیشنهاد کرد که در زمان ذوالقرنین (احتمالا همان کوروش هخامنشی) در قرن ۶ قبل از میلاد، یک "حوزه علمیه" از حکمت و الهیات و ریاضیات و طبیعیات در حکومت ذوالقرنین تاسیس شد که مدرسین اصلی آن از آل داوود و آل دانیال (یعنی خود دانیال، جاماسب، خضر الیاس یا همان ادریس ثانی (ع)، ذوالقر‌نین یا همان زرتشت) بوده اند و افرادی چون فیثاغورث و تالس ملطی و ارسطاطالیس اصلی و بودا و تائو، یا شاگرد مستقیم و یا عضو این حوزه علمیه و یا شاگرد با واسطه این حوزه علمیه بوده اند. والله اعلم.

در قرآن کریم هم تصریح شده که حکمت به داوود (ع) داده شد و کتاب و حکم (حکمت و حکومت و قضاوت) و نبوت به ذریه داوود (ع) داده شد و در احادیث اهل بیت طهارت (ع) مانند حدیث امام صادق (ع) موجود است که دانشی به نام حکمت آل داوود (ع) وجود دارد.

لذا هم تاریخ (طبق این تحقیق) شهادت می دهد و هم قرآن و معارف اهل بیت طهارت (ع) تصریح می کند که سرآغاز دانش حکمت (که ریاضی و منطق و فلسفه و طبیعیات از شعوب آن است) از آل داوود (ع) بوده است و این یک اعجاز تاریخی قرآن کریم است که حکمت را به داوود و آل داوود (ع) نسبت داده است والله اعلم. و می دانیم همگی انبیاء پیشین، جزء متوسلین و ارادتمندان و شاگردان و طفیلی وجود محمد و آل محمد (ع) بوده اند.

شطرنج یا شترنگ:اختراع کیست؟

غربیان (با پشتکار ستودنی و تعصبی کامل) اصرار دارند که اختراعات تاریخ را به نام خود ثبت کنند. هر جا هم اظهر من الشمس می شود که یک اختراعی هست که شرقی است و غربی نیست، آنگاه تمام زورشان را می زنند که بگویند چینی یا هندی است: برای اینکه خط قرمز غربیان، آشکار شدن افتخارات "تمدن ایران و اسلام" است.

دشمنی غربیان با افتخارات تمدن اسلامی، امری است که اکثر افراد فرهیخته جامعه ما از آن اطلاع دارند. ولی شاید کمتر کسی بداند که غربیان چه قدر تلاش کرده اند تا افتخارات تمدن ایران (که تمدن آل دانیال نبی (ع) و ذوالقرنین است) را هم انکار کنند.

نام شطرنج (شترنگ) از ریشه فارسی باستان "شتره هنگ" به معنای "قدرت هوش" یا "هوش قدرت" است. طبق منابع متعدد ساسانی، اختراع این بازی به دوران گشتاسپ کیانی (یعنی همان کوروش هخامنشی)، آن هم توسط پیامبر وقت (یعنی جاماسب بن دانیال نبی (ع)) بر می گردد. می دانیم که حکمت و شعبه هایی از ریاضی (در قالب رمل و نجوم و هندسه و منطق) معجزه دانیال نبی (ع) بوده است. البته ریاضیات قبل از دانیال (ع) هم بوده است ولی معجزه دانیال (ع) در حیطه ریاضیات، درخشش داشته است.

قرآن کریم، می گوید که حضرت ابراهیم (ع) نام "مسلمان" را بر روی پیروان دین خدا گذاشت. لذا سرآغاز اسلام، به این اعتبار، ابراهیمی است. لذا بازی شطرنج یک بازی ایرانی-اسلامی است: چون در حکومت ایران و توسط پیامبری ابراهیمی یعنی جاماسب بن دانیال (ع) اختراع شده است. والله اعلم.

از ماندانا تا ناهید ، از نام مادر کوروش تا نام مادر ذوالقرنین

در کتاب لغتنامه "برهان قاطع" و برخی دیگر منابع، ذیل واژه "ناهید" ذکر شده است که نام مادر اسکندر ذوالقرنین بوده است.
از سویی دیگر، طبق نقل منابع یونان باستان مثل هرودوت و دیگران، می دانیم که نام مادر کوروش کبیر "ماندانا" دانسته شده است.
شواهدی وجود دارد که می توان "ناهید" را نامی هم ردیف یا هم موضوع با "ماندانا" دانست و از این طریق هم شاهدی دیگر برای ارتباط کوروش کبیر و اسکندر ذوالقرنین (و نه اسکندر مقدونی) یافت.

از آناهیتا تا زهره، از زهره تا زهراء

طبق یافته های ریشه شناسی واژگان و نمادهای زبان های باستانی سومری و اکدی و بابلی و پارسی و رومی و یونانی و سانسکریت (هندی) و اوگاریت (شامی)، می دانیم که در حوالی 2500 سال پیش، از "بانوی مقدس آسمانی" با نام های مختلفی در زبان های مختلف یاد می شده است: ایشتار، اینانا، ماندانا، ناهید (زهره)، آناهیتا، دیانا، آرتمیس، آرتومه، سیتا (جاناکی)، کوثرات (کوثر) و ... . او را بانوی آسمانی آب، پاکی، برکت، خانواده، عشق و حتی "پیمان حکومت (ولایت)" می دانستند و نام این "مقام روحانی آسمانی مونث" را، مردمان گذشته بر روی دختران خود می گذاشتند. این اسامی کهن، معادل اسامی امروزین زهراء (زهره، آناهیتا، ناهید، دیانا، سیتا)، عالیه (ایشتار، اینانا)، مطهره (آرتمیس، آرتومه)، فاطمه (تقریبا و احتمالا هم معنا با ریشه واژه جاناکی) و کوثر است. والله اعلم. شایان ذکر است که زهراء، عالیه، مطهره، فاطمه و کوثر همگی از القاب و اسامی "صدیقه طاهره فاطمه زهراء دخت نبی مکرم اسلام (ص)" است.
شایان ذکر است که در معارف شیعه هم ذکر شده که مقام معنوی 5 تن آل عبا (ع) و حتی نام ایشان به پیامبران پیشین و امتهای پیش از اسلام، معرفی شده بوده است و حتی انبیائی چون آدم (ع)، نوح (ع)، یونس (ع) و ... به این 5 نور آسمانی توسل می جستند و شفاعت می طلبیدند. این امر همسو با معارف حدیث شریف کساء است. همچنین در تفسیر قرآن کریم هم ذیل فراز قرآنی "عباد مکرمون" احادیث تفسیری وارد شده است که بیان می دارد که منظور از عباد مکرمون، اهل بیت (ع) هستند. از جمع این احادیث و فحوای معنا و خطاب آن آیه کریمه، می توان استنباطی پیشنهاد نمود که: مقوله معنوی 5 تن آل عبا (ع) (به عنوان یک مقوله معرفتی در منظومه معارف توحیدی) به مردمان جهان قدیم (پیش از عصر نزول) عرضه شده بوده است و لذا مردمان عصر نزول (عرب عصر نزول)، با مقوله متعلق به "عباد مکرمون" (ولو به نحوی تحریف شده در پیش از اسلام) آشنا بوده اند. والله اعلم.

ارتباط میان اوصاف امشاسپندان و اوصاف 5 تن آل عبا (ع)

در دین زرتشتی، به خداوند متعال (الله جل جلاله) با لفظ "اهورا مزدا" اشاره می شود.
در دین زرتشتی، ارواحی مقدس (به نام امشاسپندان، به معنای "ذوات مقدسه، ارواح مقدسه") وجود دارد که برترین آفریده های اهورامزدا هستند و واسطه بین دنیا و ملکوت (و واسطه فیض بین خداوند و خلائق) به شمار می آیند. تعداد امشاسپندان را ۶ (و گاهی ۷) برشمرده اند.
نام ایشان از این قرار است:
۱- بهمن: دارای منش نیک، دارای دین نیکو.بهمن، بهترین خلایق است و نماد عقل کامل است. بلندمرتبه ترین امشاسپندان است. این بهمن را نبایستی با بهمن های شاهنامه و تواریخ (که صرفا هم نام او هستند) اشتباه گرفت.اوصاف و مرتبه بهمن، مشابه اوصاف و مرتبه حقیقت محمدیه (محمد مصطفی (ص)) است.
۲- اسفند یا سپندارمزد یا آرمیتا: او نماد اخلاص و پاکبازی و بردباری و دگرشکلی از مفهوم آریایی روح مقدس زنانه (آناهیتا) است. او بانوی آب و زمین و برکت است. بعد از بهمن، دومین رتبه بین ذوات مقدسه را دارد. اوصاف و رتبه او مشابه حقیقت فاطمی (فاطمه زهراء(س)) است.هئوروتات یا خرداد، یکی دیگر از امشاسپندان است که او هم اوصافی مشابه با اوصاف اسفند/آرمیتا/آناهیتا دارد و می توان او را یک بازنمایی آئینی از همان روح مقدس زنانه (آناهیتا) دانست.
۳-خشتره یا همان شهریور، شهریار.او حاکم عادل الهی و دارنده قدرت مشروع آسمانی است. نماد دوستی و ولایت است. وصفی از روح مقدس مردانه (میترا) است. اوصاف و رتبه او، مشابه اوصاف و رتبه حقیقت علوی (علی مرتضی (ع)) است.
۴- اردیبهشت، زیباترین امشاسپندان است. خوش خلق و خوش سیما است. اوصاف و رتبه او، مشابه اوصاف و رتبه حقیقت حسنی (امام حسن مجتبی (ع)) است.
۵- مرداد یا همان امرداد، به معنای نامیرا (شهید). تجلی رستگاری و نجات است. اوصاف و رتبه او، مشابه اوصاف و رتبه حقیقت حسینی (امام حسین (ع)) است.
علاوه بر ۶ نام بالا (که مرتبط با ۵ روح مقدس بود)، گاهی از سروش (یعنی فرشته واسطه وحی) هم به عنوان یکی از امشاسپندان نام برده می شود.
جالب است که طبق حدیث شریف کساء، ۵ تن آل عبا به همراه جبرائیل (فرشته وحی) در زیر کساء حضور یافتند و اینان مقرب ترین خلائق به خداوند متعال، الله جل جلاله، هستند.
طبق برخی معارف اسلامی، شان فارس (در میان ملل غیرعرب) مانند شان قریش در میان عرب است.
معارف ابراهیمی از ۳ طریق در جهان گسترش یافت:
۱- بنی اسرائیل (که به یهود و نصاری ختم شد).
۲- بنی اسماعیل (که به قریش ختم شد).
۳- حکومت کوروش ذوالقرنین (که از سمت مادر از بنی داوود و از سمت پدر از سادات ابراهیمی هخامنشی بود) که به کشور و فرهنگ ایران ختم شد.
جالب است که نسب حضرت حجت (عج) از طریق پدری به قریش و از طریق مادر امام سجاد (ع) به کوروش ذوالقرنین و از طریق مادر بزرگوارشان (نرجس خاتون) به انبیای بنی اسرائیل (ع) می رسد و موعود و عزیز همگی ملل ابراهیمی است. والله اعلم.

سه گانه حکمای ذوالقرنینی و حکمای یونانی

واژه ارسطاطالیس با واژه بهمن (و همان تالیا در نام خضر نبی (ع)) دارای تناسب معنایی است.
واژه افلاطون با واژه سمردیس بردیا (و همان یسع در نام های قرآنی انبیاء) دارای تناسب معنایی است.
واژه سقراط با واژه ارتخشتره -اردشیر، لقب بهمن- (و همان ذوالکفل در نام های قرآنی انبیاء) دارای تناسب معنایی است.
لذا یک نظریه پیشنهادی می تواند این باشد که حدود 200 تا 300 سال پس از ذوالقرنین (و زمانه حکمای ذوالقرنینی یعنی خود ذوالقرنین، و خضر نبی (ع)، و یسع (ع) و ذوالکفل (ع) که به ترتیب احتمالا معادل کوروش هخامنشی، مگابرن، سمردیس بردیا و سپیتاک گئومات مغ بودند) معارف ایشان از طریق غارت کتابخانه های شوش و اصطخر به دست لشگر اسکندر مقدونی (و یونانیان مقدونی) رسید و این معارف را به یونان یا اسکندریه مصر بردند و از آنجا آرام آرام یک اسطوره موضوعه با شخصیتهای موضوعه ای به نام های ارسطو و افلاطون و سقراط ساختند. والله اعلم.

شیخ اشراق، ریشه اندیشه های حکمت شرقی (در ایران و آسیا) را به جاماسب و زرتشت می رساند: جاماسف (جاماسب) و فرشاوشتر (فرشوشتر، فِرَشَه‌اُشتُرَه، احتمالا تصحیف و پژواکی از هویت تاریخی ذوالقرنین). همچنین هرمس، فیثاغورث و افلاطون (احتمالا این افلاطون، تصحیفی از شخصیت تاریخی بردیا یا الیسع (ع) یا خضر (ع) بوده است و نبایستی او را با افلاطون متاخر یونانی یکسان انگاشت والله اعلم).

عید نوروز و حکومت جهانی ذوالقرنین

ایرانیان باستان، دو جشن بزرگ در طول سال داشتند: مهرگان و نوروز.
جشن مهرگان: در ماه مهر در ابتدای پاییز.جشن مهرگان، جشن بزرگداشت ولایت الهی (مهر یا میترا در دیانت زرتشتی) است. جشن بزرگداشت پیروزی ولایت الهی بر طاغوتهای زمینی بوده است (با عید غدیر خم و جشن ۲۲ بهمن مقایسه فرمایید). این روز، سالروز پیروزی فریدون بر ضحاک بوده است. گزنفون در سایروپدیا می گوید که هخامنشیان به دارالحکومه خود (محله ای که ساختمان های حکومتی در آن قرار داشت)، "میدان آزادی" می گفتند.
جشن نوروز: در ماه فروردین در ابتدای بهار.جشن بزرگداشت عید نو و آفرینش نو و سال نو و نور و تقدیر نو (با شب قدر و عید فطر مقایسه بفرمایید).
در زمان کوروش ذوالقرنین، این دو جشن به صورت جداگانه برگزار می‌شده است. مثل الان که عید غدیر و شب قدر، دو مناسبت جدا هستند. شواهدی وجود دارد که برگزاری این دو جشن در زمان کوروش ذوالقرنین احتمالا بر اساس مشورت‌های دانشی و نجومی دانیال نبی (ع) (که در اسطوره های یونانی با نام آدونیس، نامش با رسوم شبیه به نوروز مرتبط است)، خضر نبی (ع) و جاماسب نبی (ع) بوده است. یعنی بنیان گذار تقویمی نوروز و مهرگان، احتمالا آل دانیال (ع) بوده اند.
ولی آرام آرام در زمان پادشاهان ۲۵۰۰ سال بعد، این رسم ذوالقرنینی تحریف شد و هر دو جشن در یک موعد و زمان (هر دو در عید نوروز) برگزار شد.
لذا ریشه ذوالقرنینی عید نوروز، ریشه ای سیاسی-الهی-معنوی-اجتماعی است.
جالب است که از انتهای شمال شرق آسیا از سیبری و ژاپن تا هند و چین تا منتهای قلب اروپا در ایتالیا و آلبانی، ردپای سنت کهن نوروز وجود دارد و دیده می شود: این عید باستانی ایرانی، یک عید ذوالقرنینی و جهانی است.
ردپای عید نوروز در تقویم های باستانی بومیان آزتک در مکزیک (در 5 روز آخر سال، مشابه آنچه خیام نیشابوری از نوروز خسروانی نقل می کند) و سرخپوستان زونی در آمریکا، دیده می شود و موید جهانی بودن این عید باستانی است.
ایران، میراث ذوالقرنین است و از اول، سرزمین ولی الله و کلمه الله و قلب سیاسی جهان بوده است.

یک مقاله در زمینه کوروش ذوالقرنین

بازپژوهشی در هویت و تاریخ ذوالقرنین ، اولین همایش بین المللی مطالعات میان رشته ای قرآن کریم و ششمین همایش ملی اعجاز قرآن کریم، سال 1400، دانشگاه شهید بهشتی (ره)

پیوندهای مرتبط

مکان سد ذوالقرنین طبق آدرس ابن خلدون
مختصات جغرافیایی سرزمین یاجوج و ماجوج در منابع متقدم
برجسته سازی محل سد ذوالقرنین در تصویر ماهواره ای
معجزه نبوی در شب معراج از منظری دیگر: شب معراج و سد ذوالقرنین
ادله کوروش بودن ذوالقرنین
از فره ایزدی تا ولایت الهی
از هوشنگ و هرمس تا ذوالقرنین و ادریس
استوانه کوروش و سد ذوالقرنین
تخمین تاریخ ذوالقرنین توسط ابوریحان بیرونی
ترجمه ای جدید از منشور کوروش بر اساس شواهد نویافته و معارف ادیان ابراهیمی
خلط انیان و یون آن متقدم با یونان متاخر
سرزمین تاتارهای مغول، آلاسکا و سد ذوالقرنین
مختصات سرزمین یاجوج و ماجوج در رسائل اخوان الصفاء
مکان یابی سد یاجوج و ماجوج بر اساس نقشه های قدیمی اروپایی
قوم ذوالقرنین
نام ذوالقرنین
سفر به ظلمات و ایجاد سد: از ذوالقرنین تا اغوز
کوه قاف کجاست؟
اشاره به ابرپروژه های زیربنایی در قرآن کریم
اعجاز قرآن از منظر علم نقد ادبی در داستان ذوالقرنین
لشگرکشی کیخسرو به آمریکای شمالی: تبیینی از شاهنامه به کمک قصص قرآن
نام های قدیم آلاسکا
محل دریای خزر قدیم یا همان دریای افسیکون
درخت سدار در نزد فنیقی ها، سومری ها و قرآن کریم
افسانه مغولی حبس چهارصدساله در کوهستان
ردپای ایرانیان در اسطوره های تاسیس کشورهای ژاپن و کره
محل سد ذوالقرنین در ختای نامه: قلماق
ملازمان ذوالقرنین
بررسی مصادیق یاجوج و ماجوج
یک نقشه جهان از قرن اول هجری
ریشه نام آمریکا و ارتباط احتمالی آن با کوروش ذوالقرنین
مکان کوه قاف و سرزمین یاجوج و ماجوج
نام های جغرافیایی مرتبط با کوروش ذوالقرنین
نقشه جهان ابن القاص از قرن چهارم هجری قمری
رمزگشایی از نقشه جهان بابل باستان
ده قبیله گم شده بنی اسرائیل کجا رفتند؟
صفحات رده ذوالقرنین در این دانشنامه

تصاویر


(فارسی حرف زدن ذوالقرنین در تصویر زیر)


گزارشی از یک ماموریت اکتشاف دریایی به دستور ذوالقرنین


(نمادهای عقاب)


در 2500 سال پیش در آلاسکا یک انقلاب تکنولوژی رخ داده است و از عصر حجر، وارد عصر فلز شده اند. نکته بسیار جالب اینجاست که در یکی از سایتهای باستانی که مربوط به 2500 سال پیش (با خطای مثبت منفی 129 سال) است یعنی زمانه کوروش، یک شیء باستانی بالدار با آرم درفش کاویانی پیدا شده است. هم بال گشوده و هم درفش کاویان، از عناصر پرچم هخامنشیان بوده است.


در 2500 سال پیش در آلاسکا یک انقلاب تکنولوژی رخ داده است و از عصر حجر، وارد عصر فلز شده اند. نکته بسیار جالب اینجاست که در یکی از سایتهای باستانی که مربوط به 2500 سال پیش (با خطای مثبت منفی 129 سال) است یعنی زمانه کوروش، یک شیء باستانی بالدار با آرم درفش کاویانی پیدا شده است. هم بال گشوده و هم درفش کاویان، از عناصر پرچم هخامنشیان بوده است. [۲۸]
(باکتریا و باختر)


کوروش ذوالقرنین در عهدین


یاجوج و ماجوج در آلاسکا


درفش کاویانی در آلاسکا


عقاب آلاسکا و همای تخت جمشید



ردپای ارتباط فرهنگی کهن و باستانی بین ایران و آمریکا


در ادیان ایران باستان، گل لوتوس نماد ایزدبانوی مقدس آناهیتا (یا همان ناهید) بوده است. دسته ای از بومیان اسکیموی آلاسکا به دو روح مقدس "مرد خورشید" و "مادر دریا" برای افزایش رزق و روزی (چون این بومیان اکثرا شکارچی بودند) توسل می کردند. برخی پژوهشگران غربی، این اشیای بالدار Winged Object در آثار باستانی و فرهنگ بومی آلاسکا را به منظور توسل بومیان به ارواح مقدس می دانند. ایرانیان باستان، خورشید را نمادی از میترا (روح مقدس مردانه) و آب را نمادی از آناهیتا (روح مقدس زنانه) می دانستند. منبع تصویرِ لوتوس بالدار آلاسکا [۲۹] [۳۰] ، منبع نظر ژوهشگران غربی پیرامون اشیای بالدار آلاسکا: [۳۱]


کوروش در آمریکا


خلط دریای روم قدیم با دریای مدیترانه فعلی


نقشه قدیمی اروپایی


نقشه جهان هومر، مربوط به 750 قبل از میلاد


ترسیم محل سد یاجوج و ماجوج درنقشه Vesconte map از قرن 14 میلادی


Monte Urbano 1587، آلاسکا


خلیج Cruz (کراس ساوند فعلی) و Pinos در آلاسکا


نام Crux در دو سوی قاره آمریکا در نقشه قرن 16 ام میلادی


نام قدیم مجمع الجزایر الکساندر در آلاسکا، جزایر Corensi یا Corenli بوده است. طبق نقشه Urbano Monte مربوط به 1587 میلادی.


ترسیم سمت قبله بر روی پلان باغ کوروش در پاسارگاد


دروازه کوروش و سمت کربلاء


ارض ساسان، نقشه ادریسی

[۳۲]

منابع و پانویس

  1. ختای نامه، عبدالرزاق بن اسحاق سمرقندی
  2. Asgharzadeh, Mohammad, Hossein Samadi Kafil, Ahmad Ranjbar, Ali Rahimipour, Kazem Najati, and Mohammad Rahbani Nobar. "Molecular diversity of mitochondrial DNA in Iranian Azeri ethnicities vis-à-vis other Azeris in Asia." Iranian Journal of Biotechnology 9, no. 2 (2011): 120-125.
  3. بابک عالیخانی، بررسی لطایف عرفانی در نصوص عتیق اوستایی، نشر هرمس، ویراست دوم، سال 1400، صفحه 145.
  4. The Bundahishn computes "200 and some years before Alexander" or "284 years before Alexander". That '258 years before Alexander' was the generally accepted figure is however noted by al-Biruni and al-Masudi, with the latter specifically stating (in 943/944 AD) that "the Magians count a period of two hundred and fifty-eight years between their prophet and Alexander.
  5. Aramesh, Kiarash. "Perspectives of Hinduism and Zoroastrianism on abortion: a comparative study between two pro-life ancient sisters." Journal of Medical Ethics and History of Medicine 12 (2019).
  6. Schniedewind, William M., and Joel H. Hunt. A Primer on Ugaritic: Language, Culture and Literature. Cambridge University Press, 2007, page 195, under kr.
  7. کتاب فرهنگ نمادهای آئینی، جی. سی. کوپر، انتشارات علمی، تهران، چاپ اول، 1392، ذیل واژه شاخ.
  8. Saadi, Abdul-Massih, ed. Moshe Bar Kepha's Commentary on the Gospel of Luke. Gorgias Press, 2020. page 84.
  9. کتاب فرهنگ نمادهای آئینی، جی. سی. کوپر، انتشارات علمی، تهران، چاپ اول، 1392، ذیل واژه گاو.
  10. کتاب فرهنگ نمادهای آئینی، جی. سی. کوپر، انتشارات علمی، تهران، چاپ اول، 1392، ذیل واژه شیر.
  11. Metcalf, William E., ed. The Oxford Handbook of Greek and Roman Coinage. Oxford University Press, 2012. page 63.
  12. A plaque from Achaemenid times depicting such a motif seen with Artaxerxes II (404-359 BC ) being faced with the figure of goddess Anahita who is dpeicted as riding a lion – in the background (of Anahita) is the clear depiction of the sun
  13. https://www.isna.ir/news/1402021307987/
  14. برای منبع درباره معنای "جنگاوری" برای واژه کوروش، لطفا به مقاله دکتر حسن رضائی باغ بیدی در کتاب "کورش و ذوالقرنین: مجموعه مقالات همایش کورش هخامنشی و ذوالقرنین" مراجعه فرمائید.
  15. Kent, Roland G. "Old Persian artācā brazmaniya." Language (1945): 223-229.
  16. http://www.myoldmaps.com/early-medieval-monographs/gog-and-magog-on-mappaemund.pdf
  17. E. Baldwin Smith—The Dome. A Study in the History of Ideas. Princeton University Press, 1950.
  18. https://books.google.com/books?id=Aax2DAAAQBAJ&lpg=PA23&ots=mHel_udIij&dq=Khnum%20iah&pg=PA23#v=onepage&q=Khnum%20iah&f=false
  19. Side view of the signet ring of Athenades. In the State Hermitage Museum, St. Petersburg, Inv. No. Π.1854.26. Photo from Yuri Kalashnik, Greek Gold in the Hermitage Collection: Antique Jewellery from the Northern Black Sea Coast. (The State Hermitage Publishers: St. Petersburg, 2014) pp. 76, 77.
  20. A silver stater of Tarkumuwa (= Greek Datames?) sold by Roma Numismatics Ltd E-Sale 27 Lot 255; cp. the example in the British Museum in Curtis and Tallis eds., Forgotten Empire, p. 205. Photo presumably belongs to Roma Numismatics Limited.
  21. https://www.bookandsword.com/2016/07/16/the-seal-of-athenades/
  22. That is a graver matter, and there, my friend, the modern interpreters of Homer may, I think, assist in explaining the view of the ancients. Most of these in their explanations of the poet, assert that he meant by Athena "mind" [νοῦς, noũs] and "intelligence" [διάνοια, diánoia], and the maker of names appears to have had a singular notion about her; and indeed calls her by a still higher title, "divine intelligence" [θεοῦ νόησις, theoũ nóēsis], as though he would say: This is she who has the mind of God [ἁ θεονόα, a theonóa]. Perhaps, however, the name Theonoe may mean "she who knows divine things" [τὰ θεῖα νοοῦσα, ta theia noousa] better than others. Nor shall we be far wrong in supposing that the author of it wished to identify this Goddess with moral intelligence [εν έθει νόεσιν, en éthei nóesin], and therefore gave her the name Etheonoe; which, however, either he or his successors have altered into what they thought a nicer form, and called her Athena. — Plato, Cratylus 407b
  23. Cyrus paid his Greek mercenaries a gold stater per month
  24. Van de Noort, Robert. "North Sea archaeologies." (2011).
  25. Ayuso, R. A., K. D. Kelley, D. L. Leach, L. E. Young, J. F. Slack, J. F. Wandless, A. M. Lyon, and J. L. Dillingham. "Origin of the red dog Zn-Pb-Ag deposits, Brooks Range, Alaska: evidence from regional Pb and Sr isotope sources." Economic Geology 99, no. 7 (2004): 1533-1553.
  26. Blichert-Toft, Janne, François de Callataÿ, Philippe Télouk, and Francis Albarède. "Origin and fate of the greatest accumulation of silver in ancient history." Archaeological and Anthropological Sciences 14, no. 4 (2022): 1-10.
  27. "Sumerian dictionary", oracc.iaas.upenn.edu , http://oracc.iaas.upenn.edu/epsd2/cbd/sux/A.html.
  28. Mason, Owen K., and Jeffrey T. Rasic. "Walrusing, whaling and the origins of the Old Bering Sea culture." World Archaeology 51, no. 3 (2019): 454-483.
  29. Archeology of St. Lawrence Island, Alaska, Henry B. Collins, Jr., https://alaskawanted.com/1arch.html
  30. https://archive.org/details/giftsfromancesto0000unse/page/259/
  31. https://archive.org/details/giftsfromancesto0000unse/
  32. قرار دادن منبع مورد نظر-نکته